در سه فصل بعدی کار ما، مباحثی درباره روایات و متونی مطرح میشود که به ولادت حضرت، برخی از صفات ایشان، و نیز توصیفاتی از کسانی که حضرت را دیدهاند، میپردازد. این سه فصل در کتاب آقای پهلوانی چنین تنظیم شده است: فصل اول درباره ولادت حضرت است، فصلهای بعدی درباره اسامی ایشان، و فصل ششم مربوط به کسانی است که حضرت را ملاقات کردهاند.
وقتی این روایات را بررسی میکنیم، بهویژه برای کسانی که تجربه حضور در هیئتها یا پای منبرها را داشتهاند یا علاقهای به این مباحث دارند، این متون آشناتر جلوه میکند. هرچند که در شرایط فعلی جامعه، تقریباً همه افراد به نوعی با این مباحث در تماس هستند.
به طور کلی نگاه ما به این روایات چگونه است؟ معمولاً عادت کردهایم که به این روایات همچون یادآوری از گذشته نگاه کنیم؛ چون روایت هستند و ما هم تعهدی نسبت به آنها احساس میکنیم، به آنها توجه نشان میدهیم. برخی افراد هم که علاقه بیشتری دارند، به دنبال شناخت مختصات حضرت میروند و این توصیفات برایشان حالت تقدس پیدا میکند. این نگاه، بهخودیخود اشکالی ندارد؛ تقدس در جای خود ارزشمند است.
اما وقتی رویکرد به روایات حالت تعلیمی پیدا میکند، یعنی از آن نگاه صرفاً تقدسی فراتر میرویم، متوجه میشویم که این بزرگواران افراد بیکاری نبودهاند که وقتشان را صرف امور بیهوده کنند. این همه سختی، مشقت، برنامهریزی، شهادتها و جریانهای عظیم نقل حدیث و حوادثی که پیرامون این واقعه وجود داشته، همه حکایت از آن دارد که با انسانهای حکیم و فرزانهای طرف هستیم؛ انسانهایی که حتی لحظهای از عمرشان را هدر نمیدادند.
اگر تجربه مواجهه با چنین افراد بزرگی را داشته باشید، میدانید که یک ثانیه از وقتشان هم بیحساب تلف نمیشود. نه میتوان آنها را به کاری بیهوده واداشت، نه میتوان سخنی بیارزش از زبانشان شنید. زندگی این افراد چنان دقیق، حسابشده و عقلانی است که حتی افزودن کوچکترین چیز به آن، کاری عبث جلوه میکند.
برای تقریب ذهن، فرض کنید فردی ثروتمند را در نظر بگیرید که همهچیز در اختیار دارد؛ هرچه بخواهید برایش تهیه کنید، او نمونه بهترش را دارد. حال در مقیاسی هزاران برابر، زندگی معصومان علیهم السلام را در نظر بگیرید:
زندگیهایی چنان منزه، استوار و غنی که کوچکترین لحظه یا جلوهای در آن بدون حسابوکتاب نیست. ما فقط میتوانیم در کنار چنین حقیقتی بایستیم، از آن بهرهمند شویم و درس بگیریم.
اگر از این زاویه نگاه کنیم، متوجه میشویم که هر جزئی از زندگی معصومان دارای معنا و پیامی برای ماست. این نگاه تعلیمی به روایات، برای ما کاربردی میشود. دیگر این متون، صرفاً گزارشهایی مقدس نیستند که فقط برای خواندن و لذت بردن از تقدسشان مناسب باشند؛ بلکه در آنها تعالیم عمیق و جدی نهفته است که میتوانند مسیر زندگی ما را روشن کنند.
در فصل چهارم کتاب، روایاتی بررسی میشود که درباره ولادت حضرت (علیهالسلام) است؛ روایاتی که زمان و مکان دقیق ولادت را با جزئیات بیان میکنند. برای مثال، در یکی از روایات آمده است که تولد حضرت در سپیدهدم روز جمعه نیمه شعبان سال ۲۵۵ هجری قمری بوده است. این دقت در ذکر ساعت و تاریخ، پیام خاصی دارد و نشان میدهد که این حقیقت آسمانی در لحظهای خاص و با مختصاتی مشخص در زمین تحقق یافته است.
زمانش در طلوع فجر جمعه نیمه شعبان بود که در جاهای دیگری سالش را هم ذکر کرده.
