1. با مفاهیم بدیهی آشنا هستیم. آنچه که امکان تعریف ندارد و تعریف آن غیرممکن است. مفاهیمی مانند خوب و بد و عدالت و ظلم و پیشرفت و توحید و مانند آن. آنچه که مفاهیم دیگر با آن تعریف میشود؛ اما خودش قابل تعریف نیست به دلیل اینکه در سلسله شناخت، اولینها را تشکیل میدهد و قبل از آن مفهومی شناختهشده نیست تا به وسیله آنها تعریف صورت گیرد.
2. اما با وجود تعریفناپذیری میتوان از این مفاهیم سوال کرد و به انتظار جواب نشست یا این انتظار را منتفی نمود. مثلا میتوان سوال کرد که خوبی و بدی و ظلم و عدل چیست و سوالات دیگری از این نوع اگرچه در جواب آن هر نوع تعریفی نفی شود. آیا مفاهیمی وجود دارد که نتوان از آن سوال نمود؟
3. جواب مثبت است. نه تنها این مفاهیم وجود دارد بلکه زیربنای زندگی و آگاهی انسانی است در آن حد که بدون آنها امکان زندگی نظری و عملی از انسان سلب میشود و اهمیت بنیادین آنها بیشتر از مفاهیم بدیهی است و اساسیتر و ریشهای تر است.
4. برای ورود به این وادی این سوال را در نظر بگیرید: "آیا انسان میتواند در این جهان سوال کند؟" چنین سوالی در ذات خود فرایندی را نشان میدهد که فرد از این سوال گذر نموده و جواب مثبت آن را میداند و یقین دارد. چرا که نفس این کلام، خود سوالی است که باید مبتنی بر جواب آن باشد درحالی که فرد سوال خود را انجام داده و میداند که سوال ممکن است و به همین دلیل هم سوال میپرسد. آیا راهی وجود دارد که بتوانیم چنین سوالی را در این نشئه مطرح کنیم؟ جواب منفی است راهی برای سوال وجود ندارد.
5. بسیاری از تکیهگاههای بنیادین ما در زندگی عملی و نظری چنین است، یعنی بر مفاهیم سوالناپذیر استوار است بدون اینکه خود بدانیم. به عنوان مثال:
▪️همه کسانی که در مسیر کسب و پیشرفت علم قدم برمیدارند باید بر این یقین تکیه کرده باشند که امکان پیشرفت در آگاهی برای انسان وجود دارد، وگرنه دچار عمل پوچ و لغوی شدهاند. سوال و جواب مربوط به این آگاهی چیست؟ سوال این خواهد بود: آیا پیشرفت در آگاهی برای انسان ممکن است؟ روشن است که در اینجا هر نوع پیشرفت و در هر نوع آگاهی منظور است از ابتداییترین درک انسان تا آخرین آنها. در این صورت چنین سوالی نیز غیرممکن خواهد بود چون جواب به این سوال، خود به دستآوردن یک آگاهی و پیشرفت انسانی است و تا وقتی که از جواب مثبت سوال اطمینان نداشته باشیم امکان سوال نیست و وقتی که جواب سوال مثبت باشد دیگر نیازی به سوال نیست. پس همه انسانها دانشمندان و غیر آنان و هر کس که کوچکترین تلاشی برای هر نوع دانستن میکند بر این مفهوم سوالناپذیر تکیه کرده. به عبارت دیگر این مفهوم سوالناپذیر در زندگی تمام انسانها ریشه دارد.
6. همه انسانها در تلاش برای بهبود زندگی خود هستند. بهبود را در اینجا معنی موسعی بگیرید که شامل هر نوع پیشرفت مادی و معنوی و علمی و غیر آن است. هر انسانی نه تنها به دنبال پیشرفت -به همین معنی وسیع- است بلکه اساسا زندگی معنی غیر از این ندارد. آیا همه این پیشرفتها بر یک سوال بنیادین استوار نیست: "آیا انسان میتواند پیشرفت کند؟" اما این مفهوم نیز از مفاهیم سوالناپذیر است چون جواب پیدا کردن و به دست آوردن آگاهی در این رابطه خود نوعی پیشرفت محسوب میشود.
7. تعالی اخلاقی و سلوک انسانی و دینی و هر نوع حرکت انسانی که هدف آن به دست آوردن فضیلت به هر معنایی باشد بخشی از واقعیت زندگی بشری است که چه بسا بخش عمده تحولات فردی و اجتماعی و نزاعها و کوشش ها و خیلی از امور دیگر مربوط به آن است. منظور از تعالی تنها مفهوم دینی یا نوع خاصی از آن نیست. منظور معنی وسیعی است که تمام ایدههای انسانی از هر نوع و جهت آسمانی و زمینی را شامل شود. چنین مفهومی از تعالی یکی از عامترین مفاهیم و جهتگیریهای انسانی است که شاید هیچ انسانی -حتی شقیترین آنها- از بخشی از آن خالی نباشد. اما این جهتگیری و صحت آن مبتنی بر یک سوال مفهومی است: "آیا تعالی انسان ممکن است؟" روشن است که این هم از مفاهیم سوالناپذیر است چرا که هر جوابی خود تعالی در پی دارد و لازم است که جواب قبل از بیان فهمیده شده باشد و مانند همه سوالات از این قبیل، غیرممکن است.
8. اینها چند نمونه از مفاهیم بنیادینی بود که سوالناپذیر است در حالی که زندگی انسانی و اصل و اساس آن بر این سوالات استوار است. دامنه تاثیر و اهمیت مفاهیم سوالناپذیر بسیار فراتر از این چند مورد است و هر بعد از زندگی انسانی را در نظر بگیریم بر یکی از این مفاهیم استوار است. تا جایی که میتوان ادعا نمود که زندگی انسان برپایه این مفاهیم استوار است و اگر اینها نباشد برای یک لحظه هم نمیتوان زندگی را ادامه داد.
9. از همه این موارد میتوان نتیجه گرفت که آگاهی از این مفاهیم باید فراتر از هر چیزی باشد و زندگی انسانی با این آگاهی ها عجین شده است.
اما سوال این است که چگونه این مفاهیم را درک و در مورد آن حکم صادر میکنیم و از چه طریقی و چگونه درحالی که سوال از این موارد امکان ندارد جواب آن گویی در وجود ما آماده و روشن است، بلکه چندان هویدا است که تمام زندگی خود را بر آن بنا میکنیم؟
10. طریقه درک این موارد نمیتواند همچون مفاهیم بدیهی باشد، زیرا در مفاهیم بدیهی امکان سوال و تصویر وجود دارد در حالی که در اینجا این مرحله نیز ممکن نیست و ما باید به طریقی دسترسی پیدا کنیم که فراتر از بدیهی بوده بتوان قدمت و سابقهای داشته باشد که زندگی بشر بر آن بنا شده باشد.
11. همچنین روشن است که نمیتوان مساله را به ضرورت و مصلحت زