۱. ظاهر و باطن امور به معانی مختلفی به کار میرود. در اینجا باطن به معنی هر برداشت و شناختی است که از نگاه و شناخت ظاهری فراتر رفته و دید و تحلیلی ورای این نگاه و برداشت ظاهری است. چنین معنی از باطن امور مختص علم و مکتب و نظریه خاصی نیست و تمام علوم و شناختهای بشر در دوران گذشته و روزگار مدرن از چنین نگاههای عمیق و باطنی برخوردارند. بلکه باید گفت که تنها کار علم و فلسفه و هنر و دین، گذر از ظاهر امور به باطنی است که ادعای آن را دارند.
۲. در روزگار گذشته اعتقاد و توجه به باطن امور بیشتر مختص نحلههای عرفانی و نگاههای تاویلی بود. اما اکنون در روزگاه تحقیقات و کشفیات علمی، نه تنها این نگاه فراگیر شده بلکه از بدیهیات اولیه در نگاه به جهان مادی و غیرمادی محسوب میشود. فیزیک مدرن در تشریح جهان مادی از ظواهر بصری و صورت ملموس جهان فراتر رفته و صاحبنظران روانشناسی پیوسته به دنبال جلوههای عمیقتر و بنیادیتر انسان از مکتبی به مکتب دیگر نقل مکان میکنند. مثالهای این مطلب بسیار است: به سطح میزی که جلوی شماست نگاهی بیندازید: سطحی صاف و براق با مشخصات خاص خود و رنگی مشخص؛ هیچکدام از این مشخصات از نگاه فیزیک مدرن، واقعی نیست و تنها ظاهری از جسم را تشکیل میدهد و در واقع *"ذراتی بدون رنگ و دیگر مشخصات"* روبروی شماست که پیوسته به "ذرات ریزتر" تقسیم میشود و احتمالا این انقسام به ذرات کوچکتر تا "بینهایت" ادامه پیدا میکند.
۳. اگرچه ایمان و تسلیم به واقعیتی متفاوت از ظاهر امور اکنون فراگیر و خودآگاه شده است اما در واقع از ابتدای زندگی بشر این نگاه به صورت ناخودآگاه وجود داشته است. دلیل این اعتقاد ناخودآگاه این است که فرد در تجسس و کشف علمی و فکری و عینی هرگز به حدی قانع و متوقف نمیشود. هیچ مشخصه و بعد شناختی از هیچ موجودی در جهان وجود ندارد که در مقابل تجسس جدید محدودیتی داشته باشد. محدودیت به این معنی که اگر دانشمندی درصدد کشف جلوه و بعدی جدید از آن باشد، افراد دیگر به آن اعتراض نموده و بگویند: "این بعد و آنچه در آن یافت شده نهایت شناخت ممکن است و امکان کشف جدیدی وجود ندارد". تسلیم همه انسانهای اهل دانش و فکر برای هر تجسس در مورد هر بعدی از موجودات به معنی این است که هیچ درک ظاهری از موجودات، انتهای درک ما را تشکیل نمیدهد و هر ظاهری میتواند واقعیتی ورای این ظاهر داشته باشد.
