جستجو
ورود کاربران
6 - روی‌کرد تعقّلی به روایات و تعلّم آن


بحث اولی که خواهیم داشت، راجع به سؤالی است که مطرح شده؛ این‌که ما رویکرد تعلیمی‌ای که نسبت به روایات می‌خواهیم داشته باشیم، و برداشت‌ها و نتیجه‌گیری‌هایی که از آن می‌شود، به نظر انسان گاهی ـ یا حداقل گاهی ـ چنین می‌نماید که این نتایج درست است، اما از این روایت چنین بحثی برنمی‌آید.

مثلاً در جلسه گذشته یا جلسات قبلی، برداشت‌هایی از روایات می‌شد؛ مثل این‌که حضرت در فلان موقع به دنیا می‌آید، یا مادرش چه کسی است، و مثال‌هایی از این دست. حالا سؤال این است که آیا این مطلب، دلیلی بر آن برداشتی است که ما می‌خواهیم از این روایت داشته باشیم؟ آن‌جا بحث کردیم که مثلاً برای مسیر سلوک انسان و حرکت انسانی‌اش، هرچه این مسیر آسمانی باشد، باید جایی بالاخره پای این سلوک به زمین بیاید و یک مصداق روشن در واقعیت این جهان و در زندگی انسان داشته باشد. این مطلب، مطلب درست و قابل قبولی است، اما آیا از این روایت چنین چیزی برمی‌آید و می‌توانیم آن را به این روایت استناد بدهیم؟

این سؤال مفصلی است که درباره آن بحث شده و تردیدی که وجود دارد این است که ما چگونه می‌توانیم این مطالب درست را بر این روایات مستند کنیم و بگوییم این برداشت از روایت برمی‌آید. در بسیاری از جاهای دیگر هم که انسان برداشت‌هایی دارد، گاهی این برداشت‌ها به نظر می‌رسد که چه ربطی به این روایت دارد. ظاهر روایت واضح است؛ ظاهرش این است که حضرت مثلاً در فلان زمان به دنیا آمده، یا مادرش چه کسی بوده، یا نامش چه بوده، یا نام‌های حضرت چه مواردی بوده است.

حال، آیا از این مطالب می‌توان چنین نتیجه گرفت که مثلاً خصائص و فضائل سایر ائمه علیهم السلام باید در وجود حضرت جمع بشود؟ از این نام‌ها و توصیف‌ها چنین نتیجه‌ای حاصل می‌شود؟ این پرسشی کلی و منطقی است که در اینجا مطرح شده و اهمیت زیادی هم دارد؛ این‌که ما با این برداشت‌های تعلیمی از روایات چگونه برخورد کنیم و رویکرد تعلیمی در برابر این برداشت‌ها چه حرفی دارد.

به بیان دیگر، چطور می‌توانیم مدعی شویم که از این روایات می‌شود تعلیم گرفت؟ برای مثال، در فصل هفتم، تعدادی روایت وجود دارد که دلیل اختفای حضرت و مخفی بودن ولادت حضرت از عموم مردم را بیان می‌کند؛ مثل این‌که در روایت آمده:

«الْقَائِمُ تَخْفَى وِلاَدَتُهُ عَلَى اَلنَّاسِ» یا روایت دیگری با همین مضمون.

معنای مشخص این روایات این است که ولادت امام دوازدهم علیه‌السلام از عموم مردم مخفی بوده و تنها برخی خواص از این موضوع مطلع می‌شده‌اند. حال این‌که باقی مطالب از کجا درمی‌آید و بحث‌های کلی چگونه شکل می‌گیرد، نیازمند توضیح است؛ توضیحی برای این‌که این رویکرد تعلیمی چگونه می‌تواند رویکردی درست باشد و چرا ما می‌توانیم چنین مبنایی داشته باشیم. اساساً اگر این مبنا را نداشته باشیم، بسیاری از بهره‌گیری‌های ما از روایات از بین می‌رود و روایت‌ها تنها به گزارش‌هایی تاریخی درباره حضرت محدود می‌شوند؛ مثلاً این‌که حضرت در سال ۲۵۵ یا۲۵۶ به دنیا آمده بوده یا نام‌ها و لقب‌های مادرش چه بوده است، و دیگر چیزی بیش از این نخواهیم داشت. اما رویکرد تعلیمی مدعی است که نه؛ ما می‌توانیم از این روایات تعلیم بگیریم؛ تعلیمی برای زندگی، تعلیمی برای تاریخ، تعلیمی برای شرایط خودمان، وظایف خودمان، و این‌که چگونه باید زندگی کنیم.

