۱. در جلسه ۳۲ رساله ۶ (در برابر خداوند) بیان شد که چگونه با انکار و کنار گذاشتن مفاهیم و معانی توهمی و نادرست خداوند میتوان در برابر حقیقت بهتر و بالاتر قرار گرفت و از چه طریقی این "انکار" و "رد شدن" باید صورت بگیرد؟ چه مراحل قبلی در آن معتبر است؟ چه شرایطی دارد؟ آفات آن چیست؟ و اگر به درست صورت بگیرد چه رویدادی درون انسان رخ میدهد؟ چگونه از این طریق میتوان به نگاه بالاتری رسید؟ و چگونه "افق نامتناهی" و نگاه به آن در انسان شکل میگیرد و این چه ربطی به خداوند دارد؟ و ما چگونه به آن میرسیم و چه باید بکنیم؟
۲. آنچه در جلسه ۳۲ گفته شد مقدمهای ضروری برای بحث این جلسه است و اگر کسی آن را تمرین و توجه نکرده و حداقل تجربهای در مورد آن نداشته امکان درک و استفاده از مطالب این جلسه را هم نخواهد داشت. تنها دیدن و خواندن مطالب قبلی کافی نیست و باید تمرین عملی هم در این رابطه داشته باشد و اگر شروع به تجربه عملی نکند نمیتواند مطالب این جلسه را هضم نماید.
۳. در آنجا توضیح داده شد که چگونه انسان به تقلید از فضای رایج جامعه دینی و متولیان رسمی دیانت و برای راحتی خود، مفاهیم توهمی و "خدای خودساخته" و "بتهای ذهنی" را به جای خداوند گرفته و وقتی که تصمیم به کنار گذاشتن و ترک و انکار آنها میکند چگونه "اضطراب مقدس وجودی" در او شکل میگیرد. از طریق این اضطراب، توجه او به افقهای بلند و نامتناهی شکل میگیرد. این "اولین اشاره حقیقی و وجودی" به خداوند است و هرچه که این اضطراب و توجه و نیاز او به افق دوردست بیشتر باشد قدم بیشتری به سوی خداوند حقیقی برداشته و هرچه که اضطراب عمیقتر و درونیتر بوده و در نتیجه نگاه و نیاز او به سوی افق دورتری متوجه شود؛ بیشتر و بهتر و کاملتر در مقابل خداوند قرار گرفته و امکان بیشتری برای درک خدای توحیدی پیدا میکند.
۴. سوال جدی و سختی که در اینجا برای بسیاری مطرح میشود اینکه آنچه در آن جلسه و در جلسات انکار و توجه به نفس توضیح داده شد روندی کند و طولانی است که باید در عمق وجود انسان شکل گرفته و با مراقبه و برنامه منظم و دقیق به هدف میرسد. اما انسان نیازمند به راز و نیاز و ارتباط مستمر و همیشگی و ساده و قابل دسترس به خداوند است طوری که زندگی روزمره خود را با آن عجین کند. عموما این نیاز از طریق توجه به صفات و افعال خداوند، توکل و سپردن امور به او، دعاهایی که او را خطاب بیرونی قرار میدهد، افعال انسانی مانند حمد و ستایش که به صورت همین ستایش و حمد عادی با مخاطبه با خدایی که بیرون از ماست و به سهولت رخ میدهد، توجه به اسماء خداوند و ارتباط دادن آن با زندگی انسان و مانند اینها رخ میدهد. ما در زندگی انسانی خود عادت کردهایم که خدایی را مخاطب قرار دهیم که اگرچه برتر و بالاتر و بدون مکان و زمان و بینهایت است اما همچون موجودی بیرونی با صفاتی همچون انسان -اگرچه خیلی بالاتر بلکه بینهایت- است و اکنون با کنار گذاشتن آن حیرت و سرگردانی دچار شده و مخاطبی برای دعا و راز و نیاز خود پیدا نمیکنیم. چه بسا پس از شنیدن مطالب مربوط به انکار و یا نماز حقیقی دچار حالتی خاص شده و احساس میکنیم که نه تنها دعا و نماز جدید را نمیتواند انجام دهیم بلکه همان قبلی را نیز از دست دادهایم!
