جستجو
ورود کاربران
8 - فصول ۹-۱۰


فصل نهم روایاتی است که حول سن شریف امام در هنگام شهادت پدر بزرگوارش علیه‌السلام و آغاز امامت ایشان مطرح شده است. در این روایات ذکر شده که حضرت هنگام شهادت پدرش چند ساله بوده و اغلب، سن شریف ایشان را حدود پنج سالگی بیان کرده‌اند. همان‌طور که در برخی از ابواب دیگر نیز دیدیم، استناد به آیات و انبیای سلف بر این اساس است که چنین امری امکان‌پذیر است. به‌عنوان نمونه، در آیه « و آتاه الحكمة كما آتاها يحيى صبيّا]» درباره حضرت یحیی (ع) آمده است که او در سن کم دارای حکمت و نبوت گردید. حضرت نیز به همین صورت است.

این موضوع هم برای شناسایی و هم به‌عنوان توضیحی روشن بیان می‌شود که هیچ دلیلی وجود ندارد که حتماً باید رسیدن به سنین بالا شرط باشد. گرچه در اکثر انسان‌ها چنین است، اما دلیل قطعی بر انحصار آن وجود ندارد. اکنون که علوم تجربی تا حدی پیشرفت کرده، نیز هیچ مانعی عقلی یا علمی برای این ادعا وجود ندارد که ممکن است پیش‌تر از این سن نیز چنین قابلیتی حاصل شود.

برای مثال، نمی‌توان به‌طور یقینی گفت که جنینی در رحم مادر هیچ چیزی را درک نمی‌کند و الزاماً باید همه‌چیز به همان شکلی باشد که ما از بیرون مشاهده می‌کنیم. نبود آثار محسوس دلیل بر نبود ادراک نیست. چنان‌که در برخی موارد نیز در حد متعارف خلاف آن دیده شده است؛ مانند کودکانی که در جنین حالات و ویژگی‌هایی دارند که بعدها پس از تولدشان آشکار می‌شود، هرچند در سطحی محدود. حال اگر این ظرفیت بیشتر شود، هیچ محذور عقلی یا علمی پیش نمی‌آید که بگوییم چنین امری نباید وجود داشته باشد.

حضرت نیز دقیقاً چنین است، با این تفاوت که این حالت در ایشان در اوج خود تحقق یافته است.

«و جعله إِمامًا كَمَا جَعَلَ عیسَى بنَ مَریَمَ فِی المَهدِ نَبِیًّا». همان‌گونه که حضرت عیسی (ع) در گهواره به نبوت برگزیده شد و خداوند او را به کتاب آسمانی مجهز ساخت، درباره حضرت نیز چنین است؛ و توضیحاتی که در آیات قرآن در این زمینه آمده، شاهد این معناست.

همچنین عبارات دیگری مانند « خَلَّفَ اِبْنَهُ اَلْمُنْتَظَرَ لِدَوْلَةِ اَلْحَقِّ » بیان می‌کند که هنگامی که امام حسن عسکری (ع) درگذشتند ـ در حالی که سن شریفشان بیست و هشت سال بود ـ «وَ دُفِنَ فِي اَلْبَيْتِ اَلَّذِي دُفِنَ فِيهِ أَبُوهُ مِنْ دَارِهِمَا بِسُرَّمَنْرَأَى» در همان سامرا و در جوار پدرشان امام هادی (ع) به خاک سپرده شدند. فرزند ایشان، جانشین و امام بعد از ایشان گردید؛ همان «منتظر دولت حق»، که در هنگامه آماده‌شدن شرایط بیرونی قیام خواهد کرد و دولت حق و پیروزی حق در زمان او تحقق خواهد یافت.

فصل بعدی در آیات و روایات وارده پیرامون علم آن حضرت علیه‌السلام به کتاب خدا، سنت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله، و آگاهی بر آنچه هست و خواهد بود، وارد شده است. این احاطه علمی بیانگر قدرت ویژه‌ای است که حضرت بر شرایط جهان و بر حقایق آن دارد.

در این‌باره، در روایات مجدداً به آیات قرآن استناد شده است، از جمله:

«عٰالِمُ اَلْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَلىٰ غَيْبِهِ أَحَداً `إِلاّٰ مَنِ اِرْتَضىٰ مِنْ رَسُولٍ»

غیب در دست خداوند است، و این حقایق نهفته جهان و کائنات، آنچه فراتر از این ظاهر محسوس وجود دارد، در حیطه علم اوست.

