جستجو
ورود کاربران
16 - محاکمه و کار


در جلسه گذشته، گفتگو و محاکمه روحی و مذاکره وجودی ارزشمندی صورت گرفت. دوستان هم شاهد بودند و انتظار می‌رفت که با توجه به تمام تجربیاتی گذشته، بتوانند حضور و مشارکت خوبی در جریان جلسه و پس از آن داشته باشند. چنین مشارکتی انجام شد. با این حال از جهاتی نقص و ایرادهایی در برداشت ملاحظه شد که تا حدی خلاف انتظار بود.

اکنون برای تکمیل جلسه و اصلاح برداشت‌ها چند نکته بیان می‌شود.

۱. گروهی از دوستان از نقد جناب حیدری این برداشت را کردند که منظور ایشان این است که فرد -در اینجا منظور خودم است- باید در برخورد با نیاز و سوال و احتیاج روحی و معنوی دیگران خارج از دسترس بوده و همچون بسیاری از افراد با گارد ظاهری و اخلاق ممانعتی و حاجب و مانع روبرو شده و یا همچون بسیاری از دیگران دستگاه و یال‌وکوپالی برپا کند تا هرکسی نتواند هرکاری دلش خواست انجام بدهد و مزاحمت بیخودی متوقف شده و استفاده بیشتر شود!

چنین انتسابی به ایشان اصلا درست نیست و روشن است که اخلاق متواضعانه و نداشتن حاجب و دربان و خاکی بودن و راحت و دوستانه برخورد کردن و حذف موانع نه تنها از اخلاق انبیاء و اولیاء است -که اکنون فراموش شده- بلکه بزرگانی همچون علامه طباطبائی در حدی دارای این روش و رویه بودند که دیگران به آنها ایراد می‌گرفتند. در قرآن کریم چنین ایرادی را از قول دیگران نسبت به پیامبر نقل می کند و سپس از این رفتار پیامبر دفاع می‌نماید و در نهایت می‌فرماید که پیامبر به مومنین ایمان دارد:

وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ۚ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ

از آنان کسانی هستند که پیامبر را اذیت نموده و می‌گویند که او فقط گوش است، (هرچه که می‌شنود را در خود جای می‌دهد) تو به آنان بگو (که این شنوایی از آن نوع که شما می‌گویید نیست بلکه) شنوایی است که سراسر خیر است چرا که پیامبر به خداوند و مومنین ایمان دارد.

۲. اما معنی دیگری کلام جناب حیدری می‌تواند داشته باشد که معنی درستی است. آیا این دسترس بودن (معارف مکتب علامه طباطبائی) موجب می‌شود که افراد استفاده بیشتری نموده و بیشتر و کامل‌تر از این آگاهی‌های کمیاب استفاده نمایند یا بر عکس همچون کسی که جوهر گران قیمتی به ثمن بخش در اختیار او قرار داده شده پیوسته عمل و استفاده را عقب می‌اندازد و خیالش راحت است که هرچه که کوتاهی کند این نعمت بازهم هست و اقدام و اجرا را آن اندازه عقب می‌اندازد که عملا هیچ ثمره و بهر‌ای برای او حاصل نمی‌شود؟

این سوال جدی است و جواب آن را کسی نمی‌تواند بدهد و قضاوت آن نزد خداوند و وجدان افراد است.

اما بعضی از نقدهای دوستان برای رد این اشکال جناب حیدری در واقع تایید اشکال ایشان است! در واقع آنان اینگونه گفتند که ما در عمل و استفاده پیوسته نه تنها محکم و استوار نبودیم بلکه با انواع "اما و اگر" و مانند آن وارد می‌شدیم و باز هم نعمت در اختیار ما بود و این را حسن کار دانستند در حالی که درواقع تایید اشکال جناب حیدری است.

۳. نقد جناب حیدری معنی دیگری هم دارد که از دو معنی دیگری مهم‌تر ونقد آن می‌تواند روشن‌تر و جدی‌تر باشد.
جان کلام در این معنی این است که فرد از جهت خصلت فردی باید به هر اندازه که می‌تواند متواضع و خاکی و در دسترس باشد. اما آنچه که مربوط به رسالت اوست -در اینجا معارف مکتب علامه طباطبائی- نه ملک شخصی اوست و نه هیچ فرد دیگر. در این جهت فرد -در اینجا یعنی من- موظف است که نهایت سعی خود را برای اشتراک گذاشتن و استفاده بیشتر علاقه‌مندان و نیازمندان این معارف به کار ببرد و حق ندارد از اشاعه و اشتراک جمعی آن به سود احدی از افراد کم کند و در این سیر برعکس عمل شده و چه بسیار استفاده‌های عمومی که به خاطر نازونیاز و حل‌ کردن لجبازی‌های فرد و تحمل خصلت‌های ناهموار شخص تعطیل شده و این ظلم و جفای به این جامعه و انبوه نیازمندان و نسل جوان و تشنه و پرظرفیتی است که با همه وجود آماده شنیدن این معارف و اقدام و عمل در این رابطه است. به عبارت دیگر این بازار به جای اینکه برای طیف وسیعی در دسترس قرار گیرد صرف نازونیاز و اما و اگر گروه معدودی شده... . این نقد می‌تواند درست باشد و متاسفانه کلمات دوستان در رد این ایراد در واقع تایید آن بوده و بیشتر به این جهت دامن می‌زند که در این رابطه مسامحه آشکاری صورت گرفته است.