این نکته مهم است که ولادت منجی آخرالزمان تنها یک خبر تاریخی نیست؛ حقیقتی وجود داشته که من در بحثهای قبلی درباره منجی آخرالزمان توضیح دادم. این حقیقت، شاید اشارهای در اکثر ادیان آسمانی داشته باشد، یا حداقل مطالعهای کامل در این زمینه نکردهام تا بدانم همه آنها به این حقیقت اشاره دارند یا نه. این حقیقت حتی مختص ادیان آسمانی نیست؛ بلکه در مکاتب زمینی هم وجود دارد، حتی در مکاتبی که معروف به الحاد و بیخدایی هستند.
برای مثال، فرض کنید مارکسیستها؛ مارکس هم یکی از چیزهایی که بیان کرده، همین حقیقت است. نوید آخرالزمانی او این است که جامعه فاضله نهایی، یعنی جامعه کمونیستی، جایی است که همه چیز طبقاتی از بین میرود و عدالت اجتماعی محقق میشود.
بنابراین این یک مفهوم عظیم بوده است. در دین اسلام هم که ذکر شده، مختص مذهب شیعه نیست؛ دیگر مذاهب نیز به نوعی به آن اشاره دارند. اما در رویکرد شیعه، این مفهوم کاملاً روشن و واضح میشود. این نشان میدهد که این امر آسمانی عظیم باید جایی پایش بر زمین برسد؛ اگر این اتفاق نیفتد، فایدهای ندارد. این موضوع برای همه اعمال ما صادق است، به ویژه امروز که گاهی بحثهایی بین افراد شکل میگیرد.
این بحثها معمولاً ناشی از افراطیگری گروههای رسمی در مناسک و رفتارهای دینی است. برخی معتقدند که انسان باید فقط بنشیند و تفکر کند یا اینکه قلبش پاک باشد. درست است، قلب باید پاک باشد و تفکر لازم است، اما اینها کافی نیست. این امور آسمانی باید به نوعی در زمین تحقق پیدا کنند. همه این نیتها، مثل اینکه من میخواهم شبیه ابراهیم شوم، یا انسان در معرض جلوههایی قرار میگیرد که خوب هستند، اگر به عمل و تحقق زمینمند نرسند، به هوای ذهنی تبدیل میشوند.
هوای ذهنی، یعنی چیزی که مشخص نیست آیا انسان به یک امر تخیلی و ذهنی اکتفا کرده یا اینکه کار جدی انجام داده است. وقتی این حقیقت آسمانی پایش به زمین میرسد، کارش جدی میشود.
در این زمینه، با اینکه برخی ادیان دیگر مثل مسیحیت نوید بازگشت عیسی را میدهند و حتی شخصاً زمان آن را مشخص میکنند، اما هیچکدام به اندازه فرقه اسلامی تأکید نمیکنند. در اسلام، تقریبا بدون استثنا، اکثر فرقهها به منجی آخرالزمان قائل هستند و از واژه «مهدی» استفاده میکنند، حتی وهابیها.
در مذهب شیعه، این موضوع کاملاً زمینی و روشن میشود. ادامه ماجرا این است که اگرچه انسان باید منتظر منجی آخرالزمان باشد، که در زمان مشخصی ظهور میکند و همه نویدهایی که در قرآن داده شده وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (قصص: ۵) را به عمل میرساند اما این یک موضوعی نیست که فقط در خیال خودت نگه داری. در آخرالزمان، همین الان حرکت تو در زندگی، در تکتک لحظاتت، نشان میدهد که آیا به آن سمت میروی یا نه. در اینجا بحثهای عقلی و تعقلی پیدا میشود؛ یعنی اینکه ما میفهمیم منجی آخرالزمان قرار است بیاید، اما این اتفاق به شکل تصادفی نیست یا به این صورت نیست که یک انقلاب ناگهانی رخ دهد. کل تاریخ بشریت لحظهبهلحظه در حال حرکت به سمت آن است و در عمل ما، تکتک رفتارهایمان میتواند در جهت تسریع یا تأخیر این امر مؤثر باشد.
هر حرکت ما، چه در جهت تعجیل و چه در جهت تأخیر، نتیجه همان مطلب اولیه است: اینکه آن ابر آسمانی پایش روی زمین رسیده است. همین الان که صبح بلند میشویم و کاری انجام میدهیم، همه این اعمال و نیتها حساب و کتاب پیدا میکنند.
این اعمال در جهت جریان فضیلت هستند که در بحث «حکمت نامتناهی» توضیح دادیم. جریان فضیلت چگونه به آنجا ختم میشود، با نگاهی عبدی و بدون اتکا به اعتقادات، قابل مشاهده است. سپس این اعتقادات ما با امور عقلی گره میخورند؛ یعنی میفهمیم که اکنون آیا در جهت درست حرکت میکنیم یا خیر.
