اسارت، واقعیتی است که باطن حماسهٔ عاشوراست و مصیبت حضرت زینب(س)، امالمصائب، همان فداکاری عظیمی است که این باطن را آشکار میکند. حقیقت عاشورا، که حسین(ع) را به شهادت و تحمل آن همه مصیبت وامیدارد، نشان دادن اسارت ماست؛ همان حقیقتی که خود حضرت فرمودند: «من این مسیر را میپیمایم تا انسانها را از ضلالت، از حیرتِ ضلالت و از گمراهیها و تاریکیهای آن نجات دهم.»
حسین(ع) و زینب(س)، که از این زندان و از این اسارت رها شده بودند، برای تکمیل مراتب کمال خویش، بهصورت داوطلبانه و با حقیقتی که یافته بودند، با قیام و پایداری خود، به مرتبهٔ کمال خویش میرسند؛ مرتبهای که کسی همپای آنان نیست. هدف آنان این است که انسانها را از تاریکیها نجات دهند و مسیر و راه را به آنان نشان دهند.
اگر ما با آنان پیمانی بستهایم و در مسیر آنان هستیم، تنها راه رسیدن به کمال و به قلهای که انتخاب کردهایم و بر آن پیمان بستهایم، توجه به این اسارت و به این زندانی است که در آن گرفتار هستیم.
آن پیمانی که بستهایم، اگر بهدرستی بسته شده باشد و در عمل و زندگی روزمره به آن وفادار بمانیم، وفاداری از سوی مقابل قطعی است. اگر روز تاسوعا با حضرت ابوالفضل العباس(ع) پیمان بسته باشیم، نتیجهٔ آن از همین اکنون برای ما قطعی است؛ اگرچه رسیدن به آن نتیجه و فعلیت یافتن آن مسیر، مبتنی بر گذر زمان، عمل درست، ادامهٔ مسیر و استمرار در آن است.
آنچه در حقیقت حسینی آشکار است، این است که انسان در نقاط عطف و موقعیتهای حساس، قلهها را انتخاب کند و نگذارد زندگی روزمره، گرفتاریها و دور قمری او را زمینگیر کند و در زندگی رسوب دهد.
اما گرفتاری ما این است که این رسوب کردن، ناشی از زندانی است که در زندگی روزمره برای خود ساختهایم؛ زندانی که حاصل همین زندگی روزمره، شرایطی است که برای خود ایجاد کردهایم، ملکاتی است که در خود پدید آوردهایم و هویت ضعیفی است که برای خویش ساختهایم.
اگر اسارت حضرت زینب کبری(س) انتخابی بود و با اختیار خود ایشان تحقق یافت، و اگر حسین(ع)، اصحاب و خاندانش با تمام وجود به سوی شهادت و اسارت رفتند، وضعیت ما کاملاً معکوس است. ما هماکنون در این اسارت و در این زندان به سر میبریم؛ زندانِ خصائص خود، زندانِ هویت دروغینی که برای خود ساختهایم، زندانِ حب و بغضها و زندانِ اهدافی که در ظاهر، اهدافی معنوی و بلند هستند، اما در حقیقت راهی برای فرار از خویشتن حقیقیاند.
اینها همان خدایان دروغین، مکتبهای دروغین و همهٔ ساختههای دروغینی هستند که برای خود فراهم کردهایم تا از حقیقت درونی، از حقیقت توحیدی که در وجود ماست، بگریزیم؛ خدایانی که ساختهایم تا از آن حقیقت بینهایت، از خدای واحد و از خدای توحیدی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است، فرار کنیم.
اسارت در این ساختهها، در این دروغها، در این کذبها، در این خصلتها و در این هویتها، همین اکنون برای ما وجود دارد و زمانی میتوانیم از این اسارت رها شویم که این راه را بپیماییم؛ همانگونه که زینب کبری(س) پیمود.
اما اگر ایشان از آزادی، کمال و هویت واقعیِ بالفعلِ خویش بهره گرفت تا اسارت ظاهری را بپذیرد و اسارت ما را به ما نشان دهد، وضعیت ما برعکس است. اسارت ما، اسارتی درونی است؛ اگرچه در بیرون آزاد، رها، شاد و آسوده باشیم. حقیقت اسارت در درون ماست. ما اسیر خویشتن هستیم؛ خویشتنِ باطل و خویشتنِ دروغین.
