حضرت در این حکمت به امر یا اموری از انسان اشاره میکنند که به خاطر عادی بودنش برای ما هیچ تعجبی ندارد. اما اگر یه لحظه بخوایم بهش توجه کنیم میبینیم که چه چیز عجیبیه... انسان اشرف مخلوقاته و با همه فرق داره و همه این تفاوتها با نطق شناسایی میشه. به همین خاطر، اونهایی که اهل منطق صوری هستند انسان را حیوان ناطق تالیف کردن. یعنی انسان با حیوانات دیگه فرقی نداره. مگر در این نطق. تمام عجایبش از طریق نطق بروز داده میشه و از طریق سمع شنیده میشه و حرکت اجتماعی شکلی میگیره. رشد با حرکت اجتماعی محقق میشه، انسان با حرکت اجتماعی انسان میشه و این حرکت اجتماعی توسط نطق شکل میگیره. حالا تمام این تفاوتها و کلا معجزهای به نام انسان، از طریق استخوان و گوشت انجام میشه!
اون حقیقتی که پشت این تکه گوشت و استخوانه، اگه بهش توجه نشه، این نطق در حد همین تکه گوشت و متمم آن استخوان میمونه...
اگر عالم روح، عالم امر که همین حقیقت هستش رو حذف کنیم، چیزی جز تعجب برای ما نمیمونه که چگونه با یک تکه گوشت این همه بروزات شکل میگیره و توسط یک تکه استخوان ثبت و ضبط میشه.
چشم ما رو در عرصه ای قرار میده که تمام جهان رو حس کنیم. کسی که نابینا هست از طریق چشم های دیگران زندگی فردی و اجتماعیش شکل میگیره. در واقع از تمدنی مه از چشم بقیه حاصل شده بهره میگیره... اینها همه از یک ماهیچه رخ میده
نَفَس فقط برای زنده ماندن نیست. خیلی از عرفانهای شرقی روی تنفس بنا نهاده شده است. حیات واقعی و عمیق انسان ارتباط و پیوستگی ای دارد با نفس. افکار، احساسات، نویسندگی، خواب و... با نفس شکل میگیره. ظاهر این نفس با چی رخ میده؟ از یک شکاف!