۴. اعتقاد به امری ورای بدن ظاهری و ابتدایی در انسان مختص هیچ جریان و نحله فکری یا دینی یا معتقدان به ماورای طبیعت نیست. درک و فهم و حس در انسان نمیتواند با پدیده فیزیکی مقارن آن یکی گرفته شود. به عنوان مثال مقدمات بدنی برای دیدن یک جسم باید به پدیده دیدن که غیر از آن است منتهی شود. ممکن است شما نام این پدیده غیربدنی را فعالیت نرون یا مغز یا اعصاب یا هر چیز دیگر بگذارید، اما فعالیت بدنی و آنچه در فیزیک چشم رخ میدهد -به معنی رایج آن- غیر از "پدیده دیدن" است حتی اگر سعی کنید تحلیلی مادی و شبهفیزیکی برای پدیده دیدن داشته باشید، تنها محدوده فیزیک و طبیعت را گسترده کرده و امری متفاوت را هم در آن محدوده آوردهایم. به عبارت دیگر ذات و ماهیت پدیده "نگریستن" تغییری نکرده بلکه جهان مادی و طبیعی را فراتر از مفهوم قدیمی وسنتی آن کردهایم. همچنانکه میتوان از طبیعی تعریفی ارائه داد که جهان ماورای طبیعت را شامل شود و حتی به خالق جهان هم نگاهی اینگونه داشته باشیم که در اینصورت تنها محدوده واژهها را تغییر دادهایم، درحالی که بحث ما بر سر ماهیت و ذات امور و اشیا است و نه نام آنها. اگر بدن را به معنی متعارف آن یعنی علت و معلولها و پدیدههایی بدانیم که در دسترس و قابلدرک با مفهوم عادی و رایج بدن است، در این صورت و با هر نگاهی که ببینیم، بخشی از فیزیولوژی ما خارج از بدنمندی است؛ حتی اگر نام طبیعی بر آن بگذاریم.
۵. یکی از بهترین شواهد برای جدا بودن فعالیت بدنی از "پدیده دیدن" این است که چه بسا مقدمات فیزیکی برای دیدن یک امر بیرونی و عینی کامل باشد، اما هیچ توجه و مشاهدهای از آن نداشته باشیم. همچنانکه توجه انسان و حالات و اثرات توجه کردن و نکردن نشان از این است که پس از مقدمات بدنمند برای مشاهده و دیدن عاملی فراتر برای رسیدن به پدیده مشاهده وجود دارد.
۶. اگر پذیرفتیم که انسان دارای باطنی ورای این ظاهر است، در این صورت سوال این است که دنیای باطن انسانی محدود بوده و تنها باید یک مرتبه درونی و باطنی برای انسان قائل شده و نام آن را روح یا روان یا اعصاب یا هر چیز دیگر بگذاریم و برای انسان موجودیتی ورای این مرتبه فرض نکنیم؟ جواب منفی است. همانطور که در بندهای قبلی توضیح داده شد هیچ شناخت و درکی از تغییر و تحول و رسیدن به شناختی عمیقتر و باطنیتر مصون نیست. بنابراین هیچ حدی برای تعمیق مراتب انسان وجود ندارد و همچون همه اشیاء و عینیتهای جهان، این مراتب تا بینهایت ادامه پیدا میکند.
۷. آیا تفاوت مراتب عمیقتر انسان با مراتب ابتدایی و ظاهری میتواند تنها در بعدی خاص باشد آنگونه که بعضی از نحلههای فکری سعی در القای آن را دارند؟ به عنوان مثال آیا میتوان ادعا نمود که مراتب بالاتر انسانی از جهت زندان زمان و مکان نمیتوانند تفاوتی با مرتبه ظاهری انسان داشته باشد؟ یا مشخصه خاصی برای عالم ماده تعریف نموده و ادعا نمود که انسان نمیتواند مرتبهای فراتر از این مشخصه داشته باشد و در نتیجه انسان بخشی از عالم ماده -با این تعریف فرضی- است؟ جواب منفی است. هیچ بعدی از انسان و جهان ثابت و غیرقابلتغییر نیست و هر نگاه و تحلیلی از انسان در اثر تعمق و سفر از عالم ظاهر به باطن دستخوش تغییرات میگردد و از این تغییرات چارهای نیست و هیچ محدودیت طولی و عرضی و عمقی برای این تغییرات بیانتها قابل قبول نیست.
