جستجو
ورود کاربران
8 - استفادهٔ انسان از شرائط جنگ


در مواجهه با وضعیت عادی، یکی از راه‌ها این است که بنشینیم و بی‌وقفه شبکه‌های اجتماعی را چک کنیم؛ اخبار را از صبح تا شب دنبال کنیم، بی‌آن‌که بفهمیم چگونه روز گذشت. درست مثل کسی که از مستیِ شراب به مستی دیگری پناه می‌برد؛ یا مانند معتادی که برای رهایی از خماری، دوز اعتیادش را بالاتر می‌برد.

ما نیز می‌توانیم خماری این زندگی را ـ به‌ویژه در این شرایط ـ با همان چیزهایی تسکین دهیم که ما را به این حال و روز انداخته‌اند. یعنی عناصر منفی‌ای که ما را به این وضعیت نادرست رسانده‌اند، حالا بیش از پیش وارد زندگی‌مان ‌شوند تا مبادا متوجه گذر روزها بشویم. یا شاید به افسردگی پناه ببریم، یا به تحلیل‌های سیاسی دل خوش کنیم؛ یکی مدام به دولت بد و بیراه می‌گوید، دیگری آمریکا را مسبب می‌داند، آن‌یکی نخست‌وزیر اسرائیل یا رئیس‌جمهور فلان کشور را مقصر می‌داند.
اما همه‌ی این‌ها در حقیقت نوعی فرارند؛ پناه بردن از ترسِ خماری، به اعتیادی شدیدتر. تکرار همان رفتارهایی که ما را به اینجا کشانده‌اند. و این مسیر، همان مسیری است که پیوسته و بی‌وقفه، همه‌چیزمان را از ما می‌گیرد.

انسان می‌تواند از دل این تجربه‌ها، لحظه‌ای هوشیار شود و به‌درستی ببیند که چگونه می‌خواهد زندگی کند. زندگی‌ای متفاوت با آن‌چه تا کنون داشته؛ زندگی‌ای که نه‌تنها دنیا، بلکه معنای زیستن را نیز دگرگون می‌کند.

و آن‌گاه، اگر این نوع زندگی آغاز شود، دیگر فرقی نمی‌کند که انسان تنها یک هفته زنده باشد یا نود سال. تفاوتی ندارد؛ زیرا مسیر، معنا یافته است.

فرض کنیم من فقط یک هفته‌ی دیگر زنده باشم و آخر هفته بمیرم. اگر قرار باشد در این یک هفته همان‌طور زندگی کنم که در شصت‌وسه سال گذشته زیسته‌ام، بدون هیچ تغییری، خب، این مرگ دیگر چه معنایی خواهد داشت؟ کشته شدن من در این حالت، هیچ تأثیری نخواهد داشت. اما اگر این کشته شدن، نتیجه‌ی یک نوع زیستن خاص باشد، اگر سمبل زندگی من باشد، آن‌وقت معنایی پیدا می‌کند.

چه فرقی دارد که انسان با تصادف بمیرد یا با انفجار بمب؟ چه فرقی دارد که کودکی بمیرد یا بزرگ‌سالی؟ بعد از مرگ، اگر قرار باشد آدم را تکه‌تکه کنند، مثلاً موشکی مستقیم به فرق سرش بخورد، و او تکه‌تکه شود ـ خب، اگر آن زندگی که به این مرگ ختم شده، تفاوتی با زندگی قبلی نداشته، مرگ هم تغییری ایجاد نمی‌کند. آدمی که تغییر نکرده، با موشک هم تغییر نمی‌کند.

مثل خودکشی است؛ وقتی کسی خودش را می‌کشد که «راحت» شود. اما راحتی از چه؟ مگر ریشه‌ی مشکل، در بیرون از انسان بوده؟ نه، مشکل خودش بوده. حالا خودش را می‌کشد و به جایی دیگر منتقل می‌شود، اما خودش هنوز همان است. هیچ فرقی نکرده. محیط عوض شده، اما خودِ او نه.
مرگ هم همین است. اگر کشته شدن انسان، نتیجه‌ی یک زندگی متفاوت باشد، معنا پیدا می‌کند.

مثل داستان نجمه شمس.
وقتی کشته شد و من به زندگی‌اش فکر کردم، دیدم حتی پیش از مرگ هم، نشانه‌های تفاوت در او مشهود بود. تفاوت‌هایی جدی داشت. من ارتباط زیادی با او داشتم، در خیلی از موضوعات با هم حرف می‌زدیم ـ از جمله درباره‌ی زندگی شخصی‌اش، ازدواج، و تلاش‌هایش برای پیدا کردن معنا. بارها برای مشاوره پیش من می‌آمد، یا نزد پسرم علی، و با دقت و تفصیل صحبت می‌کرد.
این کشته شدن برای من مثل یک «نخ تسبیح» بود. تمام آن حالت‌ها، دغدغه‌ها، جست‌وجوها و دردهایش را به هم پیوند زد. مثل دانه‌های تسبیحی که روی زمین پخش شده‌اند؛ در آن حالت، فقط دانه‌هایی‌ هستند بی‌معنا. حتی اگر از طلا هم باشند، بدون نخ، خاصیت تسبیح‌بودن ندارند. اما وقتی نخ یک نخ ساده و بی‌قیمت—آن‌ها را به هم وصل کند، ناگهان معنا پیدا می‌کنند.
کشته شدن نجمه برای من و برای بعضی از دوستان نزدیکش، همان نخ شد. نخِ معنابخشی به تمام آن حالات و تجربه‌ها. چیزی از دل این مرگ بیرون آمد. نوری. امیدی. معنایی. مرگی که باطن زندگی‌اش را روشن کرد.
اما اگر کسی همین‌طور عادی بمیرد، بدون اینکه زندگی‌اش تغییری کرده باشد، این مرگ پایه ندارد. مثل بنایی‌ست بی‌ریشه؛ فرومی‌ریزد. معنایی ندارد.