راه رهایی ما، راه رها نشدن در رسوب، راه وفادار ماندن به آن پیمان و راه رسیدن به نتایجی است که آنان از هماکنون برای ما آماده کردهاند. راه چشیدن فتوحاتی که حضرت ابوالفضل العباس(ع)، حسین بن علی(ع) و زینب کبری(س) برای ما فراهم کردهاند و باید در طول سال به آنها برسیم، توجه به همین اسارت، یعنی اسارت درونی، است.
این توجه زمانی برقرار میشود که انسان به این اسارت، آنگونه توجه کند که زندگی عادی او، در نقاط و جلوههای خاصی، به بنبست برسد. انسانی که زندگی ظاهری، کمالات، ارزشهای ضعیفی که برای خود ساخته، اهدافی که برای خویش تعیین کرده و همهٔ آنچه در زندگی مادی و معنوی خود دارد، برایش کامل و رضایتبخش است، دیگر جایی برای این تعلیق و احساس اسارت باقی نمیماند.
اگر من در زندگی مادی و معنوی خود موفق و پیروز باشم و به آن رضایت داشته باشم، اگر نمازی بخوانم و به همان نماز دلخوش شوم، اگر زیارتی بروم و آن زیارت به من احساس رضایت بدهد، اگر کار خیری انجام دهم و همان کار خیر مرا اقناع کند، دیگر چه جایی برای تعلیق و احساس اسارت باقی میماند؟
ما باید در زندگی روزمرهٔ خود، این احساس اسارت را آشکار کنیم و دریابیم که جلوههای گوناگونی که در زندگی ما وجود دارد، بدون این توجه، کاملاً بیارزش و بیحاصل است.
امکان ندارد انسان در زندگی روزمره و در روزگار خود، نقاطی نداشته باشد که از طریق آنها مبارزه با این رسوب را آغاز کند. این تنها راه است؛ مبارزه با این رسوب، مبارزه با این شخصیت دروغین، مبارزه با احساس زندان و اسارت، آن هم بهصورت روزمره و متناسب با شرایط هر انسان.
زینبی شدن، برای هر انسانی راه و طریقی دارد که باید آن را بپیماید. اگر این مسیر را طی کند، میتواند به حقیقت حسینی توجه پیدا کند و هنگامی که به حقیقت حسینی توجه یافت، پیمان عباسی را احیا کرده است و نتیجهٔ آن را بیدرنگ مشاهده خواهد کرد.
اما کسی که این سیر را طی نکند و به زندگی خود دلمشغول، آسوده و راضی باشد، چگونه ممکن است بر آن پیمان استوار بماند؟ چنین کسی بر آن عهد باقی نخواهد ماند.
اگرچه او نیز به ثوابهایی دست مییابد و بهرهای از محبت و علاقه نصیبش میشود و دستش نیز کاملاً خالی نیست، اما نتایجی که انسان از طریق پیمان حقیقی با اصحاب عاشورا به دست میآورد، تفاوتی عظیم با کسی دارد که تنها به حفظ ظواهر اکتفا کرده، عزاداری کرده، توجهی نشان داده، قرآن خوانده، دعا کرده، زیارت عاشورا خوانده و سپس به زندگی عادی خود بازگشته است؛ خواه این زندگی، زندگی مادی باشد یا معنوی، و خواه اهداف معنوی رایج را در بر گیرد یا نگیرد.
آن حقیقت حسینی که با عمل زینبی و با تعلیق زینبی برای انسان حاصل میشود، حقیقت دیگری است؛ همان حقیقتی که انسان بهواسطهٔ آن، ره صدساله را یکشبه میپیماید؛ همانگونه که اصحاب عاشورا چنین کردند.