هر حرکت ما یا در جهت فضیلت است یا در جهت عکس آن. حتی اگر سهم ما سرسوزنی باشد، این سرسوزن برای ما بسیار مهم است. نسبت به جریان کلی فضیلت در جهان، شاید ناچیز باشد، اما نسبت به خود ما ارزشمند است. زندگی ما به همین دلیل معنا پیدا میکند و تلاش ما بر این است که به سمت فضیلت حرکت کنیم.
با این نگاه، میتوان تکتک کارهایی را که انسان انجام میدهد، حساب کرد. در این زمینه، اشارهای هم آقای پهلوانی کردهاند که اختلافات در نقل روایات نیز بخشی از برنامهریزی حضرت است. آنها قصد داشتند که این حقیقت را اعلام کنند، اما در شرایط سخت و فضای خفقانی، تاریخ را به گونهای متفاوت نقل میکردند تا دستگاههای اطلاعاتی دچار تردید و سرگردانی شوند.
این تفاوتها گاهی حتی موجب اشتباه در خود شیعیان نیز میشد. مثلاً فرض کنید خبری یک سال بعد به دستشان میرسید و فکر میکردند حضرت تازه متولد شده و آن را نقل میکردند. در فصل چهارم که روایات تولد حضرت نقل شده است، آقای پهلوانی اشاره کردهاند که بسیاری از این روایات نزدیک به هم هستند و بعضی دارای تکههای اضافی هستند.
دو سال بعد از فوت امام هادی علیه السلام، حضرت به دنیا آمدند. هر یک از این روایات، وقتی با نگاه تعقلی و تعلیمی بررسی میشوند، محتوای قابل توجهی دارند. البته فرصت بازکردن همه جزئیات محدود است. انسان در ابتدا ممکن است به نگاه تقدسی صرف به این روایات عادت کرده باشد؛ نگاه تقدسی که هیچ تعقلی در آن نیست و همه آن را صرفاً مذهبی و تکراری میخوانند. متأسفانه، این نوع نگاه، ناشی از بدآموزیهایی است که برخی متولیان رسمی برای نسل جوان ایجاد کردهاند.
اما وقتی انسان وارد متن میشود، متوجه میشود که هر بخش و هر روایت دارای نکات خاص خود است. شرح ماوقع و قضایای حکیمهای که در جلسات پیشین بحث کردیم، هر کدام مشخصاتی دارند که برای ما قابل توجه است. در برخی روایات نام حضرت به گونهای آمده است که نشاندهنده زنده بودن این تعلیم است. نزدیک شدن به آن، مانند نزدیک شدن به دیگر مقدسات نیست؛ این حقیقت زنده است.
وقتی با نگاه تعلیمی به این حقیقت نزدیک میشویم، متوجه آثار آن در رفتار و اعمال خودمان میشویم، به شرطی که به آن توجه کنیم. این آثار جدای از اعتقادات کلی و کلان هستند و یک امر حقیقی و واقعی محسوب میشوند. اگر انسان درست رفتار کند و با نگاه تعقلی و تعلیمی عمل کند، این امر به مرحله تحقق و تجربه تبدیل میشود.
در فصل پنجم نویسنده اشاره کرده که اسامی در نگاه تعقلی انسان متفاوت از اسامی روزمرهای است که ما میشنویم، مانند «محمد، آقا، حسن، حسین» و غیره. وقتی این اسامی فراتر از کاربرد روزمره بررسی میشوند، انگار حک شده بر حقایقی هستند و انسان با درک آنها به حقیقتی نزدیک میشود.
نشان دهنده این است که در حال آماده کردن شیعه هستند.
برای درک بهتر این مفاهیم، خوب است انسان به تاریخ بازگردد و شرایط آن زمان را بررسی کند. امپراتوری اسلامی، بزرگترین امپراتوری آن زمان، جایگاهی بسیار بالاتر از ابرقدرتهای امروز داشته است. این امپراتوری در دورههای اوج خود، مانند زمان هارون الرشید یا دورهای از بنی امیه، از جزیره العرب و خاورمیانه فراتر رفته، شمال آفریقا و بخشهایی از اروپا را در بر میگرفت. مرکز امپراتوری، سامرا یا "سر من رای" بود که نشاندهنده ابهت خلافت عباسی بود. قبلاً پایتختهای دیگری نیز وجود داشت، مانند مدینه و بغداد. بغداد در آن زمان جایگاه ویژهای داشت و با شهرهای امروزی تفاوت بسیاری داشت. برای درک آن، میتوان داستانهای «شبهای بغداد» یا افسانهها و رمانهای مرتبط با هارون الرشید را مطالعه کرد تا اهمیت آن شهر و آن دوره تاریخی روشن شود.