حالا یکی از واکنش‌های ما در برابر این اوضاع بیرونی، در برابر کشته شدن افراد، دوستان، و از دست دادن نزدیکان، این است که می‌گوییم: "ای کاش ما هم شهید می‌شدیم."
اما اگر قرار باشد «شهید شدن» فقط به معنای کشته شدن با بمب باشد، این به جایی نمی‌رسد. به‌ویژه وقتی که در دل انسان، این تمایل باشد که "کاش شهید می‌شدم تا راحت شوم"، باید پرسید: راحت از چه؟ از خودم؟ این، تفاوتی با مرگ معمولی ندارد.

فقط اینکه کسی بیاید و مرا بکشد، بدون آن‌که در باطن من تغییری ایجاد شده باشد، بدون آن‌که این مرگ نتیجه‌ی یک نوع زیست متفاوت باشد، چه فرقی با مردن عادی دارد؟ این مرگ، چیزی را عوض نمی‌کند.

اما اگر این کشته شدن، نتیجه‌ی یک حرکت درونی متفاوت باشد، اگر بازتاب عملی یک سیر درونی باشد، آن‌وقت فرق دارد. آن‌وقت شهادت، معنای دیگری پیدا می‌کند. آن‌وقت مرگ، آیینه‌ی یک زندگی می‌شود.

ما الان اینجا هستیم، و نجمه هم هست؛ این دو حضور، هرچند یکی در دنیاست و دیگری از آن گذشته، اما به هم متصل‌اند، اگر زندگیِ ما هم معنایی پیدا کند.

عکسی که خانم مسلمی گذاشته‌اند، مربوط است به جلسه‌ای در «وادی السلام نجف»، جایی که همه‌ی دوستان آن‌جا بودند، درست کنار قبر آقای قاضی. آقای براهیمی هم حضور داشت و در حال صحبت بودیم. آن بالا، روی دیوار کوتاهی که در «واد سلام نجف» قرار دارد — اگر به آن‌جا رفته باشید، می‌دانید کجاست — ایشان نشسته بود. پشت سرش آسمان بود و یکی از دوستان، همان‌طور تصادفی این عکس را گرفت.

در نگاه اول، شاید کسی فکر نکند این عکس روزی معنای متفاوت و عمیقی پیدا کند. در همان جلسه، اکثر دوستان حرف زدند، اما نجمه حتی یک کلمه هم نگفت. در طول زندگی‌اش هم چنین بود؛ آدم فکر می‌کرد افسرده یا ناراحت است. اما انگار در درونش، جهت‌گیری بنیادینی داشت که شاید خودش هم به آن واقف نبود.

گاهی بسیار ناراحت می‌شد که چرا کارهایش به نتیجه نمی‌رسد، چرا ازدواجش به نتیجه نمی‌رسد و گاهی هم افسرده می‌شد. اما جهت‌گیری اصلی و حقیقی‌اش، مثل جهت‌گیری آسمانی که در پشت سرش در این عکس دیده می‌شود، چیز دیگری بود.
این جهت‌گیری او را از بالا به جماعتی که مشغول خودشان بودند، یعنی ما، نگاه می‌کرد. زندگی‌اش چنین بود و مرگش نیز بازتابی از آن زندگی به شمار می‌رود.

مرگ ما بازتابی از زندگی ماست. اگر گمان کنیم با مرگ از این زندگی رهایی پیدا می‌کنیم، این تصوری باطل است. زندگی ما، در حقیقت، خودِ ماست. و هیچ راهی برای رهایی از خود وجود ندارد، مگر به دست خودمان.
گاهی انسان، در میانه‌ی یک موقعیت خاص، می‌تواند از آن به‌گونه‌ای استفاده کند که تحولی عمیق در او ایجاد شود. گاهی یک لحظه وجود دارد که برای انسان سرنوشت‌ساز است؛ لحظه‌ای که می‌تواند او را سال‌ها یا حتی قرن‌ها جلو ببرد. آن لحظه، لحظه‌ای است که انسان با مرگ و پایان روبه‌رو می‌شود. اگر چنین احساسی در اکنون برای انسان پیش بیاید—مثلاً آگاه باشد که سه روز یا یک هفته‌ی دیگر، زندگی‌اش به پایان می‌رسد—نگاهش به زندگی تغییر خواهد کرد.
در چنین حالتی، بیشتر چیزهایی که امروز به آن‌ها وابسته‌ایم—حب و بغض‌ها، نگرانی‌ها، گرفتاری‌ها—کنار می‌روند، و جای آن‌ها را چیزهای تازه‌ای می‌گیرد. ناگهان چشم انسان به سوی جهتی باز می‌شود که پیش‌تر از آن غافل بوده است. چیزهایی می‌بیند که پیش از آن نمی‌دید، سخنانی می‌گوید که پیش‌تر نمی‌گفت، تمایلاتی پیدا می‌کند که پیش‌تر نداشت. و در مقابل، امیالی که پیش‌تر در او ریشه داشتند، اثر خود را از دست می‌دهند. حب و بغض‌هایی که زمانی تعیین‌کننده بودند، بی‌اثر می‌شوند.
در چنین لحظه‌ای، انسان گویی به مرتبه‌ای دیگر از هستی پا می‌گذارد.