انسان در این نشئه وجودی، تنها با روش‌های متعارف می‌تواند به برخی حقایق دست یابد. برای نمونه:

اگر بخواهیم بدانیم یک کیلومتر آن‌سوتر چه خبر است، باید حرکت کرده و به آنجا برسیم.

درباره گذشته، برای اطلاع یافتن، باید کسی را که در آن زمان حضور داشته بیابیم و از او بپرسیم؛ آن هم مشروط به اینکه خودش حاضر باشد و روایت کند.

درباره آینده نیز، نهایت آن است که بگوییم باید صبر کنیم تا زمانش فرا برسد. پیش‌بینی‌های احتمالی و گمانه‌زنی ممکن است، اما علم یقینی و قطعی از آینده در دسترس ما نیست.

این علم متفاوت از علم انسان‌هاست. علم در معنای واقعی آن، یعنی همان‌گونه که اکنون می‌توانیم زمان حاضر را درک کنیم، بتوانیم بیست سال آینده را نیز درک نماییم. چنین امری برای ما در این نشئه و در حالت طبیعی ممکن نیست. علم حقیقی در این حوزه نزد خداوند است؛ او گذشته، آینده و همه غیب‌های جهان را می‌داند. ما تنها ظاهر را می‌بینیم، اما او بر باطن عالم آگاه است. افزون بر این، علم او برتر و قوی‌تر از علم ماست. علم ما یا حسی است یا ذهنی و اصولی، که همواره در معرض خطا قرار دارد و حتی اگر درست هم باشد، ارتباط مستقیم با واقع ندارد. راه دسترسی ما به علم، از طریق «صورت‌های ذهنی» است؛ و چنین علمی ضعیف است. اما علم خداوند فراتر از این مرتبه است: «عَالِمُ الغَیبِ»، و این علم غیبی که نزد خداوند است، هیچ‌کس بر آن احاطه ندارد: «فَلا یُظهِرُ عَلى غَیبِهِ أَحَدًا إِلّا مَنِ ارتَضى مِن رَسول». هیچ‌کس جز کسی که خداوند بخواهد، نمی‌تواند بر غیب او احاطه داشته باشد. این «خواستن خداوند» به چه معناست؟ آیا به این معناست که نوعی تبعیض و پارتی‌بازی وجود دارد، چنان‌که بعضی می‌پندارند؟ یا اینکه چون پیامبران برای انجام رسالت خویش نیازمند این آگاهی هستند، خداوند این علم را در اختیارشان می‌گذارد؟ در واقع، خداوند برخی انسان‌ها را برای مأموریتی ویژه برمی‌گزیند، همچون انبیا، و چون این مأموریت ابزار خاصی می‌طلبد، آن ابزار را نیز به ایشان عطا می‌کند؟ همان‌گونه که مهندسی در شرکتی مأمور تعمیرات مجموعه‌ای می‌شود، و هم‌زمان ابزار لازم برای انجام مأموریت نیز در اختیار او قرار می‌گیرد.

از این‌رو، پیامبران و اولیای الهی نه از نوع انسان‌های کاملاً متفاوت و از جنسی دیگرند ـ آن‌گونه که برخی برداشت‌های غلط روایی چنین تصور می‌کنند ـ بلکه انسان‌هایی هستند که از حیث وجودی قدرت یافته‌اند و توسعه وجودی پیدا کرده‌اند.

آیاتی همچون «أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» و « وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ» ناظر به همین معناست. شرح صدر و سینه فراخ داشتن یعنی گسترش وجودی و معرفتی انسان. هرکس ظرفیت وجودی بیشتری پیدا کند، به همان اندازه احاطه وجودی می‌یابد؛ و این احاطه، احاطه‌ای است که خداوند به فضل خویش به او عطا می‌کند. در ارتباط با پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله و ائمه اطهار علیهم‌السلام، این توسعه وجودی در نهایت خود تحقق یافته است. همه قدرت و سعه صدر در درجه نخست از جانب خداوند به ایشان داده شده است.

پیامبر خلیفه خداوند است. معنای خلافت این است که هر آنچه خداوند دارد، به نحو تبعی و در حد ممکن، در اختیار خلیفه‌اش نیز قرار دارد. تفاوت در این است که آنچه پیامبر دارد، به اذن و عطای خداوند است و استقلالی از خود ندارد، در حالی که خداوند مالک حقیقی و مستقل است. با این همه، خلیفه می‌تواند همان کارهایی را انجام دهد که از مقام خلافت برمی‌آید؛ و یکی از آنها همین احاطه علمی و وجودی است.

