۱- در دورههای گذشته رساله جلسات و مطالبی در مورد شروع داشتیم. اکنون لازم است شروع حرکت انسانی را دوباره و با نگاهی عمیقتر و کاملتر بررسی کنیم. روشن است که ابتداییترین قدم برای شروع این است که انسان نگاهی به خود و زندگی و خواستهها و دیگر ابعاد خود اندازد و بعد برای شروع تصمیم بگیرد. اما این نگاه چگونه باید باشد و چارچوب و راهبرد و دستورات آن چیست؟
۲- اولین موضوعی که در نگاه آغازین خود میتواند توجه کند زندگی انسانی است. اینکه آیا چون یک انسان زندگی میکند و زندگی او مشخصات لازمه زندگی انسان را دارد؟ اگرچه مهمترین مسئولیت و مشخصه زندگی انسانی "خود بودن" و "گرفتار امور غیر انسانی نبودن" است، اما این حد از تعریف نمیتواند ابهام را برطرف کند و نیازمند مشخصات و علائم بیشتری برای درک انسانی بودن زندگی است.
۳- یکی از ابتداییترین ارکان و علائم شناخت زندگی انسانی عبارت است از "حرکت". حرکت در انواع خود لازمه زندگی انسان است و انواع حرکت ظاهری و باطنی و درونی و بیرونی و جسمی و روحی و دیگر انواع آن را میتوان معیاری ابتدایی برای درک انسانی بودن زندگی دانست. اینکه فرد میتواند حرکتهایی که لازمه ابعاد زندگی و خواسته و هدف اوست را انجام داده و به نتیجه برساند. اگرچه این علامتی قطعی نیست اما بررسی و کاوش آن نیمی از شناسایی انسان را به دست میدهد.
۴- در صورتی که میزان حرکت انسان مبهم است میتواند این سوال را از خود بکند که آیا برنامهای برای اقدام-حتی اگر ناقص و ضعیف بوده و باعث رضایت نشود- دارد یا اینکه به دلائل گوناگون هیچ برنامه ای در دست اجرا نداشته و نمیتواند داشته باشد؟ منظور برنامهای است که حداقل اقدام او را برای در مسیر هدف قرار گرفتن تامین کند.
۵- میتوان پس از نگاهی ابتدایی به "حرکت" یک گام پیش رفت و به عنوان بستر و عامل حرکت به "تعادل انسانی" توجه کرد. تعادل یعنی ابعاد مختلف زندگی انسان در جایگاه خود بوده و کارکرد خود را داشته باشد. منظور یک حالت ایدهآل نیست بلکه در همان حد و اندازه خود انسان و همان مقدار که درک میکند.
۶- میتوان قبل از تعادل به موانع و مشکلاتی که تعادل و سپس حرکت را سلب میکند پرداخت و آنها را رصد نمود و در آنها متمرکز شد: انواع بیماریهای روحی و روانی، چرکهای وجودی، سمومی که روح و روان و اخلاق و زندگی انسان را آلوده و تخریب میکند، عادات منفی، آرزوهای طولانی و مخرب، رویاهایی که رابطه انسان را با واقعیت به هم میزند، ضعفهای مفرط بدون دلیل، دغدغههای انسانی را فاقد بودن و بسیاری از امور دیگر که به صورت واقعی یا به تخیل انسان مانع و مشکل تلقی میشود.
۷- پیش از آن باید نگاهی به حرکتهای قبلی خود نمود و بررسی نمود که آیا ارکان حرکت انسان-با تعریف رسالهای آن- در زندگی و حرکت او امکان مراعات و عمل داشته یا خیر؟ منظور در اینجا حداقل امکان است و نه حداکثر آن: به عنوان مثال میتوان از خود سوال نموده و بررسی نمود که آیا:
• تجربه خلوت و تمرکز و بازگشت به خویشتن به صورتی که در جلسات تمرین شد -یا در بحث نماز بیان شد- برای فرد مقدور بوده یا فقط تمرکز های ناقص رایج یا خلوتهای مشروط یا چیزی شبیه آنچه که در روشهای رایج متداول هست را تجربه کرده است.
• استمرار -به معنی حداقل مداومت- داشته یا در بین کار مردد و پشیمان یا عصبانی و منکر شده و به هر دلیل مسیر خود را به صورت موقت یا دائمی قطع کرده است.