در چنین شرایطی که انسان در آن قرار می‌گیرد، می‌تواند نگاهی دوباره به زندگی روزمره بیندازد؛ یا به تعبیر رساله عملیه و مباحث "حکمت نامتناهی" و نشستی که در مورد «جهان‌های تو در تو و راه رهایی» داشتیم، می‌تواند از برد کوتاه زندگی عبور کند. نه اینکه از آن فرار کند یا با زور و اجبار خودش را نگاه دارد، بلکه بتواند از آن عبور کند؛ آن را ببیند، بفهمد و سپس رها شود.

ما در زندگی روزمره، درگیر همین برد کوتاه هستیم: حب و بغض‌ها، نان و آب، دغدغه‌های خانوادگی، مسائل مربوط به سن، دغدغه‌ی آینده‌ی نوه‌ها... گرفتاری‌های ما همین‌هاست. حالا خانم امیدبخش هم که شأن‌شان بالاتر از ماست، ولی در نهایت گرفتاری همه‌ ما همین‌هاست.

این همان چیزی‌ست که به آن زندگی طبیعی یا سطح پایین طبیعت می‌گوییم—به معنای حقیقت طبیعت. یعنی مثلاً این غذا خوشمزه‌تر است، آن یکی نیست؛ فلانی چه گفت؟ مدرک را بگیرم تا درجه‌ام بالاتر برود؛ حقوقم کم است یا زیاد؟ بیمه‌ام رسیده یا نه؟ اگر فردا نوه‌ام خواست به دنیا بیاید و بیمه‌اش مشکل داشت، پولش را از کجا بیاورم؟ دلار اگر گران شد، چه کنم؟ اضطراب، نگرانی، حساب‌گری مداوم...
همه‌ی این‌ها می‌شود برد کوتاه. وقتی تمام ظرف وجود انسان با این‌ها پر شده، دیگر جایی برای چیزهایی فراتر از این سطح وجود ندارد. اما اگر انسان حتی برای یک لحظه با خود فکر کند که:
«فرض کن من فقط یک هفته دیگر زنده‌ام، و قرار است هفته‌ی بعد از طبقه ششم پرت شوم پایین»...
در آن لحظه، همه‌ی این گرفتاری‌ها رنگ می‌بازند. ذهن به‌جای چسبیدن به سطح، به عمق کشیده می‌شود. و اینجاست که امکان رهایی از برد کوتاه، و ورود به برد بلند و افق‌های تازه‌ی هستی پدیدار می‌شود.

وقتی کسی از نزدیکان انسان با چنین سرنوشتی روبه‌رو می‌شود، تجسم و تصور آن واقعه برای انسان آسان‌تر می‌شود.
انسان می‌تواند آن را به‌وضوح در ذهن خود مجسم کند. و در این نقطه، به‌جای آنکه بترسد، وحشت‌زده شود، یا درگیر اظهارنظرهای سیاسی شود؛ به‌جای آنکه خودش را در شبکه‌های اجتماعی غرق کند—مدام خبرها را بالا و پایین کند، پست بفرستد، اظهار نظر کند، تحلیل بنویسد یا مضطرب شود—می‌تواند برای یک لحظه، فقط یک لحظه، در این موقعیت خودش باشد.

در آن لحظه، انسان به خود نگاه می‌کند؛ می‌بیند این «من» که درگیر موفقیت است، که می‌خواهد فلان کارش بگیرد، که می‌خواهد اثرش دیده شود، بفروشد، پول دربیاورد، که دغدغه‌ی شب و روزش همین‌هاست… حالا اگر یک لحظه خودش باشد، نه این دغدغه‌ها، نه ترس‌ها، بلکه خود واقعی‌اش… در آن لحظه انسان می‌بیند که زندگی عادی از بین نمی‌رود. همه‌ چیز همچنان سر جای خودش هست. اما آن وابستگی‌ها آرام‌آرام کم می‌شود.
چرا کم می‌شود؟
چون ظرف وجودی انسان بزرگ می‌شود.
یکی از دوستان پرسیده بود:

چگونه می‌توانیم ظرف وجودی‌مان را گسترش دهیم؟

پاسخی که عرض کردم این بود که:

حقیقت آن است که ظرف وجودی ما همین حالا هم بسیار وسیع‌تر از حالتی‌ست که در آن زندگی می‌کنیم. مشکل از کوچکی ظرف نیست، از ترک کردن آن توسط خود ماست.