برای فهم از دو منظر مورد بررسی قرار می‌دهیم:

۱. برخورد ظاهری و لفظی
۲. برخورد تعقلی و کلی

برخورد ظاهری و لفظی:

یعنی این‌که ما یک لفظ می‌بینیم و آن لفظ یک معنایی دارد. هر لفظ، معنای خاص خود را دارد. مثلاً جمله‌ی «الْقَائِمُ تَخْفَى وِلاَدَتُهُ عَلَى اَلنَّاسِ» معنایش چیست؟

معنای ظاهری این جمله این است که حضرت صاحب عجل الله ولادتی است که پنهان است. در مابقی مطلب، چیزی بیش از این حاصل نمی‌شود و این یک مفهوم ساده را منتقل می‌کند.

وقتی برخورد ما تنها لفظی باشد و ظهور لفظ را در نظر بگیریم، استفاده‌ی ما از روایت محدود می‌شود. روایت، متن مقدسی است که از ائمه علیهم‌السلام صادر شده و این تقدس باعث می‌شود که ما به متن و محتوای آن تعبد داشته باشیم. در این برخورد، کار ما به لفظ ختم می‌شود و همه چیز در همین سطح باقی می‌ماند.

اما برخورد تعقلی:

از این‌جا شروع می‌شود. در برخورد تعقلی، انسان عقل خود را به کار می‌گیرد؛ شروع به فکر کردن، تأمل کردن، سبک و سنگین کردن نتایج و بررسی‌های دقیق می‌کند. برخورد تعقلی، تقدس و تعبد را در جای خود محترم می‌شمارد و می‌گوید: «بله، ما به این روایات متعبد هستیم». طبیعتاً روایات از نظر صحت سندی متفاوت‌اند؛ برخی صحیح و معتبر، برخی موثق، بعضی ضعیف، و بعضی حتی تکذیب شده یا راوی‌شان کذاب معرفی شده است. این وضعیت مشترک بین برخورد لفظی و تعقلی است.

اما برخورد تعقلی فراتر از این است: شما در یک جهان زنده و مرتبط زندگی می‌کنید که همه اجزایش با هم مرتبط‌ ‌هستند.

این ارتباط، یک حقیقت عقلی است. به خصوص امروز که علوم تجربی و ظاهری پیشرفت کرده‌اند، همه این ارتباطات پذیرفته شده است. هیچ کس، حتی کسی که اندکی فیزیک می‌داند، تردید ندارد که وقتی با دست روی میز ضربه می‌زنیم، کل کره زمین اندکی تحت تأثیر قرار می‌گیرد؛ هر حرکت کوچکی در کائنات اثرگذاری دارد، حتی در کهکشان‌هایی که میلیاردها سال نوری با ما فاصله دارند.

این ارتباط کلی جهان با هم، یک جز یقینی است و ربطی به دین‌داری یا عدم دین‌داری ندارد. وقتی شما به عنوان یک فرد، حتی بدون دخالت تعبد، این واقعیت را در نظر می‌گیرید، تعقل شما قوی‌تر عمل می‌کند. زیرا وقتی تعقل تنها بر مبنای تعبد باشد، کارایی آن کمتر می‌شود. ما، به عنوان انسان‌های معمولی، جهان، تاریخ، انسان‌ها، گذشته و آینده، از ابتدای حضرت آدم تا قیامت را به صورت یک کلیت مرتبط می‌بینیم. هر چیزی که در این جهان رخ می‌دهد، تحت تأثیر حوادث دیگر است و خود نیز در آن‌ها اثرگذار است. همین‌طور هر عمل و اقدام هر انسان عاقل، باید بر اساس حساب و کتاب باشد و نمی‌تواند بدون دلیل باشد.

در این نقطه است که از لفظ فراتر می‌رویم؛ زیرا لفظ تنها یک حادثه‌ی کوچک را نشان می‌دهد، اما برخورد تعقلی، انسان را قادر می‌سازد تا ارتباطات و اثرگذاری‌های پیچیده جهان را درک کند و روایات را در این بستر تحلیل و استفاده کند.

یک فرزندی در زمانی از مادری متولد شده و این تولدش نیز مخفی بوده است. این، یک حادثه است؛ حادثه‌ای که منهای تعبد و تقدسی که ما به آن می‌دهیم، یک واقعه‌ی کوچک است. میلیاردها فرزند در جهان متولد می‌شوند و این هم یکی از آن‌هاست. لفظ روایت نیز بیش از این چیزی نشان نمی‌دهد. اما وقتی تقدس و تعبد ما را کنار می‌گذاریم، این حادثه، از طریق لفظ تنها یک نکته کوچک را منتقل می‌کند. سپس تعقل وارد می‌شود و این حادثه را در مجموعه‌ی جهان بررسی می‌کند. از آن‌جا که فراتر از دلالت لفظ حرکت می‌کنیم، می‌پرسیم چرا این تولد مخفی بوده و دلیل آن چه بوده است.