• رفاقت -به معنی رسالهای آن- که فرد از طریق دیگران بتواند آینهای برای خود فراهم نموده و راهنمایی برای بهتر رفتن و دیدن معایب و موانع و چرکهای روحی سرنوشتساز خود فراهم نماید. در مقابل کسی که امکان آن را ندارد و یا تنها به عیبها و مشکلات سطحی دست مییابد.
•کتابت و استفاده از آن به صورتی که در رساله بیان شد.
۸- میتوان به تجربههای گذشته خود مراجعه نمود و مواردی را که در رساله بیان شده را بررسی نمود که آیا فرد حداقلی از آن را به دست آورده و تجربیات موفقی در این رابطه دارد؟ مواردی مانند کار، خطکشیهای نجاتبخش، چکیده دستوری، مراقبه و محاسبه، سهگام، تغییرات بنیادین و مدیریت آن، تجربههای نگارش ذاتی و تفکر و مذاکره وجودی، نماز یا ذکر یا دعا و زیارت را با محتوای واقعی آن خواندن. همه این موارد به صورت خاص و رسالهای آن مراد است و البته در حداقل مقدار آن کفایت نموده و نشان از آمادگی برای شروع کارهای مهمتر و جدیتر دارد.
۹- قبل از همه اینها میتوان نگاهی به ارتباطات انسانی خود انداخت: آیا ارتباطات سالم، کم مشکل و همراه با صلح و صفا برقرار است یا اینکه پیوسته با تنش و جدال و ناراحتی است؟ نه تنها با وجود ارتباطات آمیخته با ناملایمات امکان یک زندگی انسانی فراهم نیست بلکه میتوان آن را یکی از علائم اصلی گرفتاریهای درونی دانست، چیزی که در بند شش توضیح داده شد. روشن است که این در صورتی است که تنش و جدال ناشی از خود انسان باشد وگرنه آنچه که به دلایل خاص بیرونی رخ میدهد خارج از کنترل انسان بوده و هیچ ربطی به این مطلب ندارد. در اکثر موارد علامت درونی بودن یا بیرونی بودن تنشها، فراگیر بودن یا نبودن آن است: عموما وقتی که فرد یا جمع با طیف وسیعی از محیط پیرامونی خود درگیر میشود علامت مشکل درونی خود اوست، برخلاف فردی که تنها در یک محیط درگیری دارد. مخصوصا اگر در محیطهای دیگر در صلح و صفا و بدون درگیری باشد. حتی این علامت هم در مواردی استثناهایی دارد.
۱۰- در این میان حقوق دیگرانی که با انسان درگیر زندگی هستند نقشی چشمگیر و اساسی در مسیر زندگی و حرکت فرد دارد و هرگز نمیتوان نسبت به آن بیاعتنا بوده و باید با روشهای عقلانی به آن ورود کرده و ضمانت کافی برای خود به دست آورد. اینکه فرد خود را مبرا میداند -قضاوت او به نفع خودش- در این بخش هیچ ارزشی ندارد.
۱۱- شیوههای رفتاری و قالبهای عملی و ظواهر رفتاری نقشی کلیدی در موفقیت فرد دارد و هرگز نمیتوان از آن چشمپوشی نمود. اینجا مهم این است که فرد به عادات و ملکات رفتاری دست پیدا نموده که با محتوای ارزشمندی پر شده و به او امکان این را میدهد که در این بستر راه را به سهولت بسیار بیشتری طی کند. مناسک یا عادات دیگر رفتاری اگر با محتوای درستی همراه باشند چنان برای انسان سرنوشتساز بوده که گویی نیمی از اسباب و وسایل را آماده است. متاسفانه در اوضاع فعلی جامعه اکثریت مناسک دینی کمتر از این محتوا برخوردار بوده و روشها و برنامههایی که از طریق روانشناسان و صاحبان تریبون یا برگزارکنندگان و مدعیان کلاسها و سمینارهای مدرن و جدید تمرکز و بازگشت و رهایی انسان ارائه میشود وضعیتی بدتر از این دارد.
۱۲- اما قبل از همه اینها فرد باید خود را وارسی کند و بداند که چه مرتبهای از انسانیت و نامتناهیگری را خواستار است. همه برنامه زندگی باید متناسب با این عمق و بردی باشد که فرد در عمق وجود خود خواستار آن است و هرگز نمیتوان ارتباط این دو را کنار گذاشت.