ما این ظرف وسیع را رها می‌کنیم و تمام توجه‌ و انرژی‌مان را روی یک امر کوچک و سطح پایین متمرکز می‌کنیم. و این امور کوچک چیستند؟
مثلاً اینکه رفیقم به من گفته: «بالای چشمت ابروست»، یا اینکه چرا فلانی این‌طور نگاهم کرد، یا چرا فلان حرف را زد.
کافی‌ست انسان فقط کمی توجه‌اش را از این امور کوچک بردارد.
در همین حد کوتاه که فاصله بگیرد، ظرف حقیقی‌اش دوباره خودش را نشان می‌دهد.
ناگهان می‌بیند که چقدر فضای درونی‌اش باز شده، چقدر آن چیزی که تا همین دیروز آزارش می‌داد، حالا برایش بی‌اهمیت شده.
و حتی گاهی… به خودش می‌خندد.
که من… منِ انسان… چگونه این‌همه گرفتار چیزی به این کوچکی بودم!
در چنین حوادثی، در این شرایط خاص، فرصت بسیار مناسبی برای انسان فراهم می‌شود تا ظرف وجودی‌اش توسعه پیدا کند.
در این وضعیت، انسان از برد کوتاه عبور می‌کند—اما نه با زور و فشار که بخواهد جلوی خودش را بگیرد.
این زور زدن‌ها اثری ندارد.
بلکه این ظرف، خود به خود شکوفا می‌شود.
همان ظرفی که از قبل در وجود انسان بود، حالا آشکار می‌شود.
و انسان می‌بیند که زندگی‌اش، واقعاً چیز دیگری‌ست.
همان کارهای روزمره سر جایش است—صبح سر کار می‌رود، با دوستانش صحبت می‌کند، مواظب است کسی چیزی به او نگوید، و اگر گفتند، جوابش را می‌دهد.
اما اتفاقی که افتاده این است: نیرویی که قبلاً صرف امور بسیار کوچک می‌شد، حالا متوجه یک امر بالاتر شده است.
این‌جاست که می‌گوییم انسان وارد برد متوسط شده.
جایی که آدمی می‌گوید:
«نه، من چیز دیگری می‌خواهم. این‌ها دیگر برایم کافی نیست.
این مسیرها به آن نتیجه‌ای که می‌جویم، نمی‌رسند.»

شاید بد نباشد در چنین شرایطی، نگاهی به درون بیندازیم و ببینیم ما، به‌عنوان کسانی که در تلاشیم مسیر و حرکتی انسانی داشته باشیم، چگونه باید با این وضعیت مواجه شویم؛ به‌ویژه زمانی که یکی از نزدیکان‌مان در چنین وضعیتی قرار می‌گیرد.
در چنین لحظاتی، فشاری از بیرون به انسان وارد می‌شود که می‌تواند تعادل او را بر هم بزند. پرسش این است که در این شرایط، حرکت انسان چگونه باید باشد؟ چه باید بکند تا از مسیر خود باز نماند؟
چگونه می‌توان با این فشارهای بیرونی، با این انفعال تحمیل‌شده، با این فشارهای روحی و عاطفی، نه تنها زمین‌گیر نشد، بلکه آن‌ها را به نیرویی برای حرکت و رشد بدل کرد؟ چگونه می‌توان اجازه نداد این فشارها باعث درجا زدن‌مان شوند، بلکه آن‌ها را به عاملی برای پیش‌روی و تعمیق مسیر انسانی‌مان تبدیل کنیم؟

فشار عاطفی سنگینی که بر انسان وارد می‌شود، همراه با سایر فشارهایی از این جنس، اگر به‌درستی مدیریت نشود، می‌تواند به افسردگی، بی‌حرکتی، انفعال و نوعی ناراحتی مزمن تبدیل شود؛ حالتی که نه‌تنها هیچ نتیجه‌ای ندارد، بلکه باعث عقب افتادن کارها و از هم گسیختگی زندگی می‌شود.
در حالی که می‌توان همین فشارها را به حرکتی تبدیل کرد که انسان را به جلو ببرد؛ حرکتی که از دل همین رنج، انرژی و نیرویی بیرون بکشد که هم انسان را از درون راضی کند و هم او را به سمت رشد و معنا سوق دهد.

️مولوی می‌گوید:
رو رو که نه‌ای عاشق ای زلفک و ای خالک
ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک
یعنی تو که هنوز دل‌بسته‌ی زلف و خال و ناز و نازکی و خشم‌های ریز و درشتی،
تو که هنوز پای‌بند خلخال و آویزانِ این ظواهر و آرایش و مارک لباس و برند و قیافه‌ای، تو چگونه دم از عشق می‌زنی؟
عاشقِ چه هستی؟
چگونه از مسیر بالاتر حرف می‌زنی، وقتی هنوز تمامی وجودت اسیر زلفک و خالک است؟
در چنین حوادث و شرایطی، آدمی برای لحظه‌ای قدرت پیدا می‌کند از این بندها عبور کند.
وقتی مرگ نزدیک می‌شود، زلفک و خالک دیگر کجا می‌پیچد؟ آرایش و خشم و ناز و نازکی دیگر کجا می‌رود؟این پر و بالی که اکنون با آن مشغول پریدن هستی، در واقع، پر و بال مگسی است—پر و بالی که فقط برای نشستن روی شیرینی است، برای وزوز کردن و چسبیدن به هر خرده‌ریز زندگی.

اما پروازِ حقیقی، جنس دیگری دارد.
حالا این پرواز چگونه ممکن می‌شود؟
هیچ کار خاصی نمی‌خواهد.
تو، خودت را رها کن.
نه با زور، نه با فشار.
همین که «خودت باشی» کافی است.