آنان در یک حادثه، در یک دهه، بلکه در یک روز و حتی در چند ساعت کوتاه، عملی انجام دادند که تمام تاریخ بشریت از آغاز آفرینش تا روز قیامت، مدیون آن است. همهٔ اولیای الهی، از آدم(ع) تا خاتم(ص) و از خاتم(ص) تا وصیّ نهایی که قیام خواهد کرد، همگی از آنان یاد کردهاند، بر مصیبتشان گریستهاند و از نور و برکت آنان بهره بردهاند.
تعلیق انسان، در این است که به اسارت خویش توجه کند؛ اینکه بداند تمام آنچه هر روز انجام میدهد، از خیر و شر، خوبی و بدی، و همهٔ گردشهای زندگی، تا هنگامی که در این اسارت قرار دارد، در همان مدار میچرخد و بدون معلق ساختن این زندگی، امکان جهش و ورود به حیاتی تازه وجود نخواهد داشت.
این تعلیق، در این است که انسان پیوسته در زندگی خود به دنبال امری باشد که این زندگی را به هم بزند. برای برخی، این امر صرفاً در حوزهٔ اندیشه است؛ اینکه ساعتی، لحظاتی یا دقایقی از زندگی روزمرهٔ خود را صرف آن کند که فکر، تمرکز و توجه خویش را بر امری معطوف سازد که ورای این زندگی است.
ممکن است این امر، یافتن پاسخ یک سؤال باشد؛ ممکن است توجه به حقیقتی برتر باشد؛ ممکن است تمرکز بر پرسشی باشد که پاسخ آن بهآسانی به دست نمیآید؛ و ممکن است هر امر دیگری باشد که اندیشهٔ انسان را چنان به خود مشغول کند که او را برای دقایقی از زندگی روزمره جدا سازد.
ممکن است یک نماز باشد؛ ممکن است سحری باشد؛ ممکن است تولید محتوایی باشد، اما تولید محتوایی که انسان احساس کند چکیدهٔ وجود خود را بر صفحه میریزد، عصارهٔ زندگی و وجود خود را استخراج میکند و برای لحظهای با کائنات ارتباط میگیرد؛ ارتباطی برتر و والاتر.
ممکن است نگهداری از یک فرزند، از کودکی معصوم باشد؛ لحظاتی که انسان در خدمت آن معصوم قرار میگیرد و همان لحظات، او را از عالم و آدم جدا میکند.
ممکن است حمایت از یک امر اجتماعی، حمایت از یک انسان یا یاری رساندن به محرومی باشد.
ممکن است حضور در محضر یک متن قدسی باشد؛ حضوری که انسان، هنگامی که با آن متن ارتباط برقرار میکند، با آن مواجه میشود و مخاطب آن قرار میگیرد، احساس کند وجودش همچون پرندهای به پرواز درآمده و از این عالم فاصله گرفته است.
ممکن است تعلیق انسان، بهصورت تمرکز بر یک خصلت منفی باشد که سراسر وجود او را فرا گرفته است؛ تمرکز بر آن و توجه به آن، توجهی که بهخودیِخود، آن خصلت باطل را همچون یخی که زیر آفتاب قرار گرفته باشد، ذوب میکند.
ممکن است حضور در کنار کسی باشد که پرسشی دارد، نیازی فکری دارد و آن نیاز از ظرفیت انسان فراتر است؛ بهگونهای که انسان توان گوش دادن به او را ندارد، اما خود را وادار میکند که بایستد، گوش کند و اجازه دهد همین شنیدن، گره از کار آن بندهٔ خدا بگشاید. این شنیدن، خود انسان را نیز همچون کسی که در یک رژیم سخت قرار گرفته است، ذوب میکند؛ اما او میایستد و تحمل میکند.
ممکن است عبور از یک حادثهٔ سخت، گذشتن از یک غضب، یک کینه یا یک خاطرهٔ تلخ باشد.
همهٔ اینها نمونههایی از همان تعلیق است؛ تعلیقی که انسان را با حقیقت زینبی آشنا میکند و از طریق توجه به اسارت خود، اسارت حضرت زینب کبری(س) را برای او قابل درک میسازد. آن سیر و حرکتی را که حضرت زینب(س) از طریق اسارت خویش به ما نشان داد، باید دریافت، از آن بهره گرفت و به مرتبهای بالاتر رسید.
