۱- در نشست ششم درباره “بُعدهای شناختی” اشیا گفتگو کردیم. اینکه هر بُعد شناختی، زاویهای از نگاه انسان است که به یک شیء عینی مینگرد و از آن برداشت دارد و شناخت پیدا میکند. ابعاد شناختی یک شی عینی، نامتناهی است؛ به این معنی که امکان تمام شدن آن نیست و نمیتوانیم در شناخت از یک شیء به نقطهای برسیم که دیگر زاویه جدیدی برای “نگریستن و سؤال کردن و شناختن” وجود نداشته باشد و این ابعاد شناختی بیانتها هستند (لطفا دوستان مراجعه و مروری داشته باشند).
۲- هر کدام از این ابعاد در ذات خود نسبی هستند و در این نسبیت، بیانتها میباشند. نسبیت در این شناخت به معنی این است که ما از طریق این شناخت، مقدار محدود و معینی از عینیت را درک میکنیم، نه بیشتر؛ و هر چه که این مقدار بیشتر و بیشتر شود، در محدودیت آن تغییری ایجاد نمیشود. بنا بر این، نسبیت و محدودیت شناخت ما ادامه دارد و هرگز به انتهائی نمیرسد. در واقع، ما در اینجا با چنین پروسهای از شناخت روبرو هستیم: “شناختی محدود و متناهی از عینیتی که فراتر از این محدودیت و نامتناهی است”.
۳- اما رابطه دوطرفه ما با عینیت بیرونی تنها به یک بُعد شناختی ختم نمیشود، بلکه پس از هر بُعد، با بُعد دیگری روبرو هستیم که زاویه و نگاهی دیگر به عینیت بیرونی را نشان میدهد و همان مختصات بُعد قبلی را دارد؛ یعنی از یک سو شناختی است که محدود و متناهی است. از دیگر سو، عینیتی است فراتر از این محدودیت. بنا بر این، ابعاد شناختی که رابطه ما با عینیت بیرونی را برقرار میکند، انتها و نهایتی ندارند و همگی دارای این مختصات هستند.
۴- فاصله ما با حقیقت بیرونی در پی اولین شناخت و بُعد شناختی و “پروسۀ دو طرفۀ آن” به اندازه یک بینهایت است؛ یعنی محدودیت بینهایتِ شناخت ما در مقابل بینهایتْ بودنِ عینیت بیرونی. این فاصله با دومین بُعد شناختی و پروسۀ آن به دو بینهایت میرسد و با سومین پروسه به سه بینهایت و همین طور ادامه پیدا میکند و چون ابعاد شناختی ما از عینیت بیرونی، بیشمار است، ما با بیشمار بینهایت روبرو هستیم. به عبارت دیگر “بیشمار فاصلۀ شناختی بین ما و عینیت بیرونی هست که هر کدام از اینها خود بینهایت هستند”. به این معنی که در یک سو شناخت کاملاً محدود ما قرار دارد و در سوی دیگر، عینیتی که فراتر از هر شناختی است و ما تنها شناختی محدود و نسبی از آن داریم.
۵- گزارهای که در بالا استنتاج شد را در نظر میگیریم: “بیشمار فاصلۀ شناختی بین ما و عینیت بیرونی هست که هر کدام از اینها خود بینهایت هستند”. این خود “گزارهای شناختی” است که دربارۀ جهان بیرونی و یا شیء خاصی به ما شناختی ارائه میدهد. اما آیا این گزارۀ شناختی، خود از درون همین “زندان محدودیت این نشئه” ابراز نشده است؟ قطعاً ما راهی به بیرون از این زندان -در این نشئه- نداریم و این گزاره و هر گزارۀ دیگر از درون همین زندان استخراج شده است و بایستی محدودیت خاص این زندان را مانند هر گزارۀ شناختی دیگر دارا باشد. بنا بر این، خود این گزاره، شناخت و بُعد شناختی است که به صورت نسبی و محدود از جهان و شیء بیرونی خبر میدهد. همین پروسه در مورد خود گزاره نیز صدق میکند؛ یعنی این گزاره “شناختی نسبی است که فاصلهای نامحدود با شیء بیرونی دارد که نامتناهی است”. وقتی گزارۀ اول را در مورد “بیشمار فاصلۀ شناختی” با این توجه بررسی میکنیم، متوجه میشویم که فاصلۀ شناختی ما با شیء بیرونی بیشتر از توصیفی است که گزاره اول بیان میکند. بنابراین فاصله شناختی ما با شئ بیرونی بیشتر از “بیشمار بینهایت” است. با توجه به اینکه واژهای برای بیان این معنی وجود ندارد، فقط به این گزاره دوم اکتفا میکنیم: “فاصلهای بیشتر از گزاره اول وجود دارد و این فاصله خیلی بیشمار نامتناهی است”- اگرچه این مفهوم در زندان ذهنی ما تفاوتی با بینهایت و بیشمار بینهایت ندارد.