۱۳- همزمان باید بداند چه مرتبهای از اراده و همت را در خود به ودیعه دارد. نباید در این رابطه -و همچنین در رابطه با مطلب بند ۱۲- دچار افراط در خوشبینی تفریط در بدبینی شد. هر کس جدای از سختیها و مشکلات، مرتبهای از قدرت و تحمل روحی -ونیز مرتبهای از برد نامتناهی- را در عمق وجود خود میتواند -چون ودیعهای ذاتی- بیابد. این مرتبه خارج از انتخاب او نیست، اما تاکنون بخش مهمی از آن به فعلیت رسیده و عموما همین مقدار برای رسیدن به خواستههای او کفایت میکند.
۱۴- پیش از همه اینها باید به قواعد حرکت ذاتی و اثباتی انسان و اصول آن مراجعه نمود و روح و روان و زندگی و حرکت خود را به صورت اساسی و بنیادین با این اصول تطبیق نموده و به آن رجوع نمود. تاکنون در مورد "سیر اثباتی انسان و قواعد و اصول آن" در رساله یا نگارش و حکمت مطلبی ارائه نشده است.
۱۵- نگاه انسان به عینیت خویشتن و جهان و تمامی هستی و ماورای این جهان قبل از همه اینها باید کاوش و بررسی شود. درست و منطقی بودن این نگاه و دید درست به تمامی مراتب هستی نقشی جدی در زندگی انسان دارد و بدون آن همیشه گرفتاریهای جدی محتمل است. منظور از مراتب و ابعاد هستی هر چیزی است که در نگاه انسان نقشی دارد از خود و خدا گرفته تا پیامبران و اولیا و معرفت انتخاب و هر چیز دیگری که تاثیر دارد.
۱۶- اگر بررسی همه این موارد یا بعضی از آنها نشان از آمادگی انسان برای حرکت به سوی یک زندگی درست و انسانی باشد، آنگاه سیر جدید انسان شروع میشود. در این سیر جدید با توجه به تمام آگاهیهایی که از نگاه به خود به دست آمده باید چنان زندگی تنظیم شود که امکان بازگشت به خویشتن فراهم شود.
۱۷- پس از برداشتن قدمهایی در بازگشت به خویشتن، مرتبه توجه به نفس ممکن شده و انسان اولین درکهای حقیقی را از خود به دست میآورد. درکی که به انسان نشان میدهد که تاکنون هرگز توجهی به خود نداشته و خود را گم کرده!
۱۸- سپس وقتی که خود را یافت باید بتواند خود را ببیند و مشاهده کند و این مرحلهای است که اگرچه هنوز خیلی ابتدایی است اما گویی تمام سختیهای مسیری که عمری را برای آن صرف کرده بود، از جان انسان به در میآید.
۱۹- اگر توانست این مشاهده را ادامه داده و خود را تقویت کند؛ آنگاه همه چیز برای تعمیق خویشتن مساعد میشود. فرو رفتن در چاه درون همچون غوطه خوردن در سیاهچالههای کیهانی که همه جهان و جان انسان را به رقص و سماع در میآورد: رقص در نیستی و نابودی همه چیز و سماع و مشاهدهای که از جنس دیگری است.
۲۰- این اول راه است! در این زمان است که فرد در وادی انسانیت گام برداشته است. پس از این وارد راه رهایی میشود. گزارشی هایی از راه رهایی در چند نشست حکمت نامتناهی داده شده است.
۲۱- ترتیبی که در این نوشته ذکر شده همیشه معتبر نیست و گاهی باید از بالاتر و گاهی از پایینتر باید اقدام نمود. همچنان که در اکثر موارد باید از چند مرتبه آن همزمان بهره برد.
محتوای مکتوب جلسه اول رساله ۶ را ملاحظه کنید.
دستورالعملی کامل برای شروع دوباره هست.
کسانی هم که در جلسات و دورههای قبلی حضور نداشتهاند میتوانند از آن استفاده کامل ببرند.
دوستان باید متن را با دقت مطالعه نموده و همچنین مجاز هستند موارد ارجاعی را ببینند؛ سپس در وضعیت خودشان به تامل و دقت پرداخته و سوالات و ابهامات خود را مطرح نمایند.
