جستجو
ورود کاربران
40 - پیمان با حقیقت عباسی


جایگاه و موقعیت عباس بن علی علمدار لشکر سیدالشهدا جایگاهی نیست که مربوط به یک شخص باشد، این از یک حقیقت عباسی، حقیقتی که در یک فرد تجسم پیدا کرده اما واقعیت و باطن آن فراتر است، بلکه حقیقتی است که همه عالم را فرا می‌گیرد و هر کسی به تناسب خود با این حقیقت سر و کار دارد. جایگاه عباس جایگاه بلندیست، علاوه بر اینکه علمدار سیدالشهدا در آن روزِ مهم هست، پس از آن نیز جایگاهی دارد که در روایات دینی به آن اشاره شده، حزنی که معصومین علیهم‌السلام هنگام شنیدن نام او داشتند و روایاتی که درباره مقام و موقعیت او ذکر شده، اینکه مقامی دارد که در قیامت همه شهدا حتی به او حسرت می‌برند و اینکه *عباس باب‌الحسین است*. ورود به جایگاه و ورود به حقیقت حسینی از طریق حقیقت عباسی است و خروج از آن حقیقت حسینی هم از طریق آن حقیقت عباسی است. باب، درب پ، جایگاه ورود، جایگاه خروج هم هست. انسان وقتی که قصد و نیت می‌کند که به این حقیقت حسینی، به زیارت حسین برود و با این واقعیت برتر، با این حقیقت برتر و با این تشخص کامل ارتباطی برقرار کند، توسلی داشته باشد، این انقطاع از عالم خودش از زندگی روزمره از طریق این جایگاه ورود از طریق این درگاه صورت می گیرد. درگاهی که همان حقیقت عباسی است و وقتی که توشه‌های لازم را از آن حقیقت حسینی، از شخصیت سیدالشهدا، از زیارت او، از توجه به آن مقام و توسل به موقعیت فرا گرفت و نیت بازگشت دارد تا زندگی روزمره‌اش رو آباد کند، تا زندگیش رو تغییر دهد و بتواند به زندگی متفاوتی برسد، از سطح و جایگاه روحی و وجودش را فراتر رود، بازگشت به خویشتن داشته باشد و خویشتن حسینی بسازد، وقتی که قصد این خروج را دارد، باز باید از این درگاه صورت بگیرد. درگاهی که همان حقیقت عباسی است. حقیقتی که ورای همه حقایق است و هر کدام از ما به تناسب خودمان با آن حقیقت سروکار داریم، حقیقت عباسی همان حقیقت توجه و مراقبه انسانی است که در حضرت ابوالفضل العباس به بالاترین مرتبه خودش رسیده و به جایگاهی رسیده که آن بزرگوار در مقاطع مختلف و در لحظات تاریخ عاشورا، آن را از خودش نشان می‌دهد. هنگامی که حضرت می‌خواهد اجازه قتال بگیرد، اجازه حضور در میدان از سیدالشهدا بگیرد، سیدالشهدا برایش سخت است و به او می‌گوید تو علمدار من هستی! تو محور لشکر من هستی! اون لشکری که اصلا وجودی ندارد و همه به شهادت رسیدند؛ ابوالفضل العباس آخرین نفر است. اما انگار که این یک نفر ارزشش از تمام اصحاب و یاران و وابستگان حضرت بالاتر است و هنگامی که ابوالفضل العباس در شریع فرات برای پر کردن مشک می‌رود و دستش را زیر آب می‌کند تا از این آب بنوشد در ظاهر، فذکر عطش الحسین آن تشنگی مولا و سرورش رو به یاد می‌آورد، این آبی که خوردن آن هیچ ضرری به حسین بن علی نمی‌رساند و نخوردنش هم هیچ منفعتی بر او ندارد. این مقام مراقبه و مقام قدرت و توانایی و اقتدار و ظرفیت خاص عباس بن علی است که در اینجا بروز پیدا می‌کند. انسان باور نمی‌کند که حتی از ابتدا هم عباس بن علی قصد نوشیدن آب داشته، اینطوری نیست که فراموش کرده و ناگهان این توجه برایش حاصل شود، این نگاه خیلی غیرمعقول است. چنین حادثه ای ممکن نیست. گویا حضرت این مقام مراقبه و مقام توجه و وابستگی و مخالفت با هر چیزی که از این دنیا می‌تواند به او برسد را می‌خواهد. این مقام مخالفت و مقام انکار و ترک و نفی را می‌خواهد به نهایت خودش برساند. آبی که روی شریعه فرات در جریان است، وقتی که با مشت اون محصور می‌شود و نزدیک صورتش و دهان مبارک حضرت می‌آید، انگار که این جایگاه ویژه‌ای دارد و مراقبه و قدرت حضرت در یک قله دیگری قرار می‌گیرد. این قله‌ای که در تاریخ ماندگار می‌شود. شاید حضرت علاوه بر اینکه این حالت خودش را می‌خواهد به نهایت برساند، می‌خواهد به ما نشان دهد که راه و مسیر و حقیقت عباس این باب‌الحسین اینگونه است...