۶- اما آیا گزاره دوم هم همین سرنوشت را پیدا نمیکند؟ گزاره دوم خود یک “شناخت و بُعد شناختی” است که در زندان نسبیت و محدودیت این نشئه گرفتار و غرق است، و چگونه ممکن است خود محدود و نسبی نباشد؟ گزاره دوم نیز گرفتار در همان پروسهای است که دیگر شناختها گرفتار هستند؛ یعنی شناختی محدود و نسبی از شیء بیرونی که فراتر از هر محدودیت است. در اینجا فاصله “خیلی بیشمار نامتناهی” که در گزاره دوم با زحمت آن را درک کردیم، خود اسیر یک نامتناهیگری بنیادین دیگر میشود! که واژهها امکان انتقال آن را نخواهند داشت، گرچه از ابتدا نیز واژههای گزارهها چندان مفید و مفهوم نبودند.
۷- در پی نامتناهیگری بنیادینی که در گزاره دوم ایجاد میشود، ما به گزاره سوم میرسیم و سپس به گزارههای چهارم و پنجم و همین طور این گزارهها ادامه پیدا میکند که هرگز انتهائی برای آن متصور نیست. فاصله ما با عینیت بیرونی و شیء مورد شناخت نیز پیوسته و پیوسته دچار نامتناهیگری بنیادینی میشود که آن نیز قابل ذکر با الفاظ نیست. در واقع میتوان در اینجا به گزارههایی رسید که به صورت نسبی وافی به مقصود باشد و آن گزاره نهائی چنین خواهد بود: “فاصله ما در محدودیت شناخت خودمان و نامحدودی عینیت بیرونی فراتر از بیشمار نامتناهی است”.
۸- اما آیا این گزاره نهائی میتواند در این نهایت توقف کند؟! پس از این تمرینهای بسیار، روشن است که نهایتی در کار نیست؛ چرا که این هم شناخت و بُعد شناختی است که اسیر همان پروسه است. اینجاست که ما از اصطلاح “بینهایت نامتناهی” استفاده میکنیم؛ حقیقتی که فاصلهای “بینهایت نامتناهی” با شناخت ما دارد.
سپاس خداوندی را كه سخنوران از ستودن او عاجزند، و حسابگران از شمارش نعمتهای او ناتوان، و تلاشگران از ادای حق او درمانده اند. خدايی كه افكار ژرف انديش، ذات او را درک نميكنند و دست غوّاصان دريای علوم به او نخواهد رسيد. پروردگاری كه برای صفات او حدّ و مرزی وجود ندارد و تعريف كاملی نميتوان يافت و برای خدا وقتی معيّن، و سرآمدی مشخّص نميتوان تعيين كرد. مخلوقات را با قدرت خود آفريد، و با رحمت خود بادها را به حركت درآورد و به وسيله كوهها اضطراب و لرزش زمين را به آرامش تبديل كرد. سرآغاز دين، خداشناسی است، و كمال شناخت خدا، باور داشتن او، و كمال باور داشتن خدا شهادت به يگانگی اوست و كمال توحيد (شهادت بر يگانگی خدا)، اخلاص، و كمال اخلاص، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است. زيرا هر صفتی نشان ميدهد كه غير از موصوف، و هر موصوفی گواهی ميدهد كه غير از صفت است. پس كسی كه خدا را با صفت مخلوقات تعريف كند، او را به چيزی نزديک كرده، و با نزديک كردن خدا به چيزی، دو خدا مطرح شده و با طرح شدن دو خدا، اجزائی برای او تصوّر نموده و با تصّور اجزاء برای خدا او را نشناخته است. و كسی كه خدا را نشناسد، به سوی او اشاره ميكند و هر كس به سوی خدا اشاره كند، او را محدود كرده و به شمارش آورده. و آن كس كه بگويد «خدا در چيست؟»، او را در چيز ديگری پنداشته است، و كسی كه بپرسد «خدا بر روی چه چيزی قرار دارد؟»، به تحقيق، جايی را خالی از او در نظر گرفته است. در صورتی كه خدا همواره بوده و از چيزی به وجود نيامده است. با همه چيز هست، نه اين كه همنشين آنان باشد، و با همه چيز فرق دارد، نه اين كه از آنان جدا و بيگانه باشد. انجام دهنده ی همه ی كارهاست، بدون حركت و ابزار و وسيله. بيناست، حتّی در آن هنگام كه پدیده ای وجود نداشت. يگانه و تنهاست، زيرا كسی نبوده تا با او انس گيرد و يا از فقدانش وحشت كند.
فایل ها :
حکمت نامتناهی
جستوجو و نگرانی لایزال انسان در دیالوگ با آفاق بیکران اندیشه