«عَالِمُ الغَیب» یک حقیقت است و دوگونه یا دو بُعد مجزا ندارد؛ بلکه ما از زاویه نگاه خود آن را صرفاً به‌عنوان «علم» می‌بینیم. این علم به پیامبر و هر رسولی که از جانب خداوند فرستاده می‌شود، نیز داده می‌شود. هرکس مأمور رسالتی الهی باشد، این علم برای او حاصل می‌گردد.

این علم و توانایی‌ها اموری نیستند که خداوند صرفاً کسی را انتخاب کند و بعد به او قدرتی عطا نماید؛ بلکه کسی که به آن توانایی و مقام می‌رسد، همان مرتبه وجودی اوست که ذاتاً با علم و قدرت بیشتری همراه است. رضایت خداوند هم به معنای نورچشمی‌بودن برخی افراد نیست؛ بلکه بدین معناست که شخص، به واسطه فضایل، انتخاب درست، اراده و همت خویش، ظرفیت آن مرتبه را پیدا کرده است. در اصل، همین ظرفیت وجودی است که سبب می‌شود او مشمول رضایت الهی گردد.

این انتخاب در همان لحظه تحقق می‌یابد؛ اما نه در چارچوب زمان این‌جهانی، بلکه در عالمی فراتر از زمان؛ در عالم ذر. گویی همین اکنون چنین عالمی موجود و مسلط بر این عالم است. انسانی که به آن مرتبه دست یابد، به‌طور طبیعی آثار آن را نیز خواهد داشت.

البته ما در تحلیل‌های خود، این امور را از یکدیگر جدا می‌کنیم: می‌گوییم فلانی عمل کرده، به نتیجه رسیده، خداوند از او راضی شده، سپس به او رسالت، علم غیب، قدرت و عصمت عطا کرده است. اما در نگاه توحیدی، این امور از هم منفک نیستند، بلکه همه یک حقیقت پیوسته‌اند.

چنان‌که خداوند فرمود:«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذینَ لا یَعْلَمُونَ»(زمر:۹)

بدیهی است که دانایان و نادانان مساوی نیستند. اما در اینجا معنا عمیق‌تر از تفاوت دانایی متعارف است. علمی که انسان کامل به دست می‌آورد، نتیجه درس خواندن یا تجربه عملی نیست، بلکه افاضه الهی و حقیقت وجودی اوست. در واقع، حقیقت وجودی در دو صورت جلوه می‌کند:

گاهی انسان ظرفیت و توانایی‌های وجودی خود را بالفعل می‌سازد و به مراتب بالاتر می‌رسد.

گاهی نیز این توانایی‌ها را در بند قرار می‌دهد؛ مثلاً به‌واسطه علایق خاصی، تمام وجود خویش را در زندان محدودیت‌ها اسیر می‌سازد. فرض کنید انسانی تمام همّ خود را صرف ریاست کند، یا پیوسته دنبال خوراک و جمع‌آوری مال باشد. این حالت به‌منزله زندانی است که او خود را در آن محبوس کرده است؛ چنین انسانی مصداق «الذین لا یعلمون» است. اما انسانی که این زندان را برای خود ایجاد نکند، به شرح صدر و سعه وجودی می‌رسد و خودبه‌خود در مرتبه «الذین یَعلَمون» قرار می‌گیرد.

چنان‌که قرآن می‌فرماید: «إِنَّما یَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ یعنی هر انسان عاقلی وقتی این معنا را بشنود می‌تواند درک کند، اما غیرعاقل درک نخواهد کرد.

در روایات نیز آمده است: «عَالِمُ الغَیبِ فَلا یُظهِرُ عَلى غَیبِهِ أَحَداً إِلّا مَنِ ارتَضى مِن رَسول»؛ و این آیه ناظر به پیامبر صلی الله است.