۸. بدون تردید جهانی بیرون از ما وجود دارد و عینیت و حقیقت بیرونی قابل انکار نیست. اما آیا همین جهانی که میبینیم و با همین مختصات و مشخصات واقعیت بیرونی است؟ جواب منفی است. حقیقت بیرونی فراتر از شناخت ما است و اگرچه درک ما از عینیت جهان دروغ و خطا نیست اما همه واقعیت آن هم نیست. ما نسبتی از عینیت جهان را درک میکنیم و به تناسب میزان درک و ظرفیت وجودی و معرفتی و باورهای خویش، جهان خود را میسازیم و چنین است که نه تنها هر انسان جهان خاص خود را دارد بلکه انسان در دو حالت مختلف دارای یک جهان واحد نیست و چه بسا یک انسان در دو لحظه متفاوت نیز جهانهای گوناگون داشته باشد.
۹. آنچه که به عنوان "این نشئه" و "عالم مادی" و "این جهان" درک میکنیم و وجه مشترک درک اکثر انسانها از عینیت بیرونی است که ما را احاطه کرده، تنها نسبتی از جهان عینی است که متناسب با مرتبه ظاهری انسان است و نه چیزی بیش از آن. مختصات و ابعاد و محدودیتها و هر وجهه و بعدی که در این جهان میتوان سراغ گرفت برآمده از مختصات و محدودیتهای مرتبه ظاهری انسان است و همان اندازه که انسان امکان تغییر و رهایی یا اسارت در این جهان را دارد، دنیای او هم مختصاتی مشابه آن پیدا میکند. انسانی که به شدت وابسته غرائز و تمایلات و منافع ظاهری خود است دنیای او هم محدود و زندان او سخت و طاقتفرسا است. در مقابل انسانی که از این تمایلات رها و آزاد است نه تنها دنیای او روان و آسمان او بلند است بلکه محیط او رهاییبخش بوده و دیگران را نیز آزاد مینماید.
۱۰. از آنچه گذشت معلوم شد که وجود انسان دارای مراتب مختلف و نامتناهی است که از این وجود بدنی و ظاهری آغاز شده و به ناخوداگاه و روان انسان و سپس روح رسیده و این مراتب پیوسته ادامه پیدا نموده و تا بینهایت پیش میرود. همانطور که وجود هر عینیتی در جهان به این صورت است و هیچ محدودیتی در این مراتب، در هیچ بعدی و برای هیچ موجودی قابل قبول نیست و این نگاه مشروط به پذیرش متافیزیک و یا ایمان دینی و یا نگاه فلسفی خاصی نیست، بلکه همانطور که در "مفاهیم سوالناپذیر" -نشست ۱۲۳ حکمت نامتناهی- گفته شد اساس و بنیان زندگی انسانی است و هیچ انسانی این سوال برای او وجود ندارد اگرچه برای درک و تفهیم این مطالب -به صورت باور نظری و ذهنی- باید مقدمات فراوانی را طی کند. همانطور که بسیاری از بدیهیات چنین است و هرچه که مطلب و مفهومی بدیهیتر باشد دسترسی نظری انسان به آن سختتر است.
۱۱. هر مرتبه بالاتر وجودی در هر موجود نسبت به مرتبه پایینتر احاطه وجودی دارد. مرتبه بالاتر وجودی - یا عمیقتر یا باطنیتر- به حقیقت بیشتری دسترسی پیدا نموده و همچون دستگاه مختصات سهبعدی است نسبت به دستگاه مختصات دوبعدی. همه حقایقی که در دستگاه هندسی پایینتر است در دستگاه بالاتر هم وجود دارد اما با ابعاد کاملتر و عینیت تمامتر. اما همه حقایق دستگاه بالاتر در دستگاه پایینتر وجود ندارد. این دو دستگاه که در دو مرتبه وجودی است با یکدیگر تضاد و تناقض ندارد؛ بلکه دستگاه پایینتر بعد و جلوه و نسبتی از واقعیتی است که در دستگاه بالاتر موجود است.