حضرت قبل از اینکه به شهادت برسد، به سه برادر خود دستور می‌دهد که شما به جنگ بروید تا من شهادت شما را در زمان حیات خودم ببینم و به آن جایگاه و کمال خاص خود برسم و آن کمال را ببینم. وقتی که فرمانده لشکر ابن زیاد که از خویشان مادری حضرت است، او را صدا می‌زند و قصد دارد که امان بدهد، حضرت حتی جوابش را هم نمی‌دهد، تا جایی که سیدالشهدا به او دستور می‌دهد که جواب او را بدهد. حتی حاضر نیست با او صحبت کند. این حقیقت برتری که برای عباس بن علی ایجاد شده، حقیقتی که از عمل و مراقبه و توانایی‌ها و از جایگاه ویژه معنوی او پیدا می‌شود، از این گذر و توان و ظرف وجودی که بر او حاصل شده است. حقیقت عباسی حقیقت وجودی است. حقیقتی‌ست که ورای این عالم است و عباس بن علی با سیر زندگیش در کنار سیدالشهدا به این حقیقت رسیده و به دلیل حرمتی که برای سیدالشهدا قائل است تا حادثه عاشورا و تا روز عاشورا هیچ آثاری از این جایگاه او نیست. در تاریخ تقریبا هیچ اثری قبل از عاشورا از ابوالفضل عباس نمی‌بینید، نه کلامی، نه صحبتی، نه جنگی، نه نزاعی؛ گویا این سیر روحی و این وصول به این مرتبه وجودی و به ایمن رسیدن، به این توانایی، به این جایگاه، به صورت خاموش قراره صورت بگیرد، قرار نیست بروز و ظهوری داشته باشد، مگر روز عاشورا و روز عاشوراست که این خورشید در کنار خورشید اصلی جلوه می‌کند، انگار که در این آسمان دو خورشید است: خورشید عباسی و خورشید حسینی و یکی باب دیگریست، درگاه ورودی است و این درگاه در طول زمان ثبت می‌شود. کما آنکه روایات هم تاکید کردند و سیره اولیا الهی این بوده که زیارت حقیقت عباسی و زیارت حرم عباسی را درگاه ورودی به حقیقت حسینی بدانید و این جایگاه ثبت می‌شود و از این شدت مخالفت عباس بن علی با تمام مقتضیات و ابتداییات و کمالات اولیه و ثانویه و همه اولویات زندگی آن جایگاه حضرت حاصل می‌شود و این است که او باب‌الحوائج می‌شود. انسانی که حوائج خودش را به تمامی کنار زده و همه چیز را کنار گذاشته و تسلط و احاطه‌ای بر همه مقتضیات جهان دارد، باعثِ این شده که هر انسانی که به آن رجوع کند، این قدرت و احاطه می‌تواند حاجت او را برآورده کند، چرا؟ چون که این حاجت قبلا در وجود او فراتر رفته. این وجودی که فراتر می‌رود و به آن قله می‌رسد و از آن قله احاطه به همه مسائل جهان و حاجات همه آدم‌ها دارد و قرار است که از آن طریق ظاهر بشود.

اولیا الهی و معصومین و کسانی که با معصومین و نزدیک به معصومین بودند اگرچه همگی نور واحد هستند، اما این نور در یک جایی قرار است جلوه کند که انسان‌های دیگر راه این جلوه را متوجه شوند و بفهمند که چگونه انسان به حوائجش می‌رسد. این حقیقت عباسی که در قله هست همان حقیقتی است که در ما هم در مرتبه خودمان وجود دارد و می‌توانیم به آن برسیم و ما در این روز در این لحظه و در این تاریخ می‌توانیم پیمان با حضرت ببندیم برای رسیدن به آن مرتبه بالاتر در حد خودمان و در ظرف خودمان و این کار مقدور و شدنی است و حضرت گویی منتظر ماست.

حضرت نیازی به عزاداری ما ندارد.