باید در خلال این تاملات بتوانند بر زندگی و حرکت و نیازهای خود متمرکز شده و مطرح نمایند که برای شروع یک سیر و زندگی جدید چه ابهاماتی دارند.
جوابها را تا روز سه شنبه به اکانت سمات ارسال نمائید.
-- توجه: در دوره های قبلی رساله عملیه بنا بر این بود که متن مکتوب ابتدا ارائه شده و سپس در جلسه رساله در هر هفته آن متن توضیح داده شده و بعد از ان به سوالات و ابهامات میپرداختیم.
در رساله عملیه ۶ سبک کار تغییر میکند:
۱. متنی که به اشتراک گذاشته شد را ممکن است اشارهای گذرا داشته باشیم. اما فرض بر این است که متن باعث ایضاح مطلب شده و دیگر نیازی به توضیح مجدد ندارد مگر در مواردی که سوال شده و ابهام و نیازی به صورت عمومی یا خصوصی ارسال شود. مواردی که چیزی ارسال نشده به این معنی است که سوال و ابهامی وجود ندارد.
۲. سعی بر این خواهد بود که سوالات و نیازهای افراد حالت کاملتر و عمیقتری پیدا کرده و از حالت ذکر موارد جزئی و متشتت و بدون تعمق و دردودل تغییر کرده و به سوالات عمیقتری برسد که حاکی از توجه عمیقتر فرد به مسائل خود است. بنابراین در جواب سوال ممکن است راهنماییهایی برای چگونه سوال کردن -خصوصی یا عمومی- مطرح شود و درموارد دیگر سعی بر این خواهد بودکه سوالات تجمیع شده و به یک سوال عمیقتر تبدیل شده و در جواب آن به یک محتوای کاملتر دست یابیم.
۳. محوریت در این دوره از رساله بر عمل ظاهری و درونی است و بدون آن پیش نخواهیم رفت. بنابر این سوالاتی که مورد توجه قرار میگیرد باید با این دو عمل همراه باشد. عمل قبل از ارسال سوال خودبخود باعث غنای سوال شده و پس از طرح جواب نیز وظایفی بر عهده سوالکننده خواهد بود که بعد از این توضیح داده خواهد شد.
۴. گروههای کاری به موازات جلسات باید تشکیل شده و همچنین لازم است برای ارائههای دوستان برنامه روشنی تدوین شود که این دو مورد را بعد از این تنظیم خواهیم کرد.
متن زیر سوال یکی از دوستان است با اندکی تغییر. در جلسه شنبه به بهانه بررسی ان به موضوعات مختلفی بر محوریت انکار میپردازیم:
«در یکی از آخرین جلسات مخاطبه با قرآن رمضان، در ذهنم تصویری را دیدم که تا همین امروز با آن درگیرم. دیدم زیر تیغ تیز آفتاب، دو نفر مرد لاغراندام بلند قامت که پیراهن سفید و شلوار سیاه پوشیده و تیپ و قیافهشان شبیه مدهای 50 سال پیش است تابوتی را روی زمین میکشند. وقتی جلو رفتم دیدم جنازه درون آن تابوت منم و وقتی به سرعت، به مرد سمت چپی نگریستم دیدم او هم که تابوت را میکشد منم. خودم میدیدم، خودم میکشیدم و خودم کشیده میشدم. سخت ترسیدم از این که در چهره آن کشنده تابوت دقیق شوم و در آخر همان جلسه مخاطبه، وقتی آفتاب طلوع میکرد، از بوی نای مرگ بیزار شدم و از هرچه دین و آیین هست نیز.
دلم با اشتیاقی ---در نوع خود اولین بار- سخت خواهان زندگی شد. همان دم احساس کردم دنیا چه زیباست. خورشید، آسمان، آب، درخت و تلاشی که برای زندگی و بقا میکنیم. دیگر از هر گونه آخرت و مرگ و خدایی بیزار شده بودم. در یکی دو شب بعدی نیز باز همان تابوت را دیدم. این بار به سراغ آن کشنده سمت چپی رفتم و سعی کردم سر از احوالش بیرون آورم. سخت در عذاب بود. لابد به خاطر کشیدن تابوتی سنگین زیر تیغ تیز آفتاب. همه وجناتش خودم بود. اما انگار از دست من کلافه بود. من که مرده بودم؛ اما انگار میشد برخیزم و با او آن دو همراه شوم و بار این جسم سنگین را از روی دوششان بردارم.