۵. باید دانست که افراد در برخورد با این پروسه بر سه دسته هستند و هرکدام وضعیت و دستورالعمل جدا دارند:
اول کسی که در این شرایط چندان حوصله و کشش شرایط جدید و تحمل مشکلات آن را ندارد و در برخورد با این بنبست یا اصل عبادت را رها کرده و یا روش و دستورات انکاری را رها میکند و یا حتی در حالتی مذبذب بین این دو در حال نوسان است و نه به این سو میرود و نه سوی دیگر! بهترین توصیه برای چنین فردی رها کردن و عدم ورود به این وادی است زیرا خسارت و ضرر ان زیاد و غیرقابل جبران است به قول صائب تبریزی:
جگر شیر نداری سفر عشق مکن
سبزه تیغ در این ره ز کمر میگذرد
در بیابان فنا قافلهٔ شوق من است
کاروانی که غبارش ز خبر میگذرد
دوم فردی که اضطراب و تعلیق نه تنها او را از پای درنمیآرود بلکه زنده و پویا کرده و چنان به آن مانوس میشود که شب و روزش بدون آن نمیگذرد و اگر شبی یا سحری بدون خلوت و بازگشت به خویشتن بگذراند و جهان را مرده و خود را تنها و تبعیدی و بریده از عالم نبیند گویی چیزی را گم کرده و عمری را تباه نموده، پس پیوسته در "اضطراب مقدس انکار" سرگردان است و این سرگردانی را از اطمینان و آرامش بهتر میداند و "آشوب تعلیق و انکار" را بر "نظم برآمده از تفکرات رایج" بیشتر میپسندد، پس بدون تردید در این رود جاری و شناور است حتی اگر چیزهای بسیاری را از دست بدهد و هرگز از این نمیترسد و از اراده و همت او کاسته نمیشود. پس برای چنین انسانی بهترین دستور العمل همین "آشوب انکار و اضطراب بنیادین و مقدس" است و بهترین راهنما حال درون اوست که او را از هر انجماد و درجا زدن و ایستادن باز میدارد و بر مرکبی سوار است که اگر خوشاقبال باشد او را تا "جنة ذات" رهنمون میشود.
حافظ در وصف اینان چنین سروده:
چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش
کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَم
که دل چه میکشد از روزگارِ هجرانش
جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد
که جانِ زندهدلان سوخت در بیابانش
بدین شکستهٔ بیت الحزن که میآرد
نشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟
بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم
که سوخت حافظِ بیدل ز مکر ودستانش
سوم فردی که اضطراب و سختی این حالت را تحمل میکند و استمرار آن را حفظ میکند اما جدایی و ناتوانی از خطاب قرار دادن و راز و نیاز کردن را نمیتواند و به دنبال راهی است برای برقرار ارتباط زودتر و سریعتر. این فرد اگرچه بر این مسیر استوار است اما در تحمل جدایی از عبادت و محتوای آن ناتوان است و نیازمند این است که پیوسته روشی برای خطاب قرار دادن خداوند و دعا و نیایش داشته باشد تا بتواند سختیهای زندگی عادی را تحمل نماید و بدون آن از پای درمیآید و حتی زندگی عادی او نیز مختل میشود. دستورالعمل این جلسه برای این گروه سوم است البته برای گروه دوم نیز فوائدی دارد. سعدی در این مورد میگوید:
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او، در استخوانم میرود
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
با آن همه بیداد او، وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین!
کآشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینَغنَوَم، واندرز کس مینَشنَوَم
وین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرود
۶. همانطور که در بند ۲ توضیح داده شد این دستورالعمل برای کسی است که جلسه ۳۲ را توجه کرده و تمرینهایی برای آن انجام داده باشد و بدون شروع در اجرای عملی محتویات آن جلسه امکان هضم خوب این دستورالعمل چندان فراهم نیست. اما پس از اجرای یا شروع در اجرا یا حداقل چشیدن بخشهایی از آن است که فرد امکان ارتباط کاملتر را برای خود میتواند فراهم نماید.