وقتی این پایتخت و آن امپراتوری در اوج جلال و جبروت خود بودند، پادگان مرکزی در مرکز این خلافت قرار داشت. واژه «عسکر» یا «پادگان» در اینجا به معنای محل نگهداری نیروها است، اما قابل مقایسه با شهرها و پادگانهای امروزی نیست. پایگاههای فعلی، مانند پایگاههای آمریکایی در خاورمیانه، هیچ مقایسهای با جایگاه ویژه این مرکز قدرت ندارند. انسان باید دوباره به آن شرایط بازگردد تا بتواند جایگاه و اهمیت آن را درک کند.
در این پادگان مرکزی، خانوادهای زندگی میکردند که در ظاهر هیچ قدرتی نداشتند، اما کل امپراتوری و نیروهایش برای محصور کردن و محافظت از این خانواده به کار گرفته شده بود. هدف این بود که پرچمی بلند شود که دو ویژگی داشت: اول اینکه اکنون قرار بود ظاهر شود، و دوم اینکه دوباره مخفی بماند؛ معلوم نبود چه زمانی دوباره بروز پیدا کند. این برنامهریزی دقیق برای شیعیانی بود که با این خانواده ارتباط مستقیمی نداشتند. وقتی انسان بررسی میکند، دقت و حسابشدگی این برنامهریزی کاملاً مشهود است، برخلاف آنچه ما امروز داریم که اغلب امورمان به هم ریخته و ناهماهنگ است.
در آن جامعه، جلال و جبروت تنها سیاسی و نظامی نبود، بلکه شامل علمای بزرگ، صوفیان، فقهاء، اصولیان، و بزرگان فلسفه و حدیث نیز میشد. حال تصور کنید یک فرزند خردسال قرار است به عنوان امام معرفی شود و در میان این جمع عظیم دینی جای خود را باز کند. این امام قرار است برای شیعه، با مسئله غیبت و خفا، شناخته شود؛ حتی غیرشیعیان و دیگر مذاهب اهل سنت نیز این موضوع را میپذیرند. در بسیاری از قیامها و جنبشهای اهل سنت نیز از واژه «مهدی» استفاده شده است؛ برای مثال، مهدی سومال که در منابع مختلف ذکر شده است.
فرهنگ امروز ما نیز با مفهوم اختفا و ظاهر و باطن، سازگار است. این امر در فیزیک، روانشناسی و ناخودآگاه انسان نیز بازتاب دارد.
از همان ابتدای تولد حضرت، حکیمه که از اهل بیت بوده رو میفرستند که برود و روز هفتم تولد بیاید. خفا و اختفا، با فرهنگ غالب آن زمان همخوانی نداشت، اما دقیق و حسابشده برنامهریزی شده بود.
برای مثال، فرض کنید عالمی مانند ابوحنیفه یا فضیل ایاز از خراسان به مکه میرود و علم میآموزد. این افراد درجه یک علمی و دینی بودند، و حال تصور کنید که چگونه قرار بود فرزند خردسال در چنین جامعهای به عنوان امام مطرح شود.
نامهای مختلفی برای ایشان ذکر شده است، مانند نرجس، سوسن و دیگر واژهها که از فرهنگهای مختلف گرفته شدهاند. این اسامی صرفاً برای تبرک یا ظاهرسازی ذکر نشدهاند، بلکه کاملاً حسابشده و معنادار هستند.
روایت چهارم در فصل پنجم:
بِأَبِي اِبْنُ خِيَرَةِ اَلْإِمَاءِ
یکی از اصحاب به امام باقر میگوید که چیزی از امیرالمؤمنین شنیده است: «فدای کسی بشوم که فرزند بهترین کنیزان است.» دقت کنید به این واژهها، زیرا هر تکه از آن معنا و عمق خاص خود را دارد. سپس میپرسد: «منظور حضرت فاطمه است؟» میپرسد حضرت امیر علیه السلام که این را گفته منظورش امام حسن و امام حسین بوده(پسران حضرت زهرا سلام الله علیها)
امام باقر میفرماید: فاطمه بهترین زنان عالم است، در آزادگان. کسی که در اینجا وجود دارد، شخص دیگری است، فردی است با سینه فراخ و مشرب گسترده. این عبارتها دارای معناهای خاصی هستند که در ترجمه کامل منتقل نمیشوند و باید در منابع اصلی مورد بررسی قرار گیرند.