به عنوان مثال وقتی که فرد در جواب این ایراد می‌گوید که "من خیلی سخت‌پسند هستم و اگر اینطور نبود استفاده اندکی که برده‌ام را هم انجام نمی‌دادم و در مقام مخالفت قرار می‌گرفتم" ناخواسته تمام اشکال جناب حیدری را یکجا تایید کامل و تمام عیار کرده است.

اینها جهت تذکر و توضیح مطالب جناب حیدری و جواب‌های دوستان بیان شده و موضوع جلسه آینده نیست.

مطالب بعد از این مربوط به جلسه آینده است.

۴. نقد من از زاویه دیگری بود که در آن جلسه به نتیجه نرسید و اکنون باید به آن پرداخت.
نقد -یا سوال و زیرنویس- من به کلام جناب حیدری این بود که همه این اشکالات -مخصوصا این دو اشکال اخیر – زمانی می‌تواند مورد بررسی و قضاوت قرار گیرد که فردی که موضوع صحبت و محاکمه است -در اینجا من- ابتدا مورد بررسی قرار گیرد که کار و وظیفه اصلی و رسالتی که در این جامعه دارد چیست؟ آنگاه در رابطه با این رسالت و هدف است که فرد می‌تواند ارزیابی و قضاوت درستی از خود داشته و کلیت زندگی و ابعاد زندگی فردی و اجتماعی و زندگی روزانه را با آن بسنجد و بداند که همه این موارد را چگونه باید سامان دهد و آیا آنچه که اکنون وجود دارد درست است یا خیر.

۵. در جلسه جواب‌های بین من و جناب حیدری رد و بدل شد مانند اینکه "همین باشگاه را کار باید دانست" یا "رساندن منفعت فکری به آحاد جامعه" یا "سیراب کردن عطش معارف" یا چیزهایی از این قبیل.
این جواب از نظر من مردود است. زیرا همه اینها معلول آن رسالت درونی است. هر فرد در شخصیت و هویت خود توانایی‌ها و ظرفیت‌هایی دارد که آثار بیرونی معلول آن می‌شود نه اینکه برعکس باشد. در نتیجه برای ارزیابی و قضاوت باید ابتدا آن ظرفیت درونی را شناخت و بعد در مورد رسالت بیرونی قضاوت نمود.

۶. جواب دیگری مطرح شد که آثار بیرونی وقتی که ظاهر شد می‌توان نتیجه گرفت که فرد وظیفه‌اش چیست و ورای آن راهی برای تحلیل وجود ندارد. این جواب هم نمی‌تواند مقبول باشد. راه تحلیل برعکس این است و باید وظیفه فرد ابتدا معلوم شده و بعد آثار بیرونی را با آن سنجید. چه بسیار بزرگانی که شهرت و آثار و ثمرات آنان عالم‌گیر شده و تمام این ثمرات در کمتر از دو دهه پایان عمر طولانی آنان ظاهر و شناخته شده است.

۷. من در توضیح شرایط گذشته و مخصوصا در توصیف زندگی خود در دهه شصت شمسی صحبت از ضعف امکانات و نبودن راه و مسیر برای خیلی از اهداف و آرمان‌ها کردم. چنین توصیفی باعث برداشت بعضی دوستان شد و گمان نمودند که منظور امکانات متعارف است برای رسیدن به آنچه که در جامعه مرسوم بوده و فکر کنند که آنچه که برای دیگران مهیا بوده برای من وجود نداشته است. چنین برداشتی سراسر نادرست است. نه تنها چنین نبوده بلکه امکانات و شرایطی که برای من وجود داشت برای کمتر فردی مهیا بود و این به دلایل گوناگون از جمله موقعیت خانوادگی بود. اما آنچه که نایاب بود در مسیر برای رسیدن به آن اهداف و رسالت و کاری بود که متفاوت از برداشت جامعه و مسیری متفاوت از دیگران و انتظار آنان بود. در واقع چنین تحلیلی نیز در رابطه با آن کار اصلی و رسالت خاص فرد معنی می‌دهد و نباید این را با امکانات عادی و متعارف برای اهداف متداول یکی دانست.

۸. دوستانی که با بحث‌های رساله آشنا هستند می‌دانند که این همان "کار" به معنی خاص آن است. "کار یعنی آن جهت‌گیری اساسی و بنیادینی که انسان در زندگی اجتماعی و ‌فردی خود اتخاذ کرده و بیشترین تاثیرگذاری در محیط زندگی او را داشته و در عین حال نزدیک‌ترین هماهنگی را با هویت و انتخاب بنیادین او برقرار کرده و احتمال موفقیت در این امر از هر جهت گیری دیگری بیشتر است". در واقع نقد من به نقد جناب حیدری این است که باید " کار انسان" شناخته شده و سپس تمام مسائل با آن سنجیده شود.

