این بابی که اکنون در آن قرار داریم، باب فصل اول با عنوان «فی لزوم وجود الحجّة فی الأرض فی کل عصر و زمان» است. یکی از مفاهیمی که در روایات بر آن تأکید شده، این است که زمین هیچگاه از حجت خالی نمیماند. به بیانهای مختلف این معنا تکرار شده که زمین همیشه دارای حجتی است. در اینجا آقای پهلوانی آیاتی را ذکر کردهاند:
و همچنین مطالبی که در این آیات وجود دارد. روایات در این زمینه، صریحتر سخن گفتهاند. بهعنوان نمونه، روایتی از امیرالمؤمنین(ع) ـ که بخشی از یک روایت طولانی است ـ چنین میفرماید:
معنای این سخن آن است که زمین هیچگاه از حجتی که «قائم» است خالی نمیماند؛ یعنی حجتی که برای اقامه حجت الهی به پا خاسته است. این قیام، بنا بر توضیح ادامه روایت، قیام باطنی است نه قیام ظاهری و نه قیامی که در آخرالزمان رخ خواهد داد. مقصود، همان قیام به حجت باطنی است. در ادامه روایت آمده است: «أمّا ظاهراً مشهوراً»؛ یعنی یا آن حجت آشکار و شناختهشده است، و یا اینکه در حالت «خائف» قرار دارد؛ بدین معنا که شرایط او به گونهای است که ناچار است خود را پنهان کند، زیرا اگر آشکار گردد، دشمنان او را از میان خواهند برد.
از امام صادق(ع) نیز چنین نقل شده است:
اللَّهُمَّ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلْأَرْضِک مِنْ حُجَّةٍ لَكَ عَلَى خَلْقِكَ... یعنی:
خدایا! زمین ناچار است که همواره حجتی از سوی تو بر مخلوقاتت داشته باشد.
یعنی او مردم را به سوی دینت هدایت میکند.
«وَيُعَلِّمُهُمْ عِلْمَكَ» یعنی معارف و دانش تو را به آنان میآموزد.
«لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَّتُكَ » است، تا حجت و معارف دینی از میان نرود و باطل نشود.
و نیز برای آن است که « وَ لاَ يَضِلَّ أَتْبَاعُ أَوْلِيَائِكَ بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَهُمْ ». یعنی پیروان اولیاء، پس از هدایتشدن، دچار گمراهی نگردند.
سپس حضرت ادامه میدهند: «مَّا ظَاهِرٍ لَيْسَ بِالْمُطَاعِ» ممکن است که ظاهر باشد ولی مردم چندان از او تبعیت نکنند. و «وَ إِمَّا مُكْتَتَمٍ وَ مُتَرَقِّبٍ» یا اینکه پنهان و در انتظار فرصتی است. بعد توضیحات دیگری هم ادامه مییابد.
در روایات دیگر نیز همینطور آمده است که زمین نمیتواند از حجت خالی باشد؛ گاهی این حجت آشکار است و گاهی پنهان. حتی در توضیحاتی که درباره حجت داده شده، مطلب از این هم فراتر میرود.
تا اینجا، توضیح فقط مربوط به هدایت، مسائل و معارف دین، و اینکه حجت خداوند را به مردم تعلیم دهد و مواظب باشد که از راه راست منحرف نشوند و امثال اینها بود. اما در ادامه، حتی جریان تکوین عالم را هم منوط به حجت میکنند. در روایات آمده که اگر حجت نباشد، این جهان از نظر تکوینی و وجودی هم ادامه حیاتش ممکن نیست. فیض و خلق خداوند، و وجود اشیا از ناحیه خداوند به کائنات و آسمان و زمین، از طریق حجت میرسد. اگر این حجت نباشد، «لَساخت»؛ یعنی زمین فرو میریزد، آسمان به زمین میآید. عبارتی که میگویند «اگر فلان نشود، انگار آسمان به زمین میآید» که در ضربالمثلها گفته میشود، ظاهرش این است که از این روایات گرفته شده است. پس اهمیت حجت فقط در ارتباط با هدایت و جلوگیری از گمراهی نیست، بلکه جریان تکوین هم منوط به اوست.