برای پاسخ به این سؤال، به خود روایت‌ها و کسانی که در ارتباط با مخفی بودن این مطالب صحبت کرده‌اند، یعنی ائمه علیهم‌السلام ، رجوع می‌کنیم. در سه یا چهار روایت، دلیلی برای مخفی بودن ولادت حضرت ذکر شده است؛

«اَلْقَائِمُ تُخْفَى وِلاَدَتُهُ عَلَى اَلنَّاسِ حَتَّى يَقُولُوا لَمْ يُولَدْ بَعْدُ لِيَخْرُجَ حِينَ يَخْرُجُ وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ»

از این الفاظ سه دلیل برای اختفای ولادت حضرت برداشت می‌شود:

دلیل اول:

دشمنان، مانند بنی‌امیه و بنی‌العباس، شمشیرهای خود را آماده کرده و قصد کشتن حضرت را داشته‌اند. آن‌ها می‌دانستند که باطل هستند و خبر داشتند که این قائمی که ظهور خواهد کرد، خواهد آمد و ظلم و ستم را از بین می‌برد. بنابراین، مانند فرعون که شنیده بود پیامبری به نام موسی از بنی‌اسرائیل خواهد آمد و خلافت او را از بین خواهد برد، تصمیم به نابودی همه فرزندان گرفت، اینان نیز همان مسیر را دنبال کردند.

دلیل دوم:

تولد مخفی حضرت علامتی برای مهدویت است. در تاریخ، ادعاهای زیادی در این باره مطرح شده است؛ بسیاری ادعا کرده‌اند که «ما همان مهدی هستیم» و این ادعا در میان اهل سنت و شیعه وجود داشته است. اما اغلب این مدعیان، تولدشان آشکار بوده و مانند دیگران بوده است؛ بنابراین، آن‌ها نمی‌توانستند مهدی باشند و تولد مخفی علامت تشخیص حضرت است.

دلیل سوم:

امام دوازدهم برای این مخفی شد که از بیعت با ظالم اجتناب کند. در برخی روایات ذکر شده است که هیچ یک از معصومین، مگر در شرایطی که مجبور به بیعت با ظالم بوده‌اند، دست به چنین بیعتی نمی‌زنند. حکومت در دست ظالم بوده و برخی مجبور بودند بیعت کنند. اما امام دوازدهم، مخفی شد تا هیچ بیعتی با ظالم نداشته باشد و این خود دلیل سوم اختفا است.

این لفظ، چیزی را نشان می‌دهد، اما وقتی نگاه تعقلی داشته باشید، سؤالاتی مطرح می‌شود: تفاوت آن زمان با این زمان چیست؟ اگر صرفاً از رویکرد لفظی و تعبدی پیروی کنید، می‌گویید: در آن موقع خداوند می‌خواست و بس، دیگرهیچ نیست.

اما وقتی با تعقل نگاه می‌کنید، می‌پرسید: چه تغییراتی رخ داده که در آن زمان حضرت می‌تواند بیعت نکند؟ با این‌که دیگر ائمه علیهم‌السلام همه مثل هم بودند، «کلهم نور واحد»، چرا این نتیجه در زمان امیرالمؤمنین علیه‌السلام یا حسنین علیهم‌السلام مشاهده نمی‌شود؟ برای مثال، بعد از پیامبرﷺ، امیرالمؤمنین علیه‌السلام با وجود شرایط ظاهراً آماده، این نتیجه را ایجاد نکرد؛ اما در زمان امام دوازدهم عجل‌الله که طبق روایات و نگاهی که ما به جهان داریم ظلم و فساد از همیشه بیشتر است، فتنه‌ها بدتر و حق مخفی‌تر است، چگونه می‌توان نتیجه‌ی معکوس گرفت؟ تحلیل این موضوع یعنی بررسی مسیر ائمه علیهم السلام و فعالیت‌هایشان؛ ابتدا باید دید آن‌ها چه مسیری داشتند، سپس با تناسب عقل خود کشف کنیم که معصومین چگونه سیر کردند، چه اقداماتی داشتند و چگونه زمینه‌سازی می‌کردند برای
آمدن کسی که هزاران سال بعد قیام خواهد کرد. این سؤالات، اگر از رویکرد لفظی صرف استفاده کنیم، از روایت استخراج نمی‌شود. اما وقتی تعقلی حساب می‌کنیم، می‌فهمیم که دلیل اختفا این بوده که بیعتی بر گردن حضرت نباشد. این خود پرسش‌های دیگری ایجاد می‌کند: چرا نباید بیعتی باشد؟ چگونه بوده؟ چه کارهایی انجام داده‌اند؟