۹. اکنون وظیفه دوستان برای جلسه شنبه معلوم می‌شود. باید با دست پر به جلسه آمده و با نگاهی به "کار من" (منظور خودم هستم) محاکمه را ادامه دهند. باید نگاهی به این موضوع داشته باشند و بعد زندگی و رفتار و ابعاد مختلف زندگی من را نقد و محاکمه نمایند.

در انتظار شرکت فعال رفقا با دستی پر...

---------------------------------------------------------

بحث کار به آن معنایی که در رساله عملیه گفته شده است، برای آدم‌های متوسط اهمیت زیادی دارد. برای کسانی که در سطح متوسطی هستند و در عین حال بنا دارند برای احیای خویشتن و برای حرکت در جهت فضیلت شخصی و اجتماعی و تمدنی و جهانی و... نقشی ولو کوچک داشته باشند. اما انسانی که مسیری برای خودش گرفته و دارد می‌رود، حالا سطح او بالا یا پایین باشد، نیازی به این بحث‌ها ندارد. او دارد پرواز می‌کند. به قول بعضی‌ها روی ابرها ریل گذاشته و دارد می‌رود به سمت قله. از بالای قله دماوند دارد رد می‌شود. آدمی هم هست که می‌خواهد در یک نقطه‌ای بنشیند و رسوب کند و لجن شود. پس برای او هم بحث کار در رساله اهمیتی ندارد. آدم دیگری هم هست که اهداف مشخص مادی و معنوی دارد و این اهداف همه زندگی او را پر می‌کند. حالا اهداف در چه سطحی است خیلی فرقی ندارد. او هم نیازی به این تحلیل‌ها ندارد. اما اکثریت آدم‌هایی که در این دوره زندگی می‌کنند به خصوص در کشور ما و کسانی که در این جلسات شرکت می‌کنند و با این نوع مهندسی انسانی آشنا می‌شوند و می‌خواهند که مسیرشان بر این اساس باشد، اینان نیازمند این بحث‌ها هستند. در واقع کسی که می‌خواهد احیای خویش را سرلوحه زندگی خود قرار دهد و از طریق احیای خود به جامعه و اقتصاد و فرهنگ و سیاست و تعلیم و تربیت و... هم خدمت کند.

این کار مسئله مهمی می‌شود و محاکمه نفس بر اساس کار صورت می‌گیرد. کارم چیست؟

اینجا سوالی که دوستان پرسیده‌اند که من وقتی گفتم دهه شصت امکاناتی که من داشتم با الان خیلی متفاوت بود، اتفاقا امکانات زیادتر از خودم هم بود. اما امکاناتی که من می‌خواستم متناسب با کارم داشته باشم، خیلی خیلی کم بود. وگرنه به دلایل گوناگونی امکاناتم در مقایسه با هر آدمی که مثل من بود بیشتر بود. کار غیر از مشغولیت و شغل است یا علاقه‌مندی‌ها یا توانایی‌ها و مهارت‌های انسان؛ یا اینکه آثاری که انسان در جامعه ایجاد می‌کند مثل: من اینقدر کار خیر انجام دادم، من اینقدر کتاب نوشتم و... یا اینکه کار علامه چیست؟ علامه مفسر کبیر است؟ چون ده‌ها جلد تفسیر نوشته و بسیاری از مکتوبات دیگر. پس نتیجه می‌گیریم کارش این بوده! این‌ها همه تحلیل‌هایی است که ما را از کار دور می‌کند. هرچند که همه این‌ها تحت تاثیر کار است. یعنی جهت‌گیری بنیادین و هویتی انسان در همه این‌ مشغولیت‌ها و شغل انسان و خانواده انسان اثر دارد؛ اما غیر از این‌هاست و نباید با این‌ها یکی گرفت! چه آثار و آماری که انسان ایجاد کرده مثل نگارش ۲۰ جلد تفسیر، و چه آثار و آماری که انسان دوست دارد ایجاد کند؛ مثلا: من می‌خواهم در این جهان تغییر جدی‌ای ایجاد کنم. این غیر از آن اهلی نیست که انسان را به آن جهت‌گیری هویتی‌اش می‌رساند. هرچند که این‌ها می‌تواند تحت تاثیر و برآمده از آن باشد و اگر انسان آن را درک کند هم این‌ را به خوبی می‌تواند مدیریت و ارزیابی کند و هم می‌تواند تصمیم درستی درباره آن بگیرد. اما آن‌ها سوای این است. حالا کار چی؟

کار یعنی آن جهت‌گیری و هویت بنیادین انسان که البته ناشی از انتخاب خودش است، و این به خود انسان برمی‌گردد.

اما غیر از تصمیم روزمره انسان است که من تصمیم می‌گیرم که رشته دانشگاهی‌ای را انتخاب کنم یا تصمیم می‌گیرم دنیا را تغییر دهم. آن تصمیم بنیادی‌تر است. چه بسا اینکه وقتی در اثر انتخاب خودش این کار مطابق با ذات و جوهره انسان است، انسان در اثر زندگی روزمره یا هیاهوی بیرون یا فشار اجتماعی یا غفلت خویش، از کار غافل می‌شود، تا وقتی که خودمان را به آن چیزی که داریم و آنچه که به دست آورده‌ایم و فضیلتی که داریم، پیوسته با حالت تواضع و فروتنی و کم دیدن کار خود و بی‌ارزش دانستن و همه چیزهایی که برمی‌گردد به کم کردن این فعلیت هست، روبرو می‌شویم. مثلا برای کسی کاری انجام می‌دهیم، اگر یک آدم درست و حسابی باشیم و او از ما تشکر کند، به او نخواهیم گفت: بله! ما برای تو خیلی کار کرده‌ایم و سعی کن جبران کنی! بلکه برعکس. کاری نکردم. اگر ما انسانیتی را تمرین کرده باشیم در واقع در قلب و نیت واقعی ما هست نه در تصنع. تعارف و ظاهرسازی ارزشی ندارد. واقعا انسان نباید ببیند و این در فعلیت انسان است و هیچ منافاتی هم با اعتمادبه‌نفس و تکریم انسان و ارزش دادن به خودش ندارد. اما در درک استعدادها و توانایی‌هاست که تکریم انسان می‌آید. انسان در این نقطه باید خودش را بلند ببیند و هرچقدر هم که به صورت واقعی بتواند خودش را بلندتر ببیند، ارزشمند است. برای پیدا کردن کار باید انسان احتمال بالاتر را ببیند. مثلا من می‌توانم موجود بی‌خود و بی‌خاصیتی در عالم باشم. این پایین‌ترین احتمال است. احتمال بالاتر هم هست که بتوانم خدمت و کار و معنویتی کنم و رحمتی بکشم به نتیجه‌ای برسد. در برداشت من برای کار برعکس آن تواضعی که در آنجا انجام می‌دهم، اینجا باید بالاترین احتمال را در نظر بگیرم.

چرا؟ چون صحبت از همت کردن و اراده کردن و رسیدن به قله‌ها است. فرض کنید به کوهنوردی می‌گوییم: بعد از این کجا می‌خواهی بروی؟ اینجا دیگر کوهنورد تواضع نمی‌کند که من جایی نمی‌توانم بروم و همین جا می‌نشینم و غذایم را می‌خورم. این تواضع نیست! او در توضیح شرایط گذشته‌اش و چیزهایی که به دست آورده، هرچقدر که تواضع کند ارزشمند است. اما بعد از این را اگر کم بگوید: من یک تپه بیشتر نخواهم رفت! این فایده ندارد. باید بگوید دماوند، اورست، کوه‌های آلپ و... در حرکت انسان و کارش، باید بالاترین جهت را نگاه کند. باید تکریم کند، نه تواضع. تواضع جای خودش و تکریم جای خودش. من قرار بوده خلیفةالله شوم. خلق شدم که جانشین خداوند شوم. و همه آن کسانی که به مراتب بالا رسیده‌اند، مثل ما بودند و رفتند و رسیدند. بنابراین ما در اینجا باید با تکریم برخود کنیم. نتیجه آن می‌شود که کار انسان آن هدف بلند و نامتناهی است که به سمتش حرکت می‌کند. مثل آدمی که در بیابان است و فرض بر این است که او می‌خواهد قله‌ها را برود و قله‌نورد است. حالا در این نقطه، به هر طرف که برود به یک قله خواهد رسید. او باید یک جهت مشخص را انتخاب کند و این جهت مشخص باید با هویت او سازگار باشد. او با همه هویتش یک جهت را پیدا و انتخاب می‌کند و به سمت آن رهسپار می‌شود. انسان در زندگی عادی خود نیز همین طور است. اگر بناست که به آن مراتب بلندی برسد، این مراتب بلند یک شکل عملی درون و بیرون خودش دارد. این شکل عملی چیست؟ او این شکل را باید پیدا کند و در آن جهت که برود موفقیتش و توانایی‌اش و اشتغالش و کامیابی‌اش و لذتش و همه چیزش بالاتر است. و این غیر از هدف‌های متناهی است. فرض کنید که می‌خواهم دانشگاه قبول شوم یا کار پیدا کنم یا ازدواج کنم، این‌ها اهداف مقطعی مشخصی است که متناهی است و حدود دارد. اینجا بحث در مورد کار جهت‌گیری‌ای است که هرگز به انتها نمی‌رسد و همه آدم‌ها هم در واقع به نوعی این اهداف نامتناهی را دارند. منتها برای آدمی که در اینجا صحبت کار می‌کنیم می‌خواهیم ببینیم که کار در جهت فضائلش چگونه خواهد شد. پس ما برای پیدا کردن کار، به خود و شخصیت و توانایی‌ها و دانایی‌ها و دارایی‌ها و موفقیت‌ها و داشته‌ها و نداشته‌ها و همه حالات داشته و نداشته و حدسیات و پیشبینی‌ها در مورد مسیر آینده خودم و اهداف خودم و قله‌نوردی‌ام و شکوفایی استعدادها و احیای انسانیت و بروز و ظهور بیشتر خود نامتناهی‌ام می‌روم. در واقع حقیقت انسانی برای هر کسی حقیقت برجسته است. این حقیقت برجسته در اولیا و افراد خیلی موفق این است که با سرعت می‌روند. یک سری‌ها هم حرکتی نمی‌کنند و نمی‌خواهند بروند. یک سری‌ها مثل ما هستند، آدم‌ها متوسط، این آفتاب و ماه درونشان زنده است، اما با تحلیل و مهندسی و شناسایی باید جلو روند. وقتی به آن سمت بروند این حقیقت درونی شکوفا می‌شود. ما که شکوفا نمی‌شویم، علتش چیست؟ چون این حقیقت را نمی‌شناسیم. چون گرفتار امور بیرونی هستیم. کار به این معنا را به عنوان کار در نظر نمی‌گیریم و نمی‌فهمیم. اما اگر بفهمیم چه می‌شود:

گــل خندان که نخندد چه کند / علم از مشک نبندد چه کنـــد
نار خندان که دهان بگشادست / چونک در پوست نگنجد چه کند
مـــــه تابان به جز از خوبی و ناز / چه نماید چه پسندد چه کند
آفتاب ار ندهد تابــــــش و نور / پس بدین نادره گنــبد چه کند
ســــایه چون طلعت خورشید بدید / نکند سجده نخنبد چه کند
عاشــق از بوی خوش پیــــرهنت / پیـــــرهن را ندراند چه کند
تن مـــــرده که بر او برگذری / نشــــــــود زنده نجنبد چه کند
دلم از چــــنگ غمت گشت چو چنگ / نخروشــد نترنگد چه کند
شـــــیر حق شــــاه صلاح الدینست / نکند صــید و نغرد چه کند

وجود ما مثل آفتاب است. زمینه این آفتاب را باید باز کنیم. چگونه؟ بفهمیم که این به سمتی تابش می‌کند. آفتاب خودش در حال تابش است. ما باید راهش را باز کنیم. از چه طریقی این راه را بسته‌ایم؟ از طریق نشناختنش، تحمیلش، تحمیل آن به عنوان معنویت، ایده‌ها و شغلمان و مهندسی غلط، وقتیکه بفهمیم این هویت ما، این آفتاب، چگونه دارد و در چه جهتی دارد بروز می‌کند و می‌تابد. فقط کافیست جلوی آن را نگیریم. خورشید کاری جز تابیدن ندارد. وجود انسان هم همین‌طور است. منتها انسان باید این را بشناسد. و وقتی که می‌خواهد بشناسد می‌رود سراغ موانع خصلتی و علایق و جاذبه‌ها و موانع امکانات بنیادی و مثلا درک‌ها و تجربیاتی که دارد، کجا علاقه بیشتری دارد و همه و همه، با هم که از کار متفاوت است، اینجا می‌شود علایمی که آدم با شناخت آن‌ها کمی آن جهت‌گیری بنیادین را بشناسد. در عین حال این‌ها فریبنده هم هستند؛ چگونه؟ این‌ها آدم را به یک چیز مشخصی محدود می‌کنند. من یک علاقه‌ای دارم، مثلا استاد شوم، این علاقه من ناشی از این است که شیفته حقیقت هستم. من یک حقیقت‌جو هستم. اکر مستقیم سراغ این حقیقت‌جویی بروم، یک جایی باید استاد شوم و جایی دیگر نباید استاد شوم. یک جایی باید به غار بروم و یک جای دیگر باید بروم در اجتماع. یک جایی باید مقاله بنویسم و جایی دیگر باید بیتوته کنم. اما علاقه‌ام به استادی که ناشی از این حقیقت‌جویی است و می‌خواهم به دیگران هم بدهم، باعث می‌شود که به استادی علاقه‌مند شوم. علاقه من به استادی معلول است. علتش حقیقت‌جویی است. اینجا معلول به جای علت می‌آید. دربه‌در دنبال این هستتم که استاد شوم، و از آن کار خودم باز بمانم. پس، علائمی که هست، علائم مثبت و منفی که در وجود انسان است و از طریق این‌ها، انسان می‌تواند مقداری درک کند و کامل نیست و فریبنده‌ هم می‌تواند باشد. از طریق این شروع می‌کند به درک هویت خودش. اینکه من کی هستم و چه کار باید کنم؟

برای درک کار چندتا نکته هست:

• کار یک چیز مشخص و روشن است که انسان به سمت آن می‌رود، و مثل یک تخصص و یک هویت و مثل چیزی است که کاملا مسیر زندگی انسان را توضیح می‌دهد. اما حرف‌ها و شعارهای غیرملموس و کلی، مثل اینکه بگویم کار من خداپرستی است. من می‌خواهم ابراهیم شوم. می‌خواهم یک مبارز شوم. این حرف‌های کلی ضعیف است و انسان باید از این‌ها عبور کند. در حالی که ممکن است درست هم باشند. مثلا هویتم این است که آدم خیّری شوم، ولی چگونه؟ به چه سمتی؟ از کجا؟ چه راهی؟ از آن طرف هم اگر خیلی جزئی شود، از آن حالت کار خارج می‌شود. مثلا: من فقط باید ریاضی درس دهم. اینجا دوباره یک معلول جزئی را جای علت گذاشته‌ایم. از آنچه که ذکر شد، معلوم می‌شود که برای درک کار بیشتر باید سراغ علت رفت نه معلول. هرچیزی که این علائم را دارد می‌تواند علتی داشته باشد و هر علتی دوباره علت دیگری داشته باشد و الی آخر. انسان در این سلسله علل باید به سمت آن علت اصلی برود. آنجاست که هویت انسان شکل گرفته است. این هم انتها ندارد. انسان تا یک حدی قدرت دارد که در این سلسله بالا برود و به علت‌های اصلی‌تر برسد و هر مقدار که توانست غنیمت است.

• باید از تحلیل‌های بیرونی به درونی سوق پیدا کرد. مثلا من در بیرون دوست دارم ظالم را بکشم. این یک چیز بیرونی است. و ممکن است هیچ وقت هم موفق نشوم. یک دلیلی در وجود من هست مثلا حق‌طلبی. این حق‌طلبی درونی است و آن عمل مبارزه با ظلم بیرونی است. در تحلیل کار باید آن درونی‌ها را پیدا کرد. علاوه بر اینکه باید به سمت علت‌ها رفت، باید به سمت چیزهای درونی رفت. و چیزهای بیرونی ممکن است بشود یا نشود. اگر من کارم را اشتباها امر بیرونی در نظر بگیرم، گرفتار یک ازخودبیگانگی می‌شوم که حتما باید اینجا به پروپای آمریکا بپیچم. اما وقتی که مثلا درونی شد و فهمیدم حق‌طلبی مال من است مثل ائمه اطهار، یک جایی صلح می‌کنند و جای دیگری قیام می‌کنند. در جایی بیعت می‌کنند و در جای دیگر بیعت را کنار گذاشته و قیام می‌کنند. یک جایی حکومت تشکیل می‌دهند و در جای دیگر خانه‌نشین می‌شوند. چون آن عامل درونی اصل است نه عامل بیرونی. اما ما وقتی به جای عامل درونی، عامل بیرونی را اصل در نظر می‌گیریم، می‌شویم مثل زیدیه. که اذعان دارند که به جز قیام بالسیف قیام دیگری معنا ندارد. همین طور در تعیین کار از بالاترین اهداف باید شروع کرد و آمد پایین. ذکر شد که در تحلیل فعلیت انسان هرچه تواضع داشته باشیم بهتر است. اما در تعیین کار ذاتی خود هرچه تکریم داشته باشد بهتر است. نتیجه چه می‌شود؟ وقتی که اهداف را باید با قله تعیین کند و جهت‌گیری کارش است، و برای این قله باید از معلول به علت برود و از بیرونی به درونی، در اینجا هم باید از بالاترین قله‌ها و اهداف شروع کند و ببیند که آیا این کارش است یا نه.