مراد از «عالم الغیب» این است که خداوند پیش از آنکه این خلقت را پدید آورد و به این جهان بیاورد، بر همه حقایق اطلاع داشته است. این «پیش‌بودن»، «قبل» زمانی نیست، بلکه «قبل» حضوری و مرتبه‌ای بالاتر از زمان است. انسان در این نشئه، برای درک امور، ناچار است از راه حضور در جهان، عمل کردن، گذر زمان، و کسب اطلاع یا حتی از طریق سیر و سلوک و به‌دست‌آوردن علوم خاص و علوم شهودی و کشفی اقدام کند. اما علم خداوند فراتر از همه این مراتب است؛ او در مرتبه‌ای بالاتر قرار دارد و از ازل قضا و قدر را می‌داند و به همه امور آگاه است، حتی پیش از آنکه چیزی را بیافریند.

چرا که خداوند کارهای جهان را از طریق اسباب و علل مادی و غیرمادی انجام می‌دهد. اسباب تنها مادی نیستند؛ بلکه فرشتگانی نیز هستند که افاضه وجود و اجرای تقدیرات الهی به‌واسطه آنان تحقق می‌یابد. گویی خداوند این امور را به ملائکه احاله کرده است.

اما در اینجا حضرت می‌فرماید: فراتر از آن مرتبه‌ای که به فرشتگان احاله می‌شود، حقیقت دیگری وجود دارد. این مرتبه را نیز نباید «قبل» زمانی گرفت، بلکه مرتبه‌ای بالاتر و برتر از زمان است.

«فَذَلِكَ يَا حُمْرَانُ عِلْمٌ مَوْقُوفٌ عِنْدَهُ إِلَيْهِ فِيهِ اَلْمَشِيَّةُ فَيَقْضِيهِ إِذَا أَرَادَ وَ يَبْدُو لَهُ فِيهِ فَلاَ يُمْضِيهِ فَأَمَّا اَلْعِلْمُ اَلَّذِي يُقَدِّرُهُ اَللَّهُ وَ يَقْضِيهِ وَ يُمْضِيهِ».

خانواده آل‌أعیان از خاندان‌های بسیار مهم بوده‌اند و بسیاری از اعضای آنان از اصحاب ائمه علیهم‌السلام به‌شمار می‌رفته‌اند. بسیاری از روایات نیز از طریق همین خاندان نقل شده است.

اما علم مورد نظر، علمی است که در مشیت الهی قرار دارد. این علم، اطلاع الهی و علمی است فراتر از دانش بشری. هنگامی که جریان خلقت پدید می‌آید، بر اساس اعمال مردم در این جهان، تغییرات، و مصالحی که پیش می‌آید، بخشی از آن قضا مطابق همان اعمال و شرایط رقم می‌خورد. اما در نهایت، همان علمی که در مرتبه بالاتر الهی وجود داشته، در اینجا نیز استمرار می‌یابد و بر اساس آن خلقت ادامه پیدا می‌کند. برخی از این موارد به «بَداء» مربوط می‌شود. در مقابل، علمی نیز هست که و دیگر قابل تغییر نیست؛ این علم همان است که به مرحله اجرا رسیده و پایان یافته است. آن علمی است که به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله و سپس به ائمه اطهار علیهم‌السلام منتقل گردیده است.

ائمه به دلیل جایگاه وجودی و سعه وجودی که دارند، از این علم کامل بهره‌مندند. این بهره‌مندی ناشی از مقام خلافت الهی ایشان است؛ زیرا وجود آنان به مرتبه‌ای می‌رسد که فیض خداوند برای کائنات از طریق ایشان صادر می‌شود. برای تقریب به ذهن می‌توان از اعداد ریاضی مثال زد: خداوند در مرتبه بی‌نهایت است، و این بی‌نهایت برای اینکه به عدد سه یا یک برسد، باید مراتب را طی کند. همان‌گونه که یک به دست می‌آید، سپس دو، سپس سه، و همین‌طور تا رسیدن به مراتب پایین‌تر. افاضه وجود نیز از ناحیه خداوند تا رسیدن به عالم مادی و عادی باید از مراتبی بگذرد. این مراتب همان وساطت امام است. امام به دلیل سعه وجودی و قدرت هستی خود، واسطه می‌شود؛ گویی یک سر او در آسمان و یک سرش در زمین است. به همین دلیل، این علم کامل نیز نزد او حاضر است.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: «هَل یَستَوی الَّذینَ یَعلَمونَ وَالَّذینَ لا یَعلَمونَ إِنَّما یَتَذَكَّرُ أُولُوا الأَلباب». امام باقر علیه‌السلام نیز می‌فرماید: «نَحنُ الَّذینَ یَعلَمونَ، و عَدُوُّنا هُمُ الَّذینَ لا یَعلَمون إِنَّمَا نَحْنُ اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ، وَ اَلَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ عَدُوُّنَا، وَ شِيعَتُنَا أُولُو اَلْأَلْبَابِ