۱۲. همانطور که در بند ۹ توضیح داده شد جهان انسان نگاهی است که از زاویه وجودی خود به عینیت بینهایت مینماید و هیچ استقلال مطلقی برای آن وجود ندارد. از اینجا نتیجه باید گرفت که مراتب وجودی انسان از پایینترین مرحله به بالا هر کدام جهان خاص خود را دارد و برای هر مرتبه وجودی جهان به نوع دیگری است. هر جهان تناسب با مختصات وجودی همان مرحله دارد و تناسب بین جهانها هم مانند تناسب بین مراتب وجود است. مثلا جهان بالاتر احاطه بر جهان زیرین دارد و هر واقعیتی در جهان زیرین در جهان بالاتر هم وجود دارد و عکس آن صادق نیست. جهانها با یکدیگر تضاد و تناقض ندارد بلکه همچون دستگاههای هندسی با ابعاد بیشتر نسبت به دستگاه با ابعاد کمتر است.
۱۳. آزادی، انتخاب، اراده، همت و معرفت و شناخت انسان در مراتب مختلف و جهانهای آن برقرار و کامل است و هیچ تفاوتی بین اصل آزادی و اراده و درک در این مراتب وجود ندارد اگرچه در مختصات با یکدیگر تفاوتهای بنیادین دارد. انسان در هر مرتبه از وجود خود و در جهانی که متناسب با آن است؛ گویی زیست و زندگی و انتخاب و درک خاص خود را دارد و این زیستها بر یگدیگر احاطه داشته و هیچکدام مانع و مزاحم دیگری نیست.
۱۴. "تکثر عینیتها" و "تزاحم آنها" و "غفلت از خود" و "تمایلات مادی" و "زندانهای این جهانی" -مانند زمان و مکان- از مختصات "جهان زیرین" یا مادی است و هرچه که به سوی وجودات بالاتر و جهان آن برویم از این مختصات کاسته میشود. به عنوان مثال در عالم رویا که جهانی نسبتا فراتر است، زمان ومکان اگرچه وجود دارد اما بسیار "لطیفتر و خفیفتر" است و انسان در رویا میتواند فاصله مکانی و زمانی را با سرعتی بیشتر بلکه به صورت "ناگهانی" -بدون زمان و مکان این جهانی- طی کند. جهانهای فراتر از این تکثر و تعدد به سوی وحدت رفته و زندانهایی مانند زمان و مکان و تزاحمات اشیا با یکدیگر به سوی وحدت و هماهنگی پیش میرود.
۱۵. انسان عادت دارد که جهانهای بالاتر را با معیارها و عادتهای معرفتی خود ارزیابی و تحلیل نموده و از آن سوال کند. سوال از عوالم دیگر، وقتی که آغشته به "مختصات اینجهانی" باشد "قابل پاسخ" نیست. به عنوان مثال سوال از اینکه "قبل از این عالم مادی آیا جهانی وجود داشته یا خیر؟" سوالی بیمعنی است. چون قبل و بعد از مختصات "امتداد زمانی" است که تنها در این جهان معنی و مصداق پیدا میکند و فراتر از این جهان معنی و مفهومی ندارد. همچنانکه سوال از ازلی بودن "خلق زمانی" یا حادث بودن آن بیمعنی است. چرا که خلق زمانی مختص این جهان است و قبل و بعدی درمورد آن تصور ندارد که بتوان تشخیص ازلی -به معنی زمانی آن- یا غیر آن را داد. اگرچه ازلی و ابدی میتواند معانی غیرزمانی داشته باشد که در این صورت میتوان در مورد عوالم دیگر از آن سوال کرد.
۱۶. ورود انسان به این جهان اگرچه در ظاهر بدون اختیار و انتخاب اوست و گویی انسان بدون هیچ گزینش و چینشی وارد این جهان شده اما توضیح داده شد که وجود انسان و اختیار و انتخاب او منحصر به این جهان نیست. همانطور که زیست و زندگی او منحصر به این جهان نیست و اگر این مفهوم به درستی تصور شود از مفاهیم سوالناپذیر است که هیچ کس در ان تردید بلکه سوال نخواهد کرد.