مسئله دیگری هم که در روایات درباره حجت آمده این است که: کسی اگر حجت و امام زمان را نشناسد، «مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»؛ یعنی انگار در زمان جاهلیت به دنیا آمده و همانجا هم مرده است. مشخصه زمان جاهلیت این بود که پیامبرصلی الله نازل و مبعوث نشده بود و مردم در یک جهل اساسی بودند و اصلاً تصوری از این معارف نداشتند. کسی که بعد از اسلام آمده، حتی اگر ایمان هم نیاورده باشد، از کلیت بعثت پیامبر صلی الله و بسیاری از معارف آن مطلع شده و خیلی چیزها را درک کرده است. حالا اینکه چه مقدار تبعیت کرده یا هدایت یافته، بستگی به خودش دارد؛ اما این مطالب به گوشش خورده است. در زمان جاهلیت، اکثر افراد حتی چیزی به گوششان نخورده بود و اصلاً تصورش را هم نمیکردند. به همین خاطر، وقتی انبیا مبعوث میشدند و دعوت خود را آشکار میکردند، بسیاری تعجب میکردند و میگفتند:
«ما سَمِعْنا بِهذا فِي آبائِنَا الْأَوَّلِينَ» (قصص: ۳۶، مومنون:۲۴)
یعنی این حرفها چیست که میزنید؟
پس مشخصه زمان جاهلیت این بود. حالا اگر کسی در این زمان بیاید و حجت را نشناسد، مرگش مانند مرگ کسی است که در زمان جاهلیت مرده و اصلاً چیزی به گوشش نخورده است. یعنی معنایش این میشود که همه این معارف و مفاهیمی که هست، اگر به منبع اصلی و معدن و ریشهاش دسترسی پیدا نکنند، انگار که هیچ چیز نیافتهاند.
این توضیح و توجیهِ این مطلب است که لزوم حجت و آثار و شرایط آن چگونه است. این معنا در یک برداشت رایج چنین بیان شده که همه معارف دین و دیانت، منوط به یک امام و یک حجت است؛ بنابراین همیشه باید یک حجت وجود داشته باشد. این، معنای عادی و رایج این مسئله است. امّا معنای حقیقیای که میتوان در ارتباط با این مفهوم درک کرد، زمانی روشن میشود که با معارف توحیدی به آن توجه کنیم.
به قول آقای پهلوانی، نویسنده همین کتاب، «ولایتی که از توحید بیرون نیاید، ولایت کامل نیست». بسیاری از ما پرچم ولایت را بلند میکنیم، سینه میزنیم و سخنانی درباره ولایت میگوییم، امّا این مطالب گاه توحیدی نیست. ولایتی که از توحید برخیزد، آن ولایتی است که معنای کامل دارد و تنها از آن طریق انسان میتواند حقیقت ولایت را درست بفهمد. وقتی از این دیدگاه نگاه کنیم، نخستین چیزی که به چشم میآید، همان مسئله اساسی است که مرحوم آقای پهلوانی، بهویژه در اواخر عمرشان، بسیار بر آن تأکید میکردند و آن عبارت است از: نفی «خدای کنار». یعنی اینکه خدایی در آسمان و جدا از موجودات، بهمثابه اربابی متفاوت و کنار این جهان باشد که آن را اداره میکند، معنای درستی ندارد. بلکه خداوند از رگ گردن به ما نزدیکتر است.
این تکثر و نگاه ظاهری که ما به جهان داریم، در واقع دارای باطنی حقیقی است. در دنیای جدید که با مفاهیم فیزیکی آشنا شدهایم، بهتر میتوانیم درک کنیم که ما در باطن جهان قرار داریم و این باطن، حقیقتی روشن و بدیهی است؛ هرچند درک عمیق آن نیازمند سیر علمی و عملی است. ما اشیا را پیوسته میبینیم، اما با اندک آشنایی با مفاهیم ابتدایی فیزیک درمییابیم که این پیوستگی ظاهری حقیقت ندارد. اشیا از اجزایی تشکیل شدهاند، آن اجزا نیز از اجزای دیگر، و همینطور ادامه مییابد تا جایی که شاید پایانی نداشته باشد. این نگاه ظاهری ماست که اشیا را چنین یکپارچه میبیند، در حالی که نگاه حقیقی چیز دیگری است.
اینجا آغاز مفهومی است که ما باید از ظاهر عبور کنیم. هرچه بیشتر از ظاهر بگذریم و به باطن نزدیک شویم، حقایق عظیمتر و باطنیتر را درمییابیم. در ابتدا این همان معنای ساده و ابتدایی «باطن» است، اما هرچه پیش برویم، این مفهوم عمیقتر میشود. جهان ظاهری پر از تکثر است: من، شما، اشیا و ... . وقتی این نگاه سطحی را نگه میداریم، به ناچار در کنار این تکثر، خدایی بیرون از جهان هم میسازیم؛ خدایی که یکی از ماها باید پیامبراو باشد. اما در مراتب بالاتر این تکثر برداشته میشود و روشن میگردد که چگونه خداوند از رگ گردن نزدیکتر است، چگونه «بین المرء و قلبه» قرار دارد، و هر ادراکی که از چیزی پیدا میکنیم، در واقع از طریق خداوند درک میکنیم.
وقتی انسان با این معانی آشنا شود، درمییابد که خداوند همان باطن حقیقی جهان است؛ حقیقتی که گویا عصاره همه موجودات است. در این مرتبه، خداوند حقیقت همه موجودات است. امّا دسترسی به ذات نهایی خداوند برای ما ممکن نیست. این ارتباط باید از طریق مراتبی برقرار شود؛ مراتبی که بین ما و آن حقیقت برتر قرار دارند. آن حقیقت برتر که ذات خداوند است، دسترسیپذیر نیست. نه بیرون از ماست، نه غیرِ ماست، نه خودِ ماست، نه در ما حلول کرده و نه به ما محدود شده است؛ امّا در عین حال به آن دسترسی مستقیم نداریم.
بنابراین باید مراتبی میان ما و آن حقیقت برتر وجود داشته باشد. از نگاه ظاهری ما که اشیا را متکثر میبینیم، تا نگاهی که جهان را یکپارچه و واحد میبیند، تا مرتبهای که در آن، جز خدا چیزی نیست
«كَانَ اَللَّهُ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيءٌ در همه این مسیرها مراتب واسطه لازم است.
برای توضیح میتوان مثالی از عدد زد: عدد «یک» را در نظر بگیریم که تا بینهایت ادامه دارد. ارتباط یک با بینهایت از چه طریقی است؟ از طریق اعداد میانی. یک، دو میشود؛ دو، سه؛ سه، چهار؛ و همینطور تا بینهایت. من نمیتوانم از «یک» یکباره به بینهایت برسم. باید از طریق این مراتب اعداد عبور کنم. این مراتب در عالم خلقت همان حجج الهی هستند. نزدیکترین وجود به بینهایت، حجت است. پیامبر اسلام، سپس امیرالمؤمنین، حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) و ائمه علیهم السلام در مراتب بعدی قرار دارند. در هر زمان نیز باید یک حجت در نزدیکترین مرتبه نسبت به ما باشد تا فیض وجود، علوم و معارف از طریق او به عالم و به ما برسد.اگر این رابطه قطع شود، دیگر چیزی باقی نمیماند.
همانگونه که اگر عدد «هزار» وجود نداشته باشد، «نهصد و نود و نه» هم وجود ندارد و به تبع، «یک» هم وجود نخواهد داشت. همیشه باید مرتبهای بالاتر باشد تا مراتب پایینتر معنا پیدا کنند. از همینجا میتوان فهمید که چرا همیشه باید یک حجت در زمین وجود داشته باشد. این مفاهیم، مفاهیمی عقلی و روشناند که اگر نگاه انسان، توحیدی باشد، آنگاه این درک کاملتر و ژرفتر خواهد شد.
در یکی از روایات از امام صادق(ع) آمده است:
أَبَى اَللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ اَلْأَشْيَاءَ إِلاَّ بِالْأَسْبَابِ
خداوند اشیا را جز از طریق اسباب جاری نمیسازد.
معنای این سخن در نگاه ابتدایی و غیرتوحیدی این است که خدایی در آسمانهاست که اراده کرده امور جهان از طریق اسباب و علل ظاهری انجام گیرد؛ یعنی هر کاری بخواهیم انجام دهیم، باید از راه اسباب ظاهری باشد. امّا وقتی با نگاه توحیدی به این روایت بنگریم، معنای آن متفاوت میشود.
این سلسله مراتب علّی و سببی باید چنین فهمیده شود که رابطه میان مراتب، همچون نسبت عدد «یک» با عدد «هزار» است. «یک» چگونه با «هزار» ارتباط مییابد؟ از طریق افزودهشدن نهصد و نود و نه. یعنی یک با هزار از راه اعداد میانی پیوند میخورد. این اسباب، معنایش چنین است.
در ادامه روایت آمده:
«فَجَعَلَ لِكُلِّ شَيْءٍ سَبَباً»
یعنی خداوند برای هر چیزی سببی قرار داده است.
هر موجود محدود، برای پیدایش و بقا نیازمند سببی است. آن سبب چیست؟ موجودی دیگر که مرتبهاش بالاتر از اوست. به وسیله آن موجودِ بالاتر، این موجود پدید میآید. مانند مثال آتش و گرما؛ گرما بدون آتش نمیتواند وجود داشته باشد. حتماً باید آتشی باشد تا گرما تحقق یابد.
سپس میفرماید: « وَ جَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً»
یعنی خداوند برای هر سبب، شرحی قرار داده است.
شرح همان شرایط و موقعیت و عینیتی است که امکان میدهد تا آن سبب کارکرد خود را نشان دهد.