سؤالات بعدی این است که آیا تشکیل حکومت تنها در زمان امام دوازدهم علیه‌السلام ممکن است؟ پیش‌تر حکومت دست امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام و سپس امام حسن علیه‌السلام بوده است. چرا در شیوه حکومت‌داری و جنگ‌هایشان، اقداماتشان با عقلای زمان در تضاد بوده و آن‌ها می‌گفتند: «با این روش نمی‌توانید حکومت را اداره کنید»؟ امیرالمؤمنین علیه‌السلام خود بیان می‌کرد که دین دست او را بسته است. فلسفه و دلیل این اقدامات چیست؟
مثلاً در زمان امام صادق علیه‌السلام، دوران افول و زوال حکومت بود و بنی‌عباس هنوز کسی را نمی‌شناختند و تشکیل حکومت، به نام اهل بیت و شعارهایی چون «لثارات الحسین» یا «الرّضا من آل محمد علیهم السلام» بود. حتی برخی از بنی‌عباس پیش امام معصوم آمدند که قدرت را دست بگیرند، اما اقدامی نکردند. همه‌ی این‌ها سؤالاتی است که انسان باید یکی یکی تحلیل و بررسی کند. این، همان برخورد تعقلی است؛ مشابه رویکرد تعلیمی که پیش‌تر توضیح دادیم. رویکرد تعلیمی یعنی معصومین علیهم‌السلام، سیره آن‌ها و متونی که بیان کرده‌اند، و همه مقدساتی که از آن‌ها برای ما رسیده، مانند معلم ما هستند، نه صرفاً مقلد ما. تعبد ما در این نگاه مهم است، اما کار اصلی و وظیفه اصلی ما، تعلیم گرفتن است.

مثلاً در روایات آمده که زیارت ثواب دارد، اما به شرط معرفت. معرفت یعنی درک و فهمیدن. این درک، مانند همه درک‌ها و تعلیماتی است که از معلمان در تمام رشته‌ها و زمینه‌ها دریافت می‌کنیم. وقتی شما در ریاضیات یا هندسه مطالعه می‌کنید—مثلاً انتگرال، انتگرال دوبل، دیفرانسیل —معلم وقتی مطلب را بیان می‌کند، شما مطمئن هستید که او باسواد است و حرف‌هایی که می‌زند درست و قابل اعتماد است. ممکن است کلی زحمت کشیده باشید یا هزینه کرده باشید تا این معلم بیاید و موضوع را به شما آموزش دهد، اما این دلیل نمی‌شود که شما فقط گوش دهید و فکر نکنید؛ شما باید خودتان هم فکر کنید و مطلب را درک کنید. اگر معلم خوب باشد، شما باید شاگرد خوبی باشید تا واقعاً مطلب را بفهمید، انگار که خودتان از نو آن را می‌آموزید.

وظیفه معلم چیست؟ معلم کمک می‌کند، تسهیل می‌کند و راهنمایی می‌کند. این مثال در مورد انبیا نیز صدق می‌کند. انبیا معلم بشر هستند و خداوند در قرآن فرموده است: «وَیُزَکّیهم وَیُعَلِّمهم»؛ نه این‌که انبیا آمدند تا مردم صرفاً تقلید کنند و چشم‌هایشان را ببندند و هرچه گفتند بدون تفکر دنبال کنند، بلکه آمدند تا تعلیم بدهند، تربیت کنند و حکمت و کتاب را بیاموزانند. حکمت یعنی درک کردن و فهمیدن.

این روایات نیز برای درک و تعلیم انسان است و انسان باید رویکرد تعقلی داشته باشد. اگر تعقل نداشته باشد، تعلیم برای او ممکن نخواهد بود و تنها به لفظ و تقلید اکتفا می‌کند. تفاوت کسی که صرفاً روایت را تقلید می‌کند با کسی که روایت را می‌فهمد و درک می‌کند، زمین تا آسمان است.