۱. معنی بند ۶ و بند۲ این است که آنچه که در آنجا به عنوان اولین بارقههای توحیدی بیان شده را میتواند حس کند و درون خود میتواند اولین نمونههای توجه به خدای توحیدی را ببیند و به صورت عملی بداند که چگونه باید در مقابل خداوندی قرار گرفته که برکنار از موجودات و توهمی نیست. در جلسه ۳۲ بیان شد که:
"...وقتی که انسان خلوت و انکار و احیای خود را به خوبی انجام داد، بلافاصله درخواست و میل و نیاز و "اشاره وجودی" او به افقی نامتناهی شکل واقعی میگیرد. یعنی تمام وجود او "اشارهای عمیق و بنیادین" و "پر از ناز و نیاز و راز" میشود به مبدا و مقصدی که همه نگاهها و درکها بالاتر و بالاتر است. چرا که هر فکر وایده و معرفت و باور درست و نادرست خود را ترک کرده و کنار گذاشته و خلا و پوچی ظاهری برای او ایجاد شده که نیاز و درخواست حقیقی او به جائی که از "هر جای قبلی" بالاتر است و مقصدی که از تمام "باورها و معرفتهای قبلی" فراتر است و در خواست "آسمانی که به این رنگ نیست" همچون "چشمهای جوشان" از درون او بیرون میزند و این "اولین و پاکترین و توحیدیترین مواجهه و رویارویی" او با خداوند حقیقی است که "اربابی در آسمان نیست..."
۷. وقتی این بارقه ایجاد شد و تا حدی ادامه پیدا کرد، فرد با توجه به همان افق نامتناهی و بلندی که درون خود دریافته میتواند بسیاری از صفات و حالات و ارتباطات را با شکل جدید و توحیدی آن احیا نماید. فرد در این حالت مانند کسی است که در بیابانی گرفتار بوده و در ابتدای امر تنها به یک قدمی خود توجه میکرده و دنیایی غیر از این یک قدم نمیدیده؛ اکنون که با دستورالعمل انکار و ترک این "دنیا به وسعت یک قدم" را ترک میکند در ابتدا ناگهان دچار خلا و اضطراب و تشویش تنهایی و بیکسی میگردد و بعد از مدتی متوجه افق دور و قلههای بلند و زیبایی میگردد که در دوردستها او را احاطه نموده و با آن سرگرم و شاد میگردد. این توجه به افقهای دور و قلههای بلند برای او اولین بارقههای توحیدی است که در جلسه ۳۲ توضیح داده شد که چگونه از درون فرد – و نه از بیرون- برای او جلوه میکند.
اما در ادامه همین افق دور و قلههای بلند دارای زیباییها و خصائص ویژه و بسیار ارزشمندی است که تمام آنچه که فرد برای ارتباط و توجه نیاز دارد را در خود دارد. به عبارت دیگر خدایی که از درون انسان میجوشد و توحیدی و واقعی و عینی است دارای تمام این خصائص و صفاتی است که ما در گذشته در خدای بیرون جویای آن بودیم.
۸. چنین خدایی نهایت صفات جمالی را دارا است و ارتباط و توسل و توجه به او به بهترین صورتی ممکن است:
- تکبیر در اینجا یعنی همین نفی و انکار هرچه که غیر از این بینهایت در ذهن ما بوده است؛ یعنی نفی و انکار هر منبع و مرجع و خدا و صاحب قدرتی که در واقعیت یا در ذهن ما ممکن و مقدور است. رها کردن هر چیزی که میتوان به آن اشاره کرد.
- تسبیح یعنی برتر و بالاتر بودن چنین افق بینهایت از هر فکر و ذهن و واقعیت و تصور و هر چیز دیگر.
- استغفار اگرچه از همه گناهان و معاصی است اما استغفار اصلی "استغفار سلبی" است؛ یعنی هر فکر و ذهنی که در گذشته از خداوند داشتم و هرچه که الان میخواهم از آن ترسیم کنم دون شان او و همچون گناهی است. (منظور در اینجا گناه وجودی است و نه گناه فقهی که عقاب دارد).
- حمد و ستایش یعنی که رابطه من و او فراتر است چرا که "آنکه رگ گردن نزدیکتر است" و "واسطه خودیت من است" و "فراتر از همه هستی من است" را باید فراتر از خلقت وملکیت بدانم و چنان است که از تصور من دور است.
- توسل یعنی ترک این ذهنیتها و رها کردن خود در ارتباطی که همیشه در درون من در حال جوشیدن است و من از آن غافل هستم و اکنون قصد بازگشت به آن را دارم.