بنابراین، «الذین یَعلَمون» ائمه‌اند که واسطه فیض الهی‌اند. در مقابل، «الذین لا یَعلَمون» کسانی هستند که به مسیر دیگر می‌روند، و شدیدترینِ آنان جاهل‌ترین افرادند؛ یعنی کسانی که به مقابله با ائمه می‌پردازند. این محرومیت آنان نه به‌خاطر دشمنی شخصی ائمه با ایشان، بلکه به دلیل مقابله با خلافت الهی است که سبب می‌شود در نهایت جهل قرار گیرند.

در این میان، گروهی دیگر هستند که در میانه قرار دارند؛ گاهی به این سو متمایل می‌شوند و گاهی به آن سو. اما آنان که به مقابله عملی با خلافت الهی می‌رسند، در نهایتِ جهل‌اند.

اما شیعه کسانی‌اند که در مسیر حق قرار می‌گیرند. شیعه با توجه به خود و اعمال خویش، اگر آثار عملیِ تشیع در او تحقق یابد، به عقل می‌رسد و جزو «الذین یَعلَمون» خواهد بود. او نه در زمره «الذین لا یَعلَمون» است، و نه به مرحله جهل نهایی می‌رسد.

البته تشیع به‌تنهایی کافی نیست؛ بلکه باید با عمل همراه شود تا سعه وجودی برای انسان حاصل گردد. شیعه در حد توان خویش اعمالی دارد که به واسطه آن عقلش به کار می‌افتد، و وقتی آثار رحمت الهی را می‌بیند، می‌تواند درک کند و تذکر یابد. این همان است که قرآن فرمود: «إِنَّما یَتَذَكَّرُ أُولُوا الأَلباب».

و آیه بعدی: «وَما یَعلَمُ تَأویلَهُ إِلَّا اللهُ وَالرّاسِخونَ فِی العِلم»( آل عمران:۷)

این آیه بیان می‌کند که «تأویل» قرآن مرتبه‌ای بالاتر از تفسیر عادی است. تأویل یعنی درک حقیقت معنا، نوعی فهم برتر که باطن و حقیقت امور بر انسان آشکار می‌شود. در این مرتبه، انسان چیزهایی را درک می‌کند که در ظاهر متن چندان آشکار نیست، هرچند برخلاف ظاهر نیز نیست.

تأویل، بر خلاف تفسیر به رأی، ریشه در خود آیه دارد. تفسیر به رأی چیزی است که انسان به زور تحمیل می‌کند یا توجیه و تعریف می‌کند؛ اما تأویل چنین نیست. تأویل همان معنای واقعی‌ای است که از دل آیه بیرون می‌آید. برای مثال: گاهی انسان روایتی یا حکمتی از نهج‌البلاغه را می‌بیند. در ابتدا معانی سطحی یا حتی اشکالاتی به ذهنش می‌آید. سپس با توضیحی مواجه می‌شود که نشان می‌دهد در همان جمله کوتاه چه معانی ژرفی نهفته بوده که در ابتدا درک نمی‌شده است. حتی گاه معنایی که ابتدا در ذهن بوده ضد آن می‌شود و معنای جدید بسیار وسیع‌تر، زیباتر و عمیق‌تر جلوه می‌کند.

این همان تأویل است: وقتی انسان سخنی را می‌شنود، اگر زمینه و ظرفیت معرفتی داشته باشد، آن معنا را می‌پذیرد و می‌گوید: «بله، این می‌تواند درست باشد.» نه اینکه معنایی به‌زور تحمیل شده باشد. یا تفسیر به رای یا توجیه و یا تحریف که همه این‌ها متفاوت است.

اکنون پرسش این است: چه کسی توانایی تأویل دارد؟ به‌ویژه اگر سخن، سخن خداوند باشد. پاسخ این است:

«الرّاسِخونَ فِی العِلم»

راسخون در علم کسانی‌اند که به مرحله‌ای از ثبات و استحکام وجودی رسیده‌اند؛ بنیاد وجودی‌شان محکم شده و به معرفتی دست یافته‌اند که دیگران بدان دست نیافته‌اند.