این عزای ما عزای خودمان است. عزای دوری از این حقایق برتر. ما بخشی از قتله عاشورا هستیم، چرا که داریم همان کار را انجام می‌دهیم هر روز داریم به حقیقت حسینیمان بی‌توجهی می‌کنیم در حالی که دعوت می‌کنیم، مرتب یا حسین می‌گوییم، از آن درخواست می‌کنیم و تمایل داریم با همه وجود که به آن حقیقت برسیم، اما به محض اینکه در این گردونه زندگی روزمره قرار می گیریم به دلایل مختلف از ان حقیقت فارغ می‌شویم. آن دعوتی که کردیم اینجا فراموش می‌کنیم و همان کاری که می‌کنیم که قتله حسین انجام دادند. البته به تناسب خودمان و در حد خودمان و به اندازه خودمان، بازگشت ما، در این روز امکان دارد برگردیم! انگار که این دعوت ناصر حسین بن علی و دعوت عباس بن علی برای ما هست و می‌توانیم برگردیم. برگشت ما با این پیمان است که ما هم به تناسب خودمان ان وظایفی که داریم را انجام بدهیم. این وظایف نه پیچیده است نه سخت است، همان مقداری که متوجه می‌شویم و این پیمان از طرف آن صاحبان پیمان، آن کسانی که مقابل ما هستند حتما و حتما به وفاداری و به نتیجه می‌رسد، این طرف(یعنی ما) هست که باید انجام بدهد و وفادار باشد.

این پیمان چیست؟

این پیمان که ما زندگی خودمان را در آن حدی که می‌دانیم، به نظم و انضباط بیاوریم و در جهت عمل به وظایف خودمان با یک برنامه مشخص، با آن حداقل‌هایی که درک می‌کنیم، امر را نباید بر خودمان پیچیده کنیم تا شیطان بر ما مسلط شود و هزاران بهانه اورد برای اینکه جلوی عمل ما را بگیرد، برای هر کدام از ما مسیر مشخص و معینی وجود دارد، این عمل را وقتی که به نظم درآوریم، کاملا در تسلط انسانهپ است و این پیمان از طرف ما در این روز، خدمت این حقیقت برتر باید انجام شود، این پیمان باید صورت بگیرد، این عهد باید بسته شود، به خصوص در جزئیات، چراکه در جزئیات است که انسان فراموش میکند، در کلیات همیشه انسان دچار شعارها، حرف‌های مبهم، ایده‌آل‌ها، تخیلات می‌شود و فکر می‌کند که رفته و دارد به نتیجه می‌رسد؛ نه اینکه بلافاصله برای خودمان این بهانه را درست کنیم که ما مصادیق را نمی‌شناسیم، همان مقداری که می‌شناسیم و همان حدی که برایمان روشن است به شرط نظم و انضباط و به شرط تداوم؛ این پیمانی است که ما این طرف می بندیم و نتیجه از آن طرف قطعیست. آن طرف مقابل ما باب‌الحوائج است، در اینکه حاجتی که ما داریم و او برای ما برآورده می‌کند، هیچ تردیدی نیست.