- توکل یعنی همه حقایق جهان هستی و زندگی من و همه سرشت و سرنوشت من فراتر از این اموری است که تاکنون به آن توجه داشتم و فراتر و بالاتر است از اینکه در دست خدایی باشد که من توهم میکردم و در دریایی از عینیت شناور است که من اکنون بارقهای از آن را درک می کنم وحقیقت آن فراتر از تصور من است.
- سخن گفتن و مخاطبه با خداوند یعنی خالی کردن ذهن و روح و روان از این همه صداهای توهمی تا صدای حقیقی، خود بجوشد.
- قرائت قرآن یعنی در محضر قران کمی خاموش بودن با تمام وجد و وجود انسانی تا سخن حقیقی قران را بشنوم.
- شنیدن نهجالبلاغه یعنی لحظهای همه تصورات مقدس را کنار گذاشتن تا صدایی که از ورای تاریخ فریاد برداشته شده و تاریخی که بر جهان غالب است و تقدسی که فراتر از این است که در بیرون وجود داشته باشد؛ همچون خورشیدی که در آسمان است نمودار شود.
- خواندن دعا و صحیفه یعنی این خورشیدی که در آسمان وجود انسان است را دیدن و راه دیدن آن این است که نگاهی که فقط به آسمان ظاهری دوخته شده و در کنار خورشید ظاهری به دنبال خورشیدی دیگر است را بربندی تا خورشید حقیقی در تمام وجود تو بدرخشد.
- جباریت خداوند یعنی در این جهان چیزی غیر از این حقیقت -که اکنون بارقهای از آن برای من نمودار شده- وجود ندارد غیر از توهم. بنابراین جباریت، ذات خداوند و این جهان است چرا که تنها یک حقیقت در این جهان است و بقیه آن – از امور دنیائی و آخرتی و مادی و معنوی- غیر از توهم چیزی نیست.
- قهاریت خداوند یعنی همین اکنون همه امور در قهر و قهاریت اوست اگرچه انسانها در توهم پول و شهوت و ریاست و قدرت خود را اسیر کرده و تخیلات آنها به گونه دیگری است.
- مرگ یعنی بیدار شدن از این خواب و دیدن آنچه که همین الان هم واقعیت دارد اما ما در خواب و توهم خود غرق هستیم.
- سلوک یعنی قبل از مرگ، از خواب بیدار شویم، اندکی از شدت خواب خود بکاهیم و زمانی سر بلند کنیم و زودتر و بهتر اندکی از این واقعیت را ببینیم.
علامه طباطبائی میگوید:
چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده هایی و پندارها
ولی رادمردان و وارستگان
نبازند هرگز به مردارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابی است چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها
فایل ها :
رسالهٔ عملیّه (۶)
رساله عملیه ۶ در زمانی شروع میشود که از یک سو ما از تجربه رمضان و فضای استثنائی آن بیرون آمدهایم و برای آینده خود امیدها و آرزوها داریم و از سوی دیگر در آستانه اربعین کلیمی هستیم. همه اینها به معنی این است که مقتضی ورود به این دوره از رساله آمادگی و تعهد و عمل بیشتر و بهتر و کاملتر است. از طرف دیگر رساله عملیه ۶ پس از تجربه پنج رساله عملیه میباشد که حدود هشت سال به طول کشیده است. آنچه در این رساله مطرح میشود تا حد زیادی ناظر و مشرف به مطالب دورههای قبلی رساله است و تجربیاتی که دوستان داشتهاند و محتوایی که در آنجا بیان شده و سعی بر این است که از تکرار مطالب خودداری شود. بنابراین از یکسو باید دوستان برای یک عمل درست و کامل آماده و متعهد بوده و از سوی دیگر رجوع به مطالب قبلی داشته باشند. نحوه تعهد عملی دوستان به تدریج در هر بحث و جلسه روشن شده و ارجاع به مطالب قبلی هم در هر جلسه بیان میگردد. نحوه ارائه مطالب و محتوای جلسات تغییراتی خواهد کرد از جمله اینکه بخش مهمی از مطلب تنها به صورت کتبی ارائه شده و از سوی دیگر بیش از گذشته مبتنی بر کار دوستان و بازخوردی است که از سوی آنان ارسال میگردد. همچنین فعالیت و تمرینهای بیشتری برای دوستان در جلسات مقرر خواهد شد. به امید استفاده بیشتر از وقت و عمر و تعامل جمعی کاملتر و حضور پررنگتر.