در درجه اول، اینان همان ائمه علیهم‌السلام هستند. آنان نهایت رسوخ را دارند؛ وجودشان در باطن جهان رسوخ کرده و ریشه در عمق هستی دارد، و در مراتب بالاتر همچون قله‌هایی تا آسمان‌ها امتداد یافته است. پس در وهله نخست، آنانند که تأویل حقیقی قرآن را می‌دانند.

اما دیگران، مانند ما، چه؟ ما نیز به هر اندازه که سعه وجودی خود را فراهم کنیم، از این اقیانوس علم راسخون بهره‌ای خواهیم برد. هرچه بیشتر عمل کنیم، بیشتر بهره می‌بریم. همان‌گونه که ائمه با عمل به این مرتبه رسیده‌اند، ما نیز باید با عمل پیش برویم.

آن علمی که از طریق راسخون به انسان می‌رسد، غیر از علمی است که از راه مطالعه و فکر عادی حاصل می‌شود. بله، تفکر ارزشمند است، چنان‌که پیامبر فرمود: «تفکر ساعة خیر من عبادة خمسین سنة»؛ اما آن تفکری که انسان را به حقیقت می‌رساند، متفاوت از تفکر عادیِ مطالعه و بحث است. علم حاصل از راسخون علمی دیگر است، و ما نیز می‌توانیم مرتبه‌ای از آن را درک کنیم.

امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «نَحنُ الرّاسِخونَ فِی العِلم». یعنی مرتبه حقیقی رسوخ در علم برای ائمه حاصل شده است، و آنانند که می‌فرمایند: «و نَحنُ نَعلَمُ تَأویلَهُ». پس تأویل حقیقی را ایشان درک می‌کنند.

آیه بعدی این است:

بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ الظَّالِمُونَ(عنکبوت: ۴۹)

آیات بیّنات نشانه‌هایی هستند آشکار. بیّن بودن یعنی روشنی. وقتی کسی آیه را درک می‌کند، فهم و درکی از جهان و حقایق می‌یابد که با سایر ادراک‌ها متفاوت است. برای تقریب به ذهن: تصور کنید انسانی در مکانی تاریک با چشم بسته و عصازنان دنبال چیزی می‌گردد. این همان علم عادی ماست که با تلاش فراوان و کورمال کورمال به دنبال فهمیدن است. اما اگر ناگهان چراغ روشن شود، انسان حقیقت را یک‌باره می‌بیند. این همان علم حاصل از آیات بیّنات است؛ علمی روشن و آشکار در برابر علمی که با دشواری و محدودیت به‌دست می‌آید.

گاهی مشاهده می‌کنیم که علمی به‌طور ناگهانی در انسان حاصل می‌شود؛ علمی از نوع دیگر، متفاوت با علم عادی. این علم چگونه به انسان می‌رسد؟ با پیگیری، با از بین بردن موانع، و گاهی در لحظه‌ای خاص پدیدار می‌شود. مثلاً انسانی در حال قدم‌زدن در خیابان است، ناگهان گویی چراغ‌ها روشن شده و چیزهایی می‌بیند که پیش‌تر قادر به درک آن نبوده است.

گاهی این اتفاق در تفکر، سحر، یا نماز رخ می‌دهد. آیات بیّنات در سینه انسان آشکار می‌شود( فِي صُدُورِ) نه در ذهن صرف؛ زیرا سینه انسان، ظرف وجود و معرفت اوست و این علوم محدود به ذهن عادی نیست. علم عادی ذهنی است؛ نیازمند مطالعه، امتحان و مدرک است. اما علم حقیقی در وجود انسان است؛ لحظه‌ای وجود روشن می‌شود و چیزی را می‌بیند که پیش‌تر نمی‌دانسته است.

این نوع علم، علم برتر است و «أُوتُوا العِلْم» یعنی کسانی که این علم را یافته‌اند، مصداق آنند. این علم برای کسانی است که از ابتدا با پیروی و عمل پایدار، مسیر را طی کرده‌اند.

در دعای ندبه داریم :

شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ اَلزُّهْدَ فِي دَرَجَاتِ هَذِهِ اَلدُّنْيَا اَلدَّنِيَّةِ وَ زُخْرُفِهَا وَ زِبْرِجِهَا

شرط رسیدن به این مرتبه، زهد و کنار نهادن تعلقات دنیوی، ریاست و زرق و برق دنیا است.