اما تا همین امروز سئوالی با من ماند: آن دو کشنده تابوت که یکیشان را دیدم و آن دیگری را که انگار با من قهر بود، نه؛ که بودند؟ اگر من بودند، من کیستم؟ من دقیقا چیستم؟ مثلا اگر قرار باشد خودم را به خودم معرفی کنم باید چه بگویم؟ چون دیگر نمیتوانم به خودم درباره این صحبت کنم که دانشجوی فلانم یا بهمان کار را میکنم یا چه؟ این چیزها که که صفات عارضی مناند گویی هیچ بخشی از من را توضیح نمیدهند.
درست از همان شب در خود یافتم تغییری در من شتاب میگیرد؛ به صورت خاموش، مسکوت و کند. در واقع یک جریان آرام در من شکل گرفته بود که هرچه میکردم سر از آن در بیاورم نمیشد. با این همه رفتارهای مشخصی پیدا کرده بودم. مثلا درون ذهن خودم یک خدا داشتم که همیشه دستورات عجیب و غریبی میداد و ترس از مجازات یا وعده کامیابی باعث میشد که دستورات او را انجام دهم. دستوراتی زیادی خرافی. پس از آن که از او بیزار شدم، هرچه در ذهنم دستور میدهد لجوجانه اطاعت نمیکنم. مثلا در لحظه فلان کار را باید بکنم، میگویم نه. فلان ذکر را همین الان واجب است بگویی؛ نه. اصولا کینهای از این خدای بیهمهچیز خودشیفته بیمار روانی، ندید بدید دارم که آن سرش ناپیدا. از دستش به ستوه آمدهام ........ به نظرم حتی جنبه داشتن قدرت را هم ندارد. چرا که همیشه میخواهد نشان دهد که برتر است و من نمیدانم برای چه؟
با این همه که از او بیزارم اما به تازگی نماز میخوانم. من نماز نمیخواندم. یا نمیشد یا نمیتوانستم یا نمیخواستم. تا این که در شبهای سرنوشت تصمیم گرفتم که کار کوچکم نماز خواندن باشد. و بعد از هر نماز هم دعای فرج بخوانم. راستش وضعیت امام زمان از خدا هم بدتر بود. من به اهل بیت علاقهای وافر داشتم-حالا ندارم- اما هیچ دلیل عقلی و تاریخی پیدا نمیکردم که وجود امام زمان را برایم معنادار کند. ......
در واقع نماز را هم برای خدا نمیخوانم. به خاطر این میخوانم که با خودم عهد کردم که نماز بخوانم. از قضا سر نماز خیلی هم خدا را بی احترام میکنم. عمدا و ارادی. سجده میکنم استغفار میکنم اما همه زبانی. در ته دلم هنوز همان ..... است که میخواهد بقیه ببینند او قدرت دارد. دوستان و نزدیکانش هم همه بوی مرگ میدهند و وقتی این تصورات را میکنم ترسی قدیمی سراغم میآید که الان سنگ از وسط آسمان میخورد در سرم. اخیرا نسبت به این ترس هم میخندم ....... در باب امام زمان اما این که چرا او را به بازی راه دادم، باید گفت در همین ماه رمضان احساس کردم او میتواند باشد و اگر پا بدهد من خیلی دوستش خواهم داشت. حتی همین حالا هم که دارم مینویسم قلبم یکهو رقیق شد. شاید این هم توهم است نمیدانم. همان موقع یکهو تصمیم گرفتم که پس از نماز دعای فرج بخوانم و اکنون در عین این که میگویم مگر اساسا چنین کسی هست؟ اما میخوانم اللهم کن لولیک حجه بن الحسن ... اینها را هم میکنم باز برای حفظ شخصیت خودم چون هرچه نباشد عهد کردم و الکریم اذا وعد وفی.