تو رستم دستانی از زال چه می‌ترسی
مولانا می‌گوید:
«یارب، برهان او را از ننگ چنین زالک.»
ظرف ما از این‌همه خال و شمع و زلفک، خیلی بزرگ‌تر است. کافی است تعجب نکنی، ایستادگی نکنی، پنهان نکنی. فقط نبند—همه‌چیز خودش شکوفا می‌شود.
آن وقت، انسان به‌راستی از این برد کوتاه هجرت می‌کند. و به منزلگاهی بالاتر قدم می‌گذارد.
همان چیزی که در آن نشست‌ها از آن با عنوان «برد متوسط» یاد شد. برد متوسط، یعنی:
آدمی هنوز به آن مقصد نرسیده، اما دیگر گرفتار گذشته نیست.
دلش به آن چیزها بند نمی‌شود.
نه اینکه حتماً تا یک هفته دیگر می‌میرد.
نه. ممکن است نود سال هم عمر کند.
اما این نود سال را از آن جنسِ دیگر عمر می‌کند—عمق‌یافته، آزاد، رها.
ممکن است کسی در یک لحظه، با تمام وجودش گرفتار شود و از شدت این گرفتاری، به خودکشی پناه ببرد.
مثلاً جوانی که چون کنکور قبول نشده، خودش را کشته. خب، کنکور به‌راستی چه دارد که آن‌قدر ارزش جان داشته باشد؟ چه آش دهن‌سوزی‌ست اصلاً؟
در نهایت، دنیا به تو چه می‌دهد؟
وقتی می‌گویند "راحت شد"—از چه راحت شد؟‌او از خودش راحت نشد. او هنوز همان است. آن‌سو هم، باز همان خودِ گرفتار را با خود می‌برد. اما انسانی دیگر، ممکن است نود سال عمر کند و حوادث بسیار تلخ و سهمگینی را از سر بگذراند— و خم به ابرو نیاورد.
نه از آن‌رو که سنگدل است،
بلکه از آن‌رو که رها شده است.

یکی از دوستان نقل می‌کرد که در موقعیتی، مرحوم آقای بهاءالدینی به شهر ما آمده بودند. جمعی از خویشان و اهل آن‌جا گرد آمده بودند و ایشان را زیارت کردند. پس از آن دیدار، کسی که آقای بهاءالدینی را نمی‌شناخت، بعد از رفتن ایشان، از پدرشان پرسیده بودند:
«آن آقایی که این‌جا آمد چه کسی بود؟»
پدرشان گفته بودند: «عمویشان بود.»
او گفت: «خیلی آدم عجیبی بود.
ایشان می‌گفت من مدت‌ها توی فکر بودم که این آدم چه داشت که عجیب به نظر می‌رسید؟ نه اینکه ظاهراً اهل نماز شب فوق‌العاده‌ای باشد، نه چیز خاصی به چشم می‌آمد. چند بار هم برگشتم پیشتان و خواستم بپرسم منظور شما از "عجیب" چیست...»
تا اینکه بعد از مدتی فهمید: این مرد، کسی بود که سه تا از فرزندانش را یکی پس از دیگری از دست داده بود—و با این حال، حتی خم به ابرو نیاورده بود.
تسلطی که بر خودش داشت، آن آرامش، آن پذیرش، آن قدرت درونی، چیزی بود که آقای بهاءالدینی متوجه‌اش شده بود.
نه اینکه آن آقا را بشناسد یا درباره‌اش اطلاعاتی داشته باشد—نه، اصلاً نمی‌دانست او کیست. اما اهل باطن، کسانی‌اند که باطن این جهان را می‌بینند.
چشمانشان باز شده و بر حقیقت این عالم مسلط‌اند.
ما هم، در حد و اندازه‌ی خودمان، می‌توانیم در چنین موقعیت‌هایی، راهی به آن تسلط و وسعتِ درون پیدا کنیم. و زمانش هم، درست همین حالاست.

هیچ‌چیز مثل این حوادث نمی‌تواند انسان را به بیداری و تحول نزدیک کند. و اگر انسان بتواند زندگی‌اش را در این زمانه تغییر دهد، نه فقط آخرتش، بلکه دنیایش هم دگرگون می‌شود.

اما ما گرفتار چه هستیم؟ گرفتار چیزهای کوچک. چیزهایی که خیال می‌کنیم با آن‌ها می‌توانیم لذت ببریم، خوشی پیدا کنیم، یا اصلاً «زندگی به درد بخور» داشته باشیم.
در حالی که حتی همان زندگی مادی هم، فقط وقتی سامان می‌گیرد که یک حرکت انسانی از درون ما آغاز شود. چنان‌که در آن بیت آمده:
درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم
رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک

تا وقتی که گرفتار این کم و زیادها هستی—این پُر و خالی‌های سطحی زندگی—همان را هم از دست می‌دهی. اما اگر آن سوی ماجرا را نگاه کنی، می‌بینی زندگی چه‌قدر می‌تواند متحول شود.
نگاه کن به همان اولیا، به همان انسان‌هایی که شاید زندگی مادّی‌شان از ما هم غنی‌تر بوده،
اما آن‌چه ما با زحمت و بدبختی دنبالش هستیم، آن‌ها رها کرده‌اند و اصلاً چیز دیگری یافته‌اند.
و همین رهایی، سبب شده که جهان بیشتر به آن‌ها ببخشد تا به ما. چنان‌که گفته‌اند:
بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو
بگذار منجم را در اختر و در فالک
یعنی از این هفت آسمان و طالع و اختر بگذر؛
سرنوشت را در ستاره‌ها و پیش‌بینی‌ها و فال‌ها جست‌وجو نکن. رها کن این دل‌مشغولی‌ها را، و ببین که زندگی چگونه پاسخ دیگری به تو خواهد داد.