شَرَطُوا لَكَ ذَلِكَ وَ عَلِمْتَ مِنْهُمُ اَلْوَفَاءَ بِهِ فَقَبِلْتَهُمْ وَ قَرَّبْتَهُمْ وَ قَدَّمْتَ

کسانی که این شرط را پذیرفتند و وفادار ماندند، به این علم دست یافتند. خداوند علم غیب را برای آنان محقق نمود و ایشان با وجود مواجهه با همه انواع ابتلا، از جمله کشته شدن، فشار، اسارت و زندان، محکم ایستادند. آنان همان «أُوتُوا العِلْم» هستند.

این افراد معارف خاصی در وجودشان ریخته شد که دیگران از آن بهره‌مند نشدند. اما دیگران نیز به میزان پیمودن مسیر، بهره‌ای از این علم می‌برند؛ برای ما نیز همین است: هر قدم به سوی این علم، ما را به آن نزدیک‌تر می‌کند و هر گامی که عقب بمانیم، از علممان کاسته می‌شود و به جهل ما افزوده می‌گردد.

امام باقر علیه‌السلام می‌فرمایند: علم حقیقی در کتاب خداوند و سنت پیامبر است. همان‌گونه که در بهترین زمین، بهترین گیاهان می‌رویند، این علوم حقیقی نیز در قلب امام مهدی علیه‌السلام مانند بذری می‌رویند و نمو می‌کنند. علت این رویش و نمو، شرایط ویژه حضرت، مدت زمان طولانی حضور در این جهان، و تمامی ابتلاها و دردهاست که به سر ایشان می‌آید. این مصائب و امتحانات، علوم را در وجود ایشان تثبیت می‌کند. هر مشکلی که برای انسان در عالم واقع پیش می‌آید، پیش از آنکه او از آن ناراحت شود، اصل آن مشکل بر قلب امام نازل می‌شود؛ چرا که قلب امام واسطه وجود عالم است و همه عالم از طریق ایشان ظهور و تحقق می‌یابد. وقتی که مثلاً شمر امام حسین علیه‌السلام را به شهادت می‌رساند، وجود شمر به خودی خود محدود است. اگر خداوند ادامه افاضه وجود را به او ندهد، وجودش از همان نقطه متوقف می‌شود و دیگر هیچ توانایی ندارد. اما خداوند به او وجود، قدرت و توانایی می‌دهد تا این کار را انجام دهد. این توانایی از ذات بی‌نهایت الهی تا این جهان خاکی، از طریق واسطه‌ای منتقل می‌شود.

واسطه چیست؟ واسطه خود امام حسین علیه‌السلام است. اوست که این قدرت و توانایی را به شمر می‌دهد تا آن کار را انجام دهد. همچنین امام عصر علیه‌السلام تمامی حوادث و رخدادهایی که در طول عمر طولانی ایشان اتفاق می‌افتد، از طریق حضرت تحقق می‌یابد. قلب حضرت باید از هر قلبی مهربان‌تر باشد؛ اگر این‌گونه نباشد، امام نمی‌شود. این، معنای واقعی امامت است؛ یعنی امام کسی است که همه ویژگی‌ها را با هم دارد. برخلاف رهبران عادی جهان که گاه مجبورند قسی‌القلب باشند یا عواطف خود را کنار بگذارند، معصوم چنین محدودیتی ندارد و همه صفات را در کمال جمع دارد.

بنابراین، حضرت همه دردها و سختی‌ها را تحمل می‌کند. این دردها همانند بذرهایی هستند که در بهترین زمین کاشته می‌شوند و بهترین روییدنی‌ها را می‌پرورانند. اگر زمین و شرایط آماده باشد، محصول نهایی نیز عالی و کامل خواهد بود؛ چیزی که ما به‌سختی و با تلاش فراوان می‌توانیم به دست آوریم، در قلب امام به‌طور طبیعی و کامل حاصل می‌شود. قلب امام مهدی علیه‌السلام نیز به دلیل شرایط ویژه، آمادگی، ابتلاها و سختی‌هایی که می‌بیند، همین رویش و جوشش علمی و معرفتی را دارد. بنابراین هر کسی که به ایشان نزدیک شود و از راه هدایت حضرت بهره‌مند گردد، از این علم و فیض بهره‌مند خواهد شد.

حضرت می‌فرمایند: کسی که به حضرت دست‌یابد، با این سلام و تحیت مواجه می‌شود: «السلام علیکم یا أهل بیت رحمت و نبوه و معدن العلم و موضع الرساله». این سلام، بیانگر جایگاه والای ائمه است: معدن علم و موضع رسالت. تمامی علوم در این معدن وجود دارد و اهدافی که خداوند از این جهان دارد، از طریق ایشان به این جهان صادر و اجرا می‌شود.