بدون چنین حالتی، بدون این عمل روزمره و بدون آنکه هر روز امری را به این خاندان تقدیم کنیم؛ امری که بدون آنان امکان تحقق ندارد، نمیتوانیم به نتایج آن پیمان دست یابیم.
از همین روست که پیوسته از اصحاب عاشورا، از حسین بن علی(ع)، از حضرت ابوالفضل العباس(ع) و از حضرت زینب(س)، حاجات معنوی خود را طلب میکنیم و از آنان میخواهیم ما را در رسیدن به کمال یاری کنند.
مگر آنان تاکنون یاری نکردهاند؟ مگر کمک آنان صادر نشده است؟ اگر نمیخواستند کمک کنند، این مصیبتها را تحمل نمیکردند.
بیش از هزار و چهارصد سال است که آنان در انتظار ما هستند. در حقیقت، آنان از ما درخواست میکنند، نه ما از آنان.
این خطاست که گمان کنیم ما از آنان چیزی میخواهیم؛ بلکه آناناند که از ما چیزی میطلبند. ما منتظر آنان نیستیم، بلکه آنان منتظر ما هستند. آنان این مصیبت عظیم را تحمل کردند تا ما به نقطهای برسیم که از حیرتِ ضلالت، از تاریکی و از گمراهی نجات یابیم.
بلکه بیش از هزار و چهارصد سال؛ تمام خلقت، تمام کائنات، ملائکهٔ آسمان و زمین، همهٔ مؤمنان و همهٔ اولیای الهی، در متن این برنامهٔ خلقت حضور داشتهاند و برنامهٔ همهٔ آنان این بوده است که برای ما مسیری بسازند؛ مسیری که اوج آن، حادثهٔ عاشوراست.
آنان همه آمادهاند؛ ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه در کارند تا انسان به مقصد خویش برسد و به غفلت گرفتار نشود.
غفلت انسان چگونه از میان میرود؟ زمانی که به این اسارتی که در آن شاد و راضی است، توجه کند.
اسارت حضرت زینب(س)، اسارتی بود که با درخواست و انتخاب خود ایشان تحقق یافت. آن مسیر را پیش از آن پیموده بودند و آن اسارت قرار بود برای همگان آشکار شود؛ اسارتی سرشار از رنج و مصیبت.
اما اسارت ما، اسارتی است که بدون توجه در آن افتادهایم؛ اسارتی که سراسر با غفلت همراه است؛ غفلتی که موجب شده از همین اسارت نیز احساس رضایت و خرسندی کنیم.
بازگشت از این رضایت و رهایی از این اسارت، بدون تعلیق امکانپذیر نیست و این، عملی است که باید هر روز آن را انجام دهیم؛ عملی برای رهایی از غفلت و جلوگیری از رسوب.
هر روزی که از این عمل غافل شویم؛ از عملی که ما را متوجه زندان خویش میکند؛ هر روزی که زندگی روزمرهٔ خود را، هرچند برای دقایقی، با یک حرکت کوچک، یک عمل یا یک اقدام معلق نکنیم، همان روز بخشی از وجود خود را در رسوبی آلوده و لجنآلود رها کردهایم؛ یا به تعبیر دیگر، اجازه دادهایم این لجن محکمتر شود، این رسوب سختتر گردد و کندن آن در فردا دشوارتر شود.
و برعکس، هر روزی که به عملی بپردازیم و اقدامی در جهت کاهش این اسارت انجام دهیم، بخشی از این رسوب را کندهایم و خود را برای مرتبه و حرکتی بالاتر آماده کردهایم.
کمترین اقدام ما، اگر زمینهای هرچند اندک فراهم کند، مساوی است با بارش فیوضات، برکات، نعمتها و الطاف این خاندان بر وجود ما.
این بارش، پیوسته در حال انجام است. این ماییم که نباید از آن فرار کنیم.
فرار نکردن ما، اقدام ما و بهرهبردن ما از آن الطاف، در گرو همان حرکتهای کوچک و همان مقدار اندکی است که برای ما مقدور و ممکن است.
همین مقدار، وظیفهٔ ماست و باید برای آن برنامه داشته باشیم و اقدام کنیم.