الان خیلی‌ها دنبال فال گرفتن هستند؛ فال‌هایی سطحی، که برآمده از ظواهر و تعابیر سطحی‌اند—درست مثل همان چیزی که در زندگی روزمره‌مان هم هست. ما گرفتار همین ظاهرها هستیم.
گرفتار تفسیرهای سطحی، توضیح‌های ساده‌انگارانه، و دل‌خوشی‌های موقتی. اما وقتی انسان از این گرفتاری‌ها عبور کند، زندگی مادی‌اش هم تغییر می‌کند.

از همین‌جاست که انسان می‌فهمد معنای این جمله چیست:

«کلُّ أرضٍ کربلاء و کلُّ یومٍ عاشورا»

معنایش این نیست که من باید حتماً راهی غزّه یا جایی شوم و در آن‌جا کشته شوم.
غزّه، کربلا، همه‌ی آن‌ها در درون من است.
اگر کسی خواست برود، برود—اما بحث من بیرونی نیست. بحث، اصلاً سیاسی نیست. بحث درونی است.
بحث این است که «من» چه کار باید بکنم؟

ما داریم درباره‌ی رساله‌ی عملیه‌ی خودمان صحبت می‌کنیم؛ نه رساله‌ی فقهی، بلکه رساله‌ای که در آن بنویسم: من، شخصاً، قرار است چه بکنم؟
اگر بخواهم کربلایی و عاشورایی باشم، باید شیوه‌ی زندگی‌ام عوض شود. وقتی شیوه‌ی زندگی من تغییر کرد، هر روزم رنگ و بوی عاشورا خواهد گرفت.
آن‌قدر که گویی هر روزم، آخرین روز زندگی‌ام است.گویی دو روز دیگر بیشتر فرصت ندارم.
اگر این‌گونه زندگی کنم، هم زندگی‌ام معنا پیدا می‌کند، هم سرنوشت و آینده‌ام متحول می‌شود.
و از این‌جا به بعد، اینکه فرد تا کجا پیش برود، بستگی دارد به همّت و خواستن خودش.

⬅️اما حتی اگر هیچ‌چیز دیگری هم به دست نیاورد، دست‌کم از این زندگی سطحی، از این دنیای کوتاه و محدود، رها می‌شود.

در همین جلساتی که داشتیم، بعضی از دوستان بودند که در سخت‌ترین شرایط مادی زندگی می‌کردند. اما به واسطه‌ی آشنایی با این تعالیم، با این مکتب و با نوعی کاوش وجودی، آرام‌آرام زندگی‌شان تغییر کرد.
بعد مثلاً رفتند جایی و توانستند برای خودشان یک زندگی مادی نسبتاً خوب فراهم کنند. و خب، همتشان در همین حد بود. همین که وضعیت مادی‌شان را سر و سامان بدهند. اما بعضی‌ها هستند که همتشان بالاتر است؛ آن‌ها دنبال چیز دیگری‌اند. می‌خواهند قدم در مسیری بگذارند که رو به بالا دارد.
برای این‌هاست که گفته‌اند:

«پرستش به مستی است در کیش مهر
برون‌اند زین جرگه هوشیارها»

کسی که دل در گرو آن «کیش مهر» دارد، باید از عقل ظاهرگرا و مادی دل بکند؛
باید دست از حساب‌گری‌های دنیایی بردارد.
چرا؟ چون آن راه، حسابش جداست.
به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل‌افکارها.
دل‌هایی که درگیر آن افکار بلندترند، دیگر نمی‌توانند بنشینند و تمام عمرشان را صرف خوردن و خوابیدن و لذت‌طلبی کنند. این با آن مسیر سازگار نیست. و همین‌جاست که مسیر انسان متفاوت می‌شود.
هرچند ممکن است ظاهر زندگی‌اش همچنان مادی به نظر برسد، اما نگاهش فرق کرده. جهت‌گیری‌اش فرق کرده. هدفش چیز دیگری شده.
حالا اگر خواست نود سال عمر کند، بکند—اما راهش فرق دارد.
این راه، راه بازگشت است؛
بازگشت به حقیقت خویش.
و در همین حقیقت نهفته است آن چیزی که اساس و ریشه‌ی وجود ماست.
همان چیزی که بعضی‌ها به آن می‌گویند:

کار. کار واقعی انسان.

ما هرکدام یک جهت بنیادین در وجودمان داریم. اما تا وقتی که با این جهت می‌جنگیم،
تا وقتی که در برابرش می‌ایستیم و انکارش می‌کنیم، در واقع داریم آن را زخمی می‌کنیم، داغونش می‌کنیم.
خب با این حال، زندگی چطور می‌خواهد سامان پیدا کند؟ سؤال اینجاست:

چطور می‌شود این جهت بنیادین را پیدا کرد؟

پاسخ این است:
باید خودمان را کمی از این بردِ کوتاه خلاص کنیم.از این محدوده‌ی تنگ، از این غرق شدن در مسائل سطحی، باید قدری فاصله بگیریم.