و درست تغییر از همینجا شروع شد. از همین بیزای از خدا اما درعین حال به او سجده کردن. من حالا خیال نمیکنم دارم حرکتی میکنم، یا تعادلی دارم یا بیماریها روحیام را مثل شپش میجورم و میاندازم آن طرف. نه؛ همهچیز سر جای خود باقی است و زندگیام از هر وقت دیگری یکنواختتر وبیتغییرتر. حتی بیحرکت. تعادل؟ به نظرم هنوز نتوانستم درست تعادل را بین همه امور برقرار کنم اما دست کم دوزاریام دارد میافتد که زندگی وجوه گوناگونی دارد. حتی چند وقت پیشها داشتم یک کتابی درباه منابع آبی ایران میخواندم که یک جملهاش خیلی برایم معنادار شد. میگفت ما نیاز داریم سیلابهای بهاری را مهار و ذخیره کنیم تا در فصل کمباران از آنها استفاده کنیم اما هرچقدر هم موفق باشیم، 30 درصد از این سیلابها مهارناپذیرند. نمیشود کاریشان کرد و این انگار چیزی شبیه خود من بود. من فقط 70 درصد جا دارم که به آن چیزهایی که فکر میکنم خوبند بپردازم و 30 درصد منطقه سر خود است. البته بد هم نمیشود. همان 30 درصد ضامن بقای محیط زیست و تالاب و ... میشود. با این همه اما باید بگویم احساس میکنم از وقتی نسبت به خدا بیزار شدم، رفته رفته افسار یک چیزهایی بیشتر دستم افتاد. خاصه وقتی فهمیدم اراده او قصه است و همه بلایی که میکشیم اثر تکوینی فعل خود ماست، مسئولانهتر با خودم رفتار کردم. کمتر قید و بند دیگران را دارم و به این که دلم چه میخواهد بیشتر توجه دارم. از خودم مراقبت کردهام شاید. مثلا پایاننامهام که از قضا درباره تاریخ اسلام است و من در برابر نوشتن آن عاجز بودم، رفته رفته طی استمراری شروع شد به نوشتن. سیاق کلی رفتارم و معاشرتم با آدمها یکی دو درجه بهتر شد، و سعی کردم تنوعی بیشتر از کار و درس به زندگی بدهم. و از همه اینها مهمتر این بود که دست از خیال و تخیل برداشتم و آن چیزهایی که دوست دارم را در واقعیت خواستم و دقیقا هم خودم به سمتشان حرکت میکنم. بی هیچ دعایی، بی هیچ لابهای. حتی بعد از نماز هم _به جز دعای فرج- دعا نمیکنم. هیچ مستحبی انجام نمیدهم. ..... البته من برای او نماز نمیخوانم. من برای عهد خود میخوانم.
خودمانیم از این خشم کور هم که دارم چندان راضی نیستم. دلم نمیخواهد انقدر نسبت به او کجدهنی کنم ولی چه میشود کرد؟ ..... یک موجودی را بیافرینی و بگویی این ظالم و جهول و در رنج و چه و چه است بعد بابت آفرینشش به خودت تبریک هم بگویی!!
ولی از همه اینها که بگذریم میان یک ناامیدی لجبازانه و امیدی منصفانه در حرکتم که خب حالا همینها که هست یک ماه پیش نبود. و شاید این حرکت به سوی خدا باشد. ولی نکته اینجاست که عملا دوست ندارم خدا در زندگیام باشد...... بیش از اینها خودم هستم که نیاز به فهمیدن دارم نه خدا. اساسا خدا اگر با این چیزهایی که میگویند وجود دارد چندان نیازی هم به من ندارد. بهتر است مثل دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمیرسند با او رفتار کنم.
خاصه این که نسبت به زندگی خودم به این که میتوانم یک روزمره معمولی بی عصای شکافنده نیل و بی ید بیضا داشته باشم، برایم جذابتر است. این که مثلا کارم را دارم درست انجام میدهم، برای بهتر شدن در آن کار تمرین میکنم و بعد هم میمیرم. شاید همه اینها حرکت باشد. و من را رفته رفته آماده مرگ میکند. اما نمیدانم آیا مثلا بلد خواهم شد که تنها نیروی انسان خشمگین شدن نیست؟ آیا دست از کینه ورزی نسبت به دیگران برمیدارم و در عین حال آیا میزان دخالت دیگران در امو خودم را کم میکنم؟ آیا میشود تعادلی برقرار کرد؟ آیا دارم حرکت میکنم؟ اوضاع بهتر است اما من نسبت به آن ناامیدم. شاید به دو خاطر. اول به خاطر این که خدا ...... تا میبیند دلم چند روزی خوش شده بلایی نازل یفرماید ..... دوم هم این که راستش احساس میکنم بهتر بودن اوضاع پوسته ماجرا است. من هنوز در این سئوالم که آن دو نفر که تابوت را میکشیدند که یکی شان قهر بود و آن دیگری در عذاب؛ به راستی کیستند؟ آنها که بودند؟ چرا کلافه بودند و قهر؟ من آیا با ایشان نسبتی دارم؟ این جنازه در تابوت که بارش را بر دوش دیگری انداخته کیست؟ شاید این حرکت ولو کوتاهم هم توهم باشد. مبدا آغاز حرکت شاید توان گفت و گو با همان سه نفر جنازه و دو کشنده تابوت و نفر چهارم تماشاچی جستوجو گر باشد. که از قضا همهشان هم یک صورت داشتند».