در مثال کوهنورد فرد اول از اهداف بالا شروع می‌کند و ارزیابی منطقی می‌کند تا ببیند کدام یک معقول و عینی و درونی و واقعی است و خصلتی نیست. از این طریق انسان می‌تواند درک کند که کارش چیست. این درک، درک بزرگی است و آن کار هم یک جهت‌گیری نامتناهی است که مرتبه به مرتبه انسان می‌تواند به آن نزدیک شود. یک پکیج نیست یا پدیده کادوپیچ نیست که شما روبان و کاغذ کادو را باز کنی و بگویی دیگر من رسیدم به کارم. کار به این معنا وجود ندارد. کار انسان‌ها به تناسب ظرف وجودی‌شان و قدرت شخصیتی‌ و همت بلندی و توانایی‌ها و برگزیده شدنشان در این جهان هستی، متفاوت است. هرچه که برد کار و آن قدرت بلندتر و عمیق‌تر شود، کمیت کمتر می‌شود و زمان و برد تاثیر ممکن است طولانی‌تر و سخت‌تر شود. هم سختی بیشتر شده و هم ظاهرش دردناک‌تر و کم‌تاثیرتر شده و شما می‌بینید که منبری‌ای که درس اخلاق می‌دهد و آدم بدی هم نیست، یک دفعه پنج هزار نفر پای منبرش می‌آیند. اما آدمی مثل آقای قاضی در اوج تنهایی و غربت، طوری که زمان فوتش حتی اجازه نمی‌دهند در حرم دفن شود و در وادی‌السلام دفن می‌شود. در وادی‌السلام هم قبر ایشان تا مدتی پیش هیچ جایی نداشت. بعد از صد سال تازه مردم دارند درک می‌کنند. الان هم البته ظاهر را درک می‌کنند و واقعیت نیست. در مورد اولیای الهی و ائمه اطهار علیهم السلام که یا قتیل بودند یا مسموم و در اوج سختی زندگی کرده‌اند. امام حسین که شهید می‌شوند، کسی نیست که اصلا او را یاری کند. اما برای انسان‌های متوسط هم این فرمول وجود دارد و واقعی و قطعی است منتها در حد خودمان. هرچقدری که عمق و کنه این هدف بلندتر باشد، دامنه تاثیر ظاهری کمتر، دیرتر، با سختی بیشتر، و در ظاهر با ناکامی بیشتر است. بسیاری از انسان‌های قوی در مدت کوتاه اصلا به نتیجه نمی‌رسند. مثلا نیچه. نیچه در عالم خودش فرد قدرتمندی بوده است و بسیاری از جریان‌های فکری بعد از او یا شاید اکثرش، به نوعی برخاسته از تعالیم و آثار نیچه است. زمان خودش در سی و چند سالگی در تیمارستان در غربت فوت می‌کند و نقل قولی از او هست: من برای هزاره دیگر می‌نویسم. و زمان او حرف‌هایش را اکثرا متوجه نمی‌شدند و مطالبی پر از تناقض و تضاد، می‌گفت. برای الانی‌ها هم ممکن است قابل‌فهم نباشد. بنابراین هرچه که کار عمیق‌تر باشد، ظواهرش متناقض‌تر است.

• همین کار همیشه کار اثباتی نیست. کار نفی‌ای هم هست. وَ قَالَ عليه السلام إِنَّ لِلَّهِ مَلَكاً يُنَادِي فِي كُلِّ يَوْمٍ لِدُوا لِلْمَوْتِ وَ اجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ وَ ابْنُوا لِلْخَرَابِ... یعنی انسان‌های بزرگی هستند که کارشان این است در ظاهر به نظر می‌رسد که فقط خراب کردند. حکومت امیرالمومنین! پنج سال حکومت، همه‌ش جنگ! همه‌ش شهادت! مردم خسته! حضرت همه‌ش عتاب می‌کند! و در نهایت هم خودش کشته می‌شود و هم حکومتش بر باد می‌رود و هم مومنین چه دردسرها و رنج‌هایی می‌کشند و اصحاب و افراد خاص او به آن همه سختی‌ها دچار می‌شوند. سختی‌هایی که سال‌های سال، و ده‌ها صدها سال، ادامه پیدا می‌کند. لو احبنی جبل لتهافت. کوه هم اگر به دنبال من آید، داغون می‌شود. این مسیر چیست؟ خود حکومت حضرت. همه‌ش انگار نفی است. همه‌ش انگار رد است. انگار که حضرت همه‌ش در جهت نفی این حکومت خودش دارد کار می‌کند. طوری که سیاسی‌ها زمان او، آنهایی که با حضرت بودند، به حضرت توصیه می‌کنند که دست نگه دار! معاویه را برکنار نکن! اجازه بده حکومتت غالب شود، بعد هرکاری خواستی بکن. حضرت نمی‌پذیرد. و دیگران هم به حضرت نسبت می‌دهند که او سیاست بلد نیست. خود حضرت می‌فرماید که کار به جایی رسیده که به من می‌گویند تو سیاست بلد نیستی! انگار خود حضرت می‌خواهد نفی کند و این برداشت ماست. نیت حضرت چیزهای بالاتری است که ما نمی‌دانیم. ولی انگار جلوه بخشی از آن اینطور است که می‌خواهد بگوید شما هر حکومتی که دارید، حکومت غیرعلوی است. طوری حکومت می‌کند که مثل کیفرخواست برعلیه همه حکومت‌های عالم تا زمان ظهور حضرت! که هر حکومتی را با حکومت من مقایسه کنید هیچ چیزی از علوی بودن در آن نیست. به خاطر اینکه آن مرتبه بلندی که حکومت او دارد، برای ماها قابل عمل نیست. قابل رسیدن نیست. شاید هم نقض از ماها نباشد و آن خیلی بلند است. اما ان چیزی که کار حضرت است نفی و ترک است.

• آخرین نکته: کاری که هویت و جهت‌گیری خویشتن و خود را نشان می‌دهد: این خود، خود ِ جامع است! نه خود ِ در مقابل غیر! خود جامع آن حقیقت انسانی که همه چیزهای عالم از آن درمی‌آید. وقتی من دارم می‌بینم که خودم را می‌کشم، این خودم را می‌کشم و خودکشی هم که می‌کنم، دارم خودم را می‌کشم. درس هم که می‌دهم این من هستم که دارم درس می‌دهم. هر هدف بیرونی این جلوه از خود جامع است! در مقابل آن خود در مقابل غیر.