و کی وقتش است؟
همین حالا.
الان بهترین موقع است.
به‌جای اینکه شب تا صبح بنشینیم در گروه‌ها و شبکه‌های اجتماعی،
هی خبر بخوانیم، هی خبر بشنویم،
باید برگردیم به خودمان.
لازم نیست هزار تا خبر ببینی.
برای کسی که بیدار است، یک خبر کافی‌ست.
یکی دو جمله، یک تصویر، یک تلنگر…
می‌تواند زندگی‌اش را زیر و رو کند.
الان هم مثل همان روزهایی‌ست که ما وسط شهر نشسته بودیم و منتظر یک تحول بودیم.
درست مثل همین نجمه شمس‌بخش.
خانه‌اش کنار خانه‌ی آن دکتر طهرانچی بود.
ظاهراً هیچ کار ویژه‌ای هم نمی‌کرد، اما همه‌چیز در سکوت اتفاق افتاد.
اتفاقی نبود که از بین آن‌همه آدم،
دقیقاً او از پنجره‌ی طبقه‌ی ششم پرت شود پایین.
انگار شیوه‌ی زندگی‌اش،
با شیوه‌ی مردنش،
یک‌جور ترکیب شده بود.
یک‌جور هماهنگی غریب بین این دو بود.
من که او را از نزدیک می‌شناختم،
می‌فهمیدم که چنین نوع مردنی،
فقط می‌توانست پاسخ همان نوع زندگی باشد.‌ اگر مثلاً زخمی می‌شد و در بیمارستان جان می‌داد، انگار این زندگی‌اش به کمال نمی‌رسید. اما این‌طور، آن زندگی را تمام و کمال پاسخ داد.
حالا ما چی؟
ما هم باید زندگیمان را تکمیل کنیم،
تا مرگمان هم تکمیل آن زندگی باشد.
این نیست که من بگویم:
«می‌خواهم بروم آنجا کشته شوم، راحت شوم!»
از چی می‌خواهی راحت شوی؟
از کی می‌خواهی راحت شوی؟
از خودت؟
این درست مثل کسی‌ست که خودکشی می‌کند. فکر می‌کند راحت می‌شود.
اما از کی؟ از خودش؟
هیچ فرقی نمی‌کند، هیچ تغییری اتفاق نمی‌افتد.
⬅️تغییر فقط وقتی رخ می‌دهد که انسان،
مسیرش را پیدا کند.
و این مسیر،
برای ماست.
ما می توانیم این مسیر را برویم.

همه این معارف گوناگون، هرکدام یک زاویه‌اند.‌ این زاویه‌ها، در کنار هم، تصویر کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا را می‌سازند.
حقیقت ماجرا این است که اصلاً معنایش این نیست که تو بروی کشته شوی،
یا هی بشینی اینجا سینه بزنی و بگویی:
«اگر آن‌جا بودم، در روز عاشورا چه می‌کردم؟»
ما همین‌الان، همین‌جا، در عاشورا هستیم.
عاشورا حقیقتی‌ست که در همین لحظه در وجود ما جاری‌ست. حقیقت انسانی که گرفتار ابن سعدی در درون خود است. اگر وجودمان را بشکافیم، می‌بینیم که گرفتاری‌هایی داریم که اگر آن‌جا بودیم، طبیعتاً باید گرایشی هم به ابن سعد داشته باشیم، و در عین حال گرایشی به امام حسین ﷺ. چون ظرف وجودی ما توسعه یافته و این دو جهت در درون ما هست. آن آسمانی که پشت سر ماست،
همان جهت بنیادینی است که ما را تا اینجا کشانده است. قبلاً هم در بحث‌های گذشته گفته‌ام که این تعارض بین جهت بنیادین و زندگی روزمره ماست که مشکلات را ایجاد می‌کند.
این تعارض، بین انتخاب بنیادین خود ما و انتخاب‌های روزمره و عادت‌های ماست.
و چون این‌ها با هم تعارض دارند،
ما همیشه دچار این گرفتاری‌ها می‌شویم.

⬅️اما این گرفتاری‌ها،در واقع مثل نعمت خدا هستند، مثل نعمت این جهان تکوینی،
مثل اینکه کل عالم،
مثل یک مهندسی دقیق،
ما را همین‌طور دچار مشکل می‌کند
تا ما را به سمت خودمان بازگرداند.

مرحومه نجمه خیلی مشکلات و افسردگی‌های سنگینی داشت، اما این مشکلات و گیر و گورها بازتاب انتخاب‌های فعلی و عملی ماست. این گرفتاری‌ها، ما را برمی‌گردانند به سمت خودمان.
مثل آن شعر:
عَتابِ یارِ پری‌چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

این مشکلاتی که پیش می‌آید، جهان برای تو ایجاد می‌کند، اما در واقع بازتاب خود توست. این را باید بپذیری و بدانی که این مال خود توست، و این تو را به خودت برمی‌گرداند. اگر خوب و با شعور با آن برخورد کنی، در یک لحظه، حقیقت این جهان با حقیقت درون تو هماهنگ می‌شود،

و مثل یک کرشمه، تمام جفاهایی که در طول عمر فکر می‌کردی از بیرون به تو رسیده، به کلی معکوس می‌شود.