👈 تمرین جلسه اول
برای اربعین کلیمی برنامه مشخص اجرائی باید بریزید که در جلسات مربوطه توضیح داده شده و امیدوارم که این کار را انجام داده باشید. اما در این برنامه یک نقطه و دستور اساسی دارید که متمایز از بقیه است:
این یک دستور عملی و کاملا واضح و قابل اقدام است که مرز عمل کردن و نکردن در ان کاملا مشخص است و هر روز می توانید بگوئید که ایا انجام دادهاید یا خیر و می توانید کاملا آن را مراقبه کنید و نتیجه را کتابت کرده و گزارش کنید.
این عمل مخصوص باید در بررسی شما از برنامه "نگاه آغازین" برایتان معلوم شده باشد و از برنامه بررسی در آن به نتیجه رسیده باشید که برای شما چه چیزی ضروری است. به عبارت دیگر گوئی شما دستور اصلی را از یکی از ۲۱ بند آن استخراج کرده و آن را تبدیل به یک برنامه واضح و آشکار نموده باشید که کاملا اجرائی است و نه آنچه که کلی و مبهم و احساسی و خیالی است.
اگر این دستور العمل را به صورت متمرکز و منظم و مستمر در طول اربعین اجرا کنید بدون تردید جهشهای اساسی در زندگی شما پیش میآید اگرچه خود متوجه نباشید و بسیاری از ابهامات برای شما به تدریج روشن خواهد شد.
اکنون بگوئید این دستور العمل کلیدی و اصلی در برنامه اربعین کلیمی شما چیست و مرتبط با کدام بند از "نگاه آغازین" است؟
فایل ها :
رسالهٔ عملیّه (۶)
رساله عملیه ۶ در زمانی شروع میشود که از یک سو ما از تجربه رمضان و فضای استثنائی آن بیرون آمدهایم و برای آینده خود امیدها و آرزوها داریم و از سوی دیگر در آستانه اربعین کلیمی هستیم. همه اینها به معنی این است که مقتضی ورود به این دوره از رساله آمادگی و تعهد و عمل بیشتر و بهتر و کاملتر است. از طرف دیگر رساله عملیه ۶ پس از تجربه پنج رساله عملیه میباشد که حدود هشت سال به طول کشیده است. آنچه در این رساله مطرح میشود تا حد زیادی ناظر و مشرف به مطالب دورههای قبلی رساله است و تجربیاتی که دوستان داشتهاند و محتوایی که در آنجا بیان شده و سعی بر این است که از تکرار مطالب خودداری شود. بنابراین از یکسو باید دوستان برای یک عمل درست و کامل آماده و متعهد بوده و از سوی دیگر رجوع به مطالب قبلی داشته باشند. نحوه تعهد عملی دوستان به تدریج در هر بحث و جلسه روشن شده و ارجاع به مطالب قبلی هم در هر جلسه بیان میگردد. نحوه ارائه مطالب و محتوای جلسات تغییراتی خواهد کرد از جمله اینکه بخش مهمی از مطلب تنها به صورت کتبی ارائه شده و از سوی دیگر بیش از گذشته مبتنی بر کار دوستان و بازخوردی است که از سوی آنان ارسال میگردد. همچنین فعالیت و تمرینهای بیشتری برای دوستان در جلسات مقرر خواهد شد. به امید استفاده بیشتر از وقت و عمر و تعامل جمعی کاملتر و حضور پررنگتر.