خود در مقابل غیر یعنی چه؟ یعنی همه عالم و همه بیرون و همه چیزها را ترک کنم و در غار بنشینم که می‌خواهم تنها باشم. این تنها بودن در مقابل دیگران خود ِ در مقابل غیر است.

اما خود جامع چیست؟ خودی است که مبدا همه چیز است. هر چیز بیرونی هم از طریق این خود حاصل می‌شود. حتی آدمی که از خود بیگانه است. چه کسی از خود بیگانه می‌شود؟ همان فرد است که از خود بیگانه می‌شود! این خود جامع با مبدا تمام حرکات و زندگی و تعاملات و همه چیز انسان است. این خود جهت‌گیری‌ش وقتی مشخص می‌شود، آثارش هم در زندگی بیرونی هست.

من وقتی قوی شوم، زندگی‌ام هم قوی است، کار اجتماعی‌ام هم قوی است، سیاستم هم قوی است، حرکت خانوادگی‌ام هم قوی است، مدیریتم هم قوی است. این خود، خود جامع است. خود جامع وقتی قوی شود، همه چیز انسان قوی می‌شود. حرکت بیرونی انسان هم قوی می‌شود. و کار به معنی جهت‌گیری این خود جامع است. و جهت‌گیری خود جامع که معلوم شد، تمام ابعاد زندگی انسان هم معلوم می‌شود. ابعاد زندگی می‌شود شغل و تعاملات با خانواده و نسبتش با سیاست و غرایز و... و اگر این خود درست تشخیص داده شود، در این جریان فضیلتی است که در جهان است. من اگر جهت‌گیری‌ خود جامعم را درست تشخیص دهم، رفتارم در جهان درست است و در نتیجه رفتار بافضیلتی است به تناسب خودم و به جریان فضیلت در جهان کمک می‌کنم. در جهت این جریان فضیلت در کلیت بشر و کلیت تاریخ!


🎣تمرین جلسه شانزدهم

•در مورد عقل جامع چه می‌دانید؟
•آیا درک کاملی از آن پیدا کرده‌اید؟
•آیا ابهاماتی در آن دارید؟
•آیا تجربه و تمرینی در این مورد انجام داده‌اید؟

سوالات و ابهامات و تجربیات خود را به صورت مشروح و کامل بنویسید.


فایل ها :


رسالهٔ عملیّه (۶)

رساله عملیه ۶ در زمانی شروع می‌شود که از یک سو ما از تجربه رمضان و فضای استثنائی آن بیرون آمده‌ایم و برای آینده خود امیدها و آرزوها داریم و از سوی دیگر در آستانه اربعین کلیمی هستیم. همه این‌ها به معنی این است که مقتضی ورود به این دوره از رساله آمادگی و تعهد و عمل بیشتر و بهتر و کامل‌تر است. از طرف دیگر رساله عملیه ۶ پس از تجربه پنج رساله عملیه می‌باشد که حدود هشت سال به طول کشیده است. آنچه در این رساله مطرح می‌شود تا حد زیادی ناظر و مشرف به مطالب دوره‌های قبلی رساله است و تجربیاتی که دوستان داشته‌اند و محتوایی که در آنجا بیان شده و سعی بر این است که از تکرار مطالب خودداری شود. بنابراین از یک‌سو باید دوستان برای یک عمل درست و کامل آماده و متعهد بوده و از سوی دیگر رجوع به مطالب قبلی داشته باشند. نحوه تعهد عملی دوستان به تدریج در هر بحث و جلسه روشن شده و ارجاع به مطالب قبلی هم در هر جلسه بیان می‌گردد. نحوه ارائه مطالب و محتوای جلسات تغییراتی خواهد کرد از جمله اینکه بخش مهمی از مطلب تنها به صورت کتبی ارائه شده و از سوی دیگر بیش از گذشته مبتنی بر کار دوستان و بازخوردی است که از سوی آنان ارسال می‌گردد. همچنین فعالیت و تمرین‌های بیشتری برای دوستان در جلسات مقرر خواهد شد. به امید استفاده بیشتر از وقت و عمر و تعامل جمعی کامل‌تر و حضور پررنگ‌تر.


بحث :

1 - 1404-05-25 گفت‌وگو مشاهده فایل ها :
2 - 1404-05-25 جست‌وجو برای کار خویشتن مشاهده فایل ها :

آخرین جلسات برگزار شده ؟
216 - هنر رزم
1405-06-24
نگارش برای انتخاب
217 - هنر رزم
1405-06-30
نگارش برای انتخاب
273 - حکمت ۲۷۴ نهج‌البلاغه
1405-06-27
خانۀ پدری
272 - حکمت ۲۷۳ نهج‌البلاغه
1405-06-20
خانۀ پدری
کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب این سایت تنها با کسب مجوز مکتوب امکان پذیر است.
با ما در شبکه های اجتماعی