درخواست در واقع آن دعوتی است که از ما می‌کند، این دستورات به عزاداری، دستور به احیای امر عاشورا، دستور به گریه برای حسین بن علی و عباس و این همه سفارشات، برای این عمل است و این عمل به یک امر عادی خیلی ابتدایی تبدیل می‌شود اگر انسان خوب فکر بکند نه اینکه انواع بهانه‌ها و انواع ابهام‌ها و انواع مه آلود کردن مسائل و انواع تردیدهایی که در انسان برای خودش درست می‌کند، همین تردیدها و ابهام‌ها و فضاهای مه‌آلود را کنار گذارد و همان چیزی که واضح و روشن است، به شرط نظم و استمرار و انضباط را به کار گیرد. مراقبه دقیق و روشن، همان چیزی که برای انسان مقدور است نه بیشتر، این پیمانی که انسان می‌تواند ببندد و این پیمان را اگر ببندد، نتیجه قطعی است. اگر این دهه اول محرم ظهور و حضور و شروع سال جدید است، در این دهه بناست که برنامه‌ای که برای این سال دارد را باید طوری تنظیم کند برای آن چیزهایی که می‌داند، در همان حدی که متوجه است نه بیشتر که دچار انواع *ابهامات شیطانی* شود. همان چیزی که روشن و واضح است، اما آن چیزهایی که واضح است را پیمان ببندد که از آنها کوتاه نیاید، همان طوری که عباس بن علی از اموری که می‌دانست کوتاه نیامد، اگرچه آن مقام خواست اوست، ما هم به تناسب خودمان و ظرف و توانایی و قدرتمان و موقعیتمان و شخصیتمان و هویتمان، همان عباسی شدن برایمان مقدور است و آن حقیقت عباسی برای ما هم مرتبه و جلوه و ظهور خاص خودش را دارد. انسان آن حقیقت را با این پیمان احیا می‌کند. وقتی که احیا کرد، نتیجه قطعی است. مگر اینکه خودش پیمان را بشکند. مگر اینکه وسط کاری پشیمان شود یا گرفتار حب و بغض‌ها شود یا گرفتار زندگی روزمره شود یا گرفتار بی‌ارادگی و بی‌همتی شود یا گرفتار بی‌نظمی شود. اما اگر او به این مسیر، همان قدری که می‌شناسد نه بیشتر، وارد شود، به محض ورود، انواع تردیدها سوالات و ابهامات شیطانی جلوی انسان قرار می‌گیرد که: _من این رو نمی‌دانم! اطلاع ندارم! مصادیقش را نمی‌دانم! در این دو راهی چیکار کنم!_ سوال پشت سر سوال، این سوالاتی که باعث می‌شود انسان آن چیزی که می‌داند و یقین دارد را ترک کند و برود سراغ این امور متشابه؛ همان‌طوری که در قرآن محکمات و متشابهاتی هست، آن‌هایی که اهل ایمان‌اند، این محکمات را می‌گیرند. آن‌هایی که در قلوب‌شان مشکل و تردیدی هست و این قلب یک مرضی دارد که سراغ متشابهات می‌رود. متشابهات را نیاز نداریم وقتی که محکماتی هست که با آن محکمات زندگیمان را می‌سازیم و با این محکمات با حقیقت عباسی پیمان می‌بندیم، حقیقتی که باب‌الحوائج است. مگر ممکن است که مریض ظاهری جسمی را شفا بدهد اما مرض روحی که حقیقت انسانیت به آن وصل است را شفا ندهد؟ امکان ندارد. چگونه عباسی که به حوائج عادی یک عرب بیابانی که به حرم می‌آید، آن طور جواب میدهد اما به ما ندهد؟ امکان ندارد. این نقص از ماست! فرق آن عرب بیابانی که از عباس حاجتش را می‌گیرد این است که حاجتش بسی واضح و روشن است. چیزی که می‌خواهد را تقاضا می‌کند و نتیجه را می‌گیرد؛ اما ما وقتی که وارد می‌شویم بیش از او حرم می‌رویم، بیش از او فلسفه و حکمت و انواع امور مطالعات و چیزها را می‌خوانیم، بیش از او جلسه می‌رویم، بیش از اون روضه می‌رویم، بیش از او گریه می‌کنیم، اما این مشکلات درونی را حل نمی‌کنیم و آن را به یک امر بسیط و روشن و واضح تبدیل نمی‌کنیم. این پیمانی که امروز باید ببندیم، پیمان به این حقیقت واضح و روشن است و جواب قطعی است و هیچ تردیدی در آن نیست. همان چیزی که انسان می‌داند، همان واضح‌ها و ابتداییات به شرط نظم و استمرار؛ سال آینده‌ را با این پیمان تغییر ماهیت می‌دهیم و زندگی را تبدیل می‌کنیم به زندگی که پس از این سال با گذشته متفاوت است و این امر برای تک تک ما شدنی است و هیچ تردیدی نیست و هیچ فرقی بین انسان‌ها نیست. هر کسی که این حقیقت عباسی را در حد و اندازه خودش بشناسد که فقط باید انواع تردیدات و شبهه‌ها و مرض‌های روحی رو بر آن وارد نکند و این شناخت خودش را خراب نکند و بعد هم این شناخت را تبدیل به یک عمل واضح کند و بر ان پیمان ببندد و این پیمان نتیجه‌ش قطعی است. اگر ما ذره‌ای در حد خودمان بر عملمان پافشاری بکنیم، در این سال آینده ابوالفضل العباس که باب الحوائج است، این حاجت را زودتر از همه حاجت‌ها به ما می دهد. چون هدفشان این‌هاست نه آن امور ظاهری، اصل باب‌الحوائج بودن در این امور است که معنی و مصداق و مفهوم دارد، نه امور ظاهری و این نتیجه را ما با این پیمان قطعا می‌گیریم بدون تردید.


فایل ها :


روضهٔ دارالسّلام

یاد خوبان


بحث :


آخرین جلسات برگزار شده ؟
210 - 00
1405-05-06
نگارش برای انتخاب
209 - 00
1405-04-30
نگارش برای انتخاب
208 - 00
1405-04-23
نگارش برای انتخاب
199 - 00
1405-02-08
نگارش برای انتخاب
کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب این سایت تنها با کسب مجوز مکتوب امکان پذیر است.
با ما در شبکه های اجتماعی