در روایت دیگری در تفسیر آیه‌ای آمده است: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مٰاؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمٰاءٍ مَعِينٍ

حضرت می‌فرمایند: اگر آن آب و رحمت و برکتی که دارید، به زمین فرود آید، چه کسی می‌تواند آن را برای مردم فراهم کند؟ پاسخ این است: حضرت قائم علیه‌السلام. این اشاره به جایگاه و نقش امام دارد؛ یعنی وقتی امام ظاهری از دست می‌رود و در غیبت است، مردم کسی را ندارند و باید صبر کنند تا او بازگردد. در این تعبیر، خداوند و سنت ایشان به وضوح نشان می‌دهد که امام و جایگاه او محور جریان علوم، هدایت و تحقق اراده الهی در جهان است.این آیه علاوه بر معانی ظاهری یک معانی برتری دارد که آن معانی مرتبط با تاویل است. آن آب حقیقی که اقیانوس معارف بر حق است زمانی خواهد آمد.

روایت هفتم

إِذَا تَنَاهَتِ اَلْأُمُورُ إِلَى صَاحِبِ هَذَا اَلْأَمْرِخَفَّضَ الله لَهُ كُلَّ مُرْتَفِعٍ من الارض و رَفَعَ له کل منخفض مِنْهَا

این «هذا الامر» برای همه بسیار روشن بوده و وقتی در مورد آن صحبت می‌شده همه می‌دانستند که در مورد چه چیزی صحبت می‌شود. علاوه بر اینکه به دلیل وجود حکام جور باید این مسئله را از آن‌ها پنهان می‌کردند و تقیه هم بوده.

شرایط جهان برسد به موقعی که این منبع علوم از حالت پنهانی بیرون بیاید و شروع به اقدام در این جهان کند و این جهان برایش آماده باشد و این جهان به قدری آماده است که همه کائنات در خدمتش قرار می‌گیرند.

هر مانعی که در مقابل سطح این جهانی که در برابرش هست از پیش روی او برداشته می‌شود و گویی سطح صاف است. هر گودی و دره‌ای که می‌تواند مانع او باشد، پر می‌شود و صاف می‌شود؛ دنیا مثل کف دست می‌شود. چون یک قدرت و صلابت و توانایی و علم هست. از آن‌طرف هم جهان با کامل شدن عقول آماده شده و فساد و ظلم وتباهی هم به حدی رسیده که مردم دیگر از مدعیان درست کردن جهان( با هر نگرش و طرز تفکری) دلسرد می‌شوند و جهان بدتر شده. حضرت ظهور می‌کنند و جهان با این نظمی که دارد در خدمت حضرت قرار می‌گیرد.

بعد حضرت سوال می‌کنند: فَأَيُّكُمْ لَوْ كَانَتْ فِي رَاحَتِهِ شَعْرَةٌ لَمْ يُبْصِرْهَا

وقتی کف دست شما یک تار مو بگذارند حتما آن را می‌بینید. وقتی به آن مرحله برسد جهان برای حضرت مثل کف دست است و همه آن روال عقلانی دارد و اصلا روی معجزه نیست و این‌طور حضرت مسلط بر جهان است.

در روایت آخر بخشی که در روایات دیگر نیامده و قابل توجه است:

مَا مِنْ سِرٍّ إِلاَّ وَ اَلْقَائِمُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَخْتِمُهُ

هر سری را حضرت می‌دانند و آن را باز می‌کند و جهان در مرتبه‌ای هست که اسرار جهان در کف دست حضرت است.


فایل ها :


بر آستان خِرَد (۲)

سلسلهٔ دوم


بحث :

1 - 1404-06-22 گفت‌وگو مشاهده فایل ها :

آخرین جلسات برگزار شده ؟
216 - هنر رزم
1405-06-24
نگارش برای انتخاب
217 - هنر رزم
1405-06-30
نگارش برای انتخاب
273 - حکمت ۲۷۴ نهج‌البلاغه
1405-06-27
خانۀ پدری
272 - حکمت ۲۷۳ نهج‌البلاغه
1405-06-20
خانۀ پدری
کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب این سایت تنها با کسب مجوز مکتوب امکان پذیر است.
با ما در شبکه های اجتماعی