ز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمتِ جامِ جهان‌نما بکُند

مثل آقای بهاالدینی،
خواهی دید که باطن آدم هیچ کار سختی نیست. همان مرتبه بلند و والای او،برتر از آن مرتبه عادی ماست. این مرتبه برای ما هم حاصل می‌شود،‌ اگر دنبال آن باشیم، و تلاش کنیم. اما اگر دنبال نباشیم،
چه می‌شود؟

طبیبِ عشق مسیحا‌دَم است و مُشفِق، لیک
چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند؟

وقتی خود انسان به سمت مصلحتش نمی‌رود،
و با انواع بهانه‌ها و توجیهات،
سعی می‌کند از مسیر درست فرار کند.

یکی از دوستان باشگاهی تعریف می‌کرد که
خواهرزاده یا برادرزاده‌ای داشت که گرفتار اعتیاد شده بود. اعتیادش طولانی شده بود و به یک ولگرد خیابانی تبدیل شده بود، و در نهایت، کنار خیابان و در این وضعیت سخت، بر اثر اعتیاد فوت کرد. این دوست می‌گفت:
«همه خویشانش رابطه‌شان را با اوقطع کرده بودند، من گاهی که غذا درست می‌کردم،
اگر در خیابان او را پیدا می‌کردم، می‌بردم برایش، مثلاً قورمه سبزی خیلی خوشمزه‌ای که مادرم درست می‌کرد، می‌بردم برایش.»
اما آن فرد به من می‌گفت:
«همه من را اذیت می‌کنند، تو هم اذیت می‌کنی.»
برای کسی که به اعتیاد عادت کرده
و زندگی‌اش در گوشه خیابان‌ها و بی‌خانمانی گذشته، حتی یک غذای خوشمزه هم تبدیل به اذیت و رنج می‌شود.
این درد و رنج واقعی انسان است؛
نه چیزی که ما از بیرون می‌بینیم و به آن می‌خندیم، یا آن را سرزنش می‌کنیم و می‌گوییم: «چرا این کار را کرد؟ تقصیر خودش است.»
اما خود ما چطوریم؟
ما هم فرق چندانی نداریم،
ما هم ممکن است در شرایطی مشابه باشیم،
و خودمان را با چیزهایی راضی کنیم که فقط فرار از خود است. مثلاً از طریق چک کردن بی‌وقفه شبکه‌های اجتماعی، پیام دادن و این‌جور کارها. در مقابل، انسان باید به خودش بپردازد،
چطور؟
از طریق رها کردن این وابستگی‌ها،
شل کردن بندهایی که ما را اسیر کرده‌اند.
زندگی که می‌گذرد،
همان زندگی ساده‌ی روزمره است: کار و زندگی. اما وجود انسانی که از این بندها رها شده، زندگی‌اش متفاوت است.
رهایی در این شرایط،
بسیار آسان‌تر می‌شود،
اگر فقط لحظه‌ای به خودمان فکر کنیم،
و بدانیم که زندگی چیزی جز همین لحظه نیست،
و شرایط ما هم همین است.


-- تمرین جلسه هشتم

آیا در وضعیت فعلی کشور؛ در این گردونه "آتش و خون و مرگ"، ارتباطی بین این وضعیت و "کار" خود می‌بینید؟


فایل ها :


رسالهٔ عملیّه (۶)

رساله عملیه ۶ در زمانی شروع می‌شود که از یک سو ما از تجربه رمضان و فضای استثنائی آن بیرون آمده‌ایم و برای آینده خود امیدها و آرزوها داریم و از سوی دیگر در آستانه اربعین کلیمی هستیم. همه این‌ها به معنی این است که مقتضی ورود به این دوره از رساله آمادگی و تعهد و عمل بیشتر و بهتر و کامل‌تر است. از طرف دیگر رساله عملیه ۶ پس از تجربه پنج رساله عملیه می‌باشد که حدود هشت سال به طول کشیده است. آنچه در این رساله مطرح می‌شود تا حد زیادی ناظر و مشرف به مطالب دوره‌های قبلی رساله است و تجربیاتی که دوستان داشته‌اند و محتوایی که در آنجا بیان شده و سعی بر این است که از تکرار مطالب خودداری شود. بنابراین از یک‌سو باید دوستان برای یک عمل درست و کامل آماده و متعهد بوده و از سوی دیگر رجوع به مطالب قبلی داشته باشند. نحوه تعهد عملی دوستان به تدریج در هر بحث و جلسه روشن شده و ارجاع به مطالب قبلی هم در هر جلسه بیان می‌گردد. نحوه ارائه مطالب و محتوای جلسات تغییراتی خواهد کرد از جمله اینکه بخش مهمی از مطلب تنها به صورت کتبی ارائه شده و از سوی دیگر بیش از گذشته مبتنی بر کار دوستان و بازخوردی است که از سوی آنان ارسال می‌گردد. همچنین فعالیت و تمرین‌های بیشتری برای دوستان در جلسات مقرر خواهد شد. به امید استفاده بیشتر از وقت و عمر و تعامل جمعی کامل‌تر و حضور پررنگ‌تر.


بحث :

1 - 1404-04-07 گفت‌وگو مشاهده فایل ها :

آخرین جلسات برگزار شده ؟
216 - هنر رزم
1405-06-24
نگارش برای انتخاب
217 - هنر رزم
1405-06-30
نگارش برای انتخاب
273 - حکمت ۲۷۴ نهج‌البلاغه
1405-06-27
خانۀ پدری
272 - حکمت ۲۷۳ نهج‌البلاغه
1405-06-20
خانۀ پدری
کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب این سایت تنها با کسب مجوز مکتوب امکان پذیر است.
با ما در شبکه های اجتماعی