باز میفرماید: «وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرْحِ مِفْتَاحاً »
برای هر شرح و موقعیتی، مفتاحی نهاده است.
آن کلید در حقیقت، وضعیتی است که قبل از آن در سلسله مراتب علت، در مرتبهای بالاتر وجود دارد.
«وَ جَعَلَ لِكُلِّ مِفْتَاحٍ عِلْماً »
یعنی برای هر کلید، علمی نهاده است.
این علم، دانشی است که شرایط خاص را برای تأثیر سبب فراهم میسازد. اما این علم، مرتبهای از وجود است که درک و فهم دارد. هر مرتبهای نسبت به مرتبه پیش از خود، ویژگیهایی از وجود دارد که مرتبه پایینتر نمیتواند داشته باشد.
برای مثال، سبب «آتش» اثری دارد که خودِ گرما ندارد. سوزندگی و تأثیر ویژه آتش، چیزی است که گرما به تنهایی از آن برخوردار نیست. آتش دوباره نیازمند شرایط ویژه فیزیکی است تا تحقق یابد. آن شرایط فیزیکی نیز باز وابسته به مرتبهای بالاتر است.
در این نگاه، «مفتاح» نشانه آن است که ورای عالم فیزیکی، مرتبهای خاص وجود دارد. علم در اینجا نشاندهنده نوعی هوشیاری در جهان است که از طریق آن، مفتاح تحقق مییابد.
سپس میفرماید: «وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً »؛
یعنی برای هر علمی، نطق قرار داده است.
این مرتبه نطق همان حجت است؛ مرتبهای از وجود که توان اداره مراتب پایینتر را دارد و خداوند از طریق او علوم و معارف و تکوینیات را بر مخلوقات نازل میکند.
در اینجاست که حدیث میفرماید: «مَنْ عَرَفَهُ عَرَفَ اَللَّهَ »؛ هر کس این ناطق را بشناسد، خدا را شناخته است. زیرا شناخت حجت، شناخت سلسله مراتب وجودی و توحیدی عالم است.
و نیز آمده است: « وَ مَنْ أَنْكَرَهُ أَنْكَرَ اَللَّهَ »؛ هر کس او را انکار کند، خدا را انکار کرده است. انکار در اینجا، حتی اگر شخص به زبانی خدا را بپذیرد، در حقیقت نفی باطن و حقیقت توحید است.
«ذَلِكَ رَسُولُ اَللَّهِ وَ نَحْنُ »؛ یعنی این حجتهای ناطق همان پیامبرصلی الله و اهلبیت علیهم السلام هستند. پس روشن میشود که حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» نیز همین معنا را دارد؛ هر کس خود را بشناسد و مراتب وجودی خویش را درک کند، خدا را خواهد شناخت. چرا که درک مراتب وجودی از راه خودشناسی آسانتر است. اگر انسان تنها به اشیا و ظاهر عالم بنگرد، گرفتار ظاهر میشود و راه او دورمیافتد. اما وقتی به درون خود توجه کند، مستقیمتر با این مراتب ارتباط مییابد و خداوند را میشناسد؛ خدایی که از رگ گردن به انسان نزدیکتر است.
در این نگاه، حجتهای الهی نیز چنیناند. اگرچه امامان در ظاهر همانند سایر انسانها هستند ـ به دنیا میآیند، میخورند، مینوشند و در نهایت نیز میمیرند ـ اما حقیقت وجودی آنان ورای این ظاهر است.
ظاهر من مانند شماست، اما حقیقت من آن است که وحی بر من نازل میشود.
حقیقت امام و پیامبر، همان مرتبه باطنی وجود ایشان است که از رگ گردن به ما نزدیکتر است. در روایات آمده است که گاهی کارهای خارقالعادهای به امیرالمؤمنین(ع) نسبت داده شده، مانند نجات یونس از شکم ماهی. این در ظاهر قابل تعجب است، زیرا او انسانی بود که روزی به دنیا آمد و روزی هم از دنیا رفت. اما اینها بیانگر مراتب مختلف وجودی است.
مثلا پیامبر صلی الله شترشان گم میشود و دنبالش میگردند بعد منافقین میگفتند او که ادعا میکرد من به راه آسمانها و اسرار آسمانها آشنا هستم چرا شترش را نمیتواند پیدا کند؟! این مراتب مختلف انسان است. ما نیز همین مراتب را داریم، امّا گرفتار مرتبه ظاهری هستیم؛ همان نیازها و مشغولیتهای مادی مانند خوردن و آشامیدن و ازدواج. در حالی که حجتهای الهی اگرچه این مرتبه ظاهری را دارند، امّا از آن رها شدهاند و به مرتبه بالاترِ وجود خود مسلطاند؛ از همین رو مشکلات ما را ندارند.