وقتی چنین برخورد تعقلی داشته باشید، حتی از یک روایت کوچک، سؤالات زیادی برای انسان مطرح می‌شود و نمی‌تواند به راحتی از آن عبور کند. مثلاً حضرت فرموده‌اند که ولادت مخفی است تا بر گردنش بیعتی نباشد. این خود پرسش‌های دیگری ایجاد می‌کند: چرا نباید بیعتی باشد؟ دیگر ائمه علیهم‌السلام بیعت کرده‌اند، پس چگونه ممکن است که این بیعت نباشد؟ سیر تاریخ بشر چگونه بوده است؟

روایات بیان می‌کنند که جهان به سمت ظلم، فساد و ظلمت پیش می‌رود و در آخرالزمان حفظ ایمان سخت‌تر است. و گاه‌گاهی از مؤمنین آخرالزمان تعریف کرده‌اند؛ مؤمنینی که در شرایطی ایمان دارند که شماها ـ یعنی مخاطبین زمان معاصر ائمه علیهم السلام ـ آن شرایط را ندارید؛ چرا که شما آن فتنه و آن سختی‌ها را ندیده‌اید. یا در روایاتی آمده است که در آخرالزمان کار به جایی می‌رسد که مؤمنین در شرایطی بسیار سخت قرار می‌گیرند؛ در یک دو راهی واقع می‌شوند و از آنان چیزهایی خواسته می‌شود که اگر تأیید کنند، کافر می‌شوند و اگر تکذیب کنند، کشته می‌شوند. روایات متعددی از این دست نقل شده است.

خب، این شرایط چنین است. حال چگونه این امکان فراهم می‌شود که حضرت قیام کنند؟ چگونه آن تعداد خاص از یاران حضرت، که تا آن زمان به اندازه کافی نیستند، به مرور پدید می‌آیند تا وقتی به حد نصاب رسیدند، حضرت قیام فرمایند؟ این افراد چگونه در چنین شرایطی شکل می‌گیرند و به ظهور می‌رسند؟

انسان وقتی به این موضوع می‌اندیشد، به این نتیجه می‌رسد که مگر تمام تاریخ بشر از ابتدا تا انتها برای این نبوده است که انسان به مقامی برسد، جامعه به عدالت دست یابد و آدمیان به کمال برسند؟ و این کمال، با ظهور حضرت محقق می‌شود. بنابراین، باید چنین جریانی در طول تاریخ وجود داشته باشد تا انسان را به این نقطه برساند.

حال، خوانش این تاریخ با چنین رویکردی چگونه خواهد بود؟ اگر بخواهیم همه این مسائل را با این نگاه تعقل کنیم، چه دستاوردی خواهیم داشت؟ تعقل یعنی اینکه انسان چیزی را فقط به دیده احترام و تقدیس نگاه نکند؛ روایت می‌گوید: «بگذار روی چشمت، بگذار جلوی چشمت و بعد نگاه کن، بعد فکر کن.» یعنی مغزت را به کار بگیر، تفکر کن.
چنان‌که در روایت آمده است: تفکر یک ساعت از هفتاد سال عبادت برتر است.عبادتی که صرفاً از سر تقدس است ـ که البته در جای خود بسیار ارزشمند است ـ به تنهایی نمی‌تواند آن معرفتی را به انسان بدهد که تعقل و تفکر عطا می‌کند. این تعقل به انسان درکی می‌بخشد که با آن عبادت صرف قابل مقایسه نیست.

در روایتی نیز آمده است که پیامبر اکرمﷺ و امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرموده‌اند: هنگامی که مردم به انواع کارهای نیک و برّ روی می‌آورند و به سمت خداوند حرکت می‌کنند، تو به انواع عقل حرکت کن. «انواع عقل» یعنی چه؟ یعنی این تفکر و تأمل و تعقل عمیق.

بنابراین، وقتی انسان با این رویکرد تعقلی به روایات و متون نگاه کند، حتی با همین عقل معمولی خود، نه عقل فوق‌العاده‌ای، می‌تواند در اثر این نگاه تحلیلی به درک‌هایی برسد که پیش‌تر برایش ممکن نبوده است. این رویکرد نتایج ارزشمندی در پی دارد و معارف و معرفت‌های دینی را برای انسان حاصل می‌کند که تا پیش از آن در دسترسش نبوده است.


فایل ها :


بر آستان خِرَد (۲)

سلسلهٔ دوم


بحث :


آخرین جلسات برگزار شده ؟
216 - هنر رزم
1405-06-24
نگارش برای انتخاب
217 - هنر رزم
1405-06-30
نگارش برای انتخاب
273 - حکمت ۲۷۴ نهج‌البلاغه
1405-06-27
خانۀ پدری
272 - حکمت ۲۷۳ نهج‌البلاغه
1405-06-20
خانۀ پدری
کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب این سایت تنها با کسب مجوز مکتوب امکان پذیر است.
با ما در شبکه های اجتماعی