حضرت در این توصیف، جایگاه ویژه خود را نشان میدهد. حتی امیرالمؤمنین علیه السلام، با وجود حصر و ناکامیهای ظاهری، شهادت فرزند و شرایط همسرش، از این جریان مستثنی نیست. در اینجا، واژه « اِبْنُ خِيَرَةِ اَلْإِمَاءِ » بیانگر این است که فدای فرزندی میشود که مادرش کنیز است.
وقتی که حضرت اوج خود را بیان میکند، میفرماید که این اوج از پسری حاصل میشود که مادرش کنیز است. انگار تمام مفاهیم طبقات اجتماعی، اختلافها و تمایزات، که ما گاهی با آنها مسئله داریم، در اینجا نقشی ندارد. روزی همه این مسائل تسویه خواهد شد. بسیاری از ائمه نیز مادرانی با چنین شرایطی داشتند. آیا بنیهاشم زنان بزرگی نداشتند؟ آیا معصومه سلام الله علیها نبود؟ پس چرا در این مورد، فرزندی از زنی که در ظاهر کنیز است به دنیا میآید؟
این امر کاملاً حسابشده است و هیچ چیز بدون برنامه نیست. تعلیم و تربیت در اینجا دارای نظم و حساب و کتاب دقیقتری است؛ فراتر از صرف ذکر صلوات یا تقدس ظاهری. در مجالس، ممکن است گفته شود که نام حضرت را بگویید و کمی جلوتر بیایید، اما این تنها ظاهر کار است. نکته اصلی این است که در حقیقت و وجود خودتان، به این معنا و حضور نزدیک شوید.
فصل ششم:
وقتی دوباره با آن وجههای که نگاه میکنید به این روایات مینگرید، متوجه میشوید که چگونه برنامهریزی شده است تا حضرت تنها به عدهای خاص نشان داده شود. این خانواده محصور، با شرایط فرهنگی ویژه و فرزندی که به دنیا آمده، تنها به تعداد معدودی از افراد، حتی فقط یک یا دو بار، نشان داده میشد. هدف این بود که سیطره فرهنگی آنها بر جامعه به مرور زمان قویتر شود و هیچ کس نتواند در آن اثر بگذارد.
در خانهای کوچک و در یک غرفه نشسته است. کنار آن، پردهای قرار دارد و فردی به او میگوید که وارد شود. همه چیز بهدقت برنامهریزی شده است، انگار که از یک ماه قبل حضرت برنامهریزی کرده بود که این فرد چه زمانی و چگونه قرار است نشان داده شود. وقتی رخدادها پیش میآید، مانند فیلمها یا نمایشنامهها، حتی کوچکترین جزئیات دارای حساب و کتاب دقیق هستند و هیچ چیز بیدلیل نیست. اگر دقیق نگاه کنید، میبینید که حتی صحنههایی که به ظاهر بیاهمیت هستند، هدفمند و برای افراد و زمانهای خاص طراحی شدهاند.
حرفهای حضرت عادی نیستند؛ همه برنامهریزی شدهاند. وقتی میگویند « هذَا اَلْأَمْرِ »، منظور واضح است و نیازی به توضیح بیشتر ندارد؛ منظور امر ظهور است. این برنامهریزی به قدری دقیق است که حتی افراد معاصر نیز گاهی شش بار باید با دقت پرسش کنند تا معنای آن را بفهمند. این امر نشان میدهد که بعد از حضرت، امر امامت وارد غیبت میشود و تا آخرالزمان ادامه خواهد داشت.
میگویند که پرده را بالا بزن. او این کار را میکند و میبیند فرزندی پنج ساله با مشخصات دقیق معرفی شد: رنگ پوست، جای خال روی گونه راست، پارچهای بر سر شبیه عمامه. این کودک روی ران یا زانوی حضرت نشسته بود و برای معرفی ذیل امری که در ذهن برنامهریزان بزرگ بوده، به صورت دقیق و حسابشده نشان داده شد. این موضوع بدون برنامهریزی و ترتیب دقیق امکانپذیر نبود.
بعد از آن، حضرت عسکری علیهالسلام به فرزندش میفرماید: « يَا بُنَيَّ اُدْخُلْ إِلَى اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومُ »؛ یعنی برو تا زمان مشخصش برسد. راوی که فرد بزرگی بوده، میگوید که با دقت صحنه را دنبال میکرد و هیچگونه تأخیری در مشاهده رخدادها وجود نداشت. صحنهها چنان طراحی شده بود که بیننده مبهوت میماند و جرأت سؤال کردن نداشت. حتی پس از اینکه حضرت فرزند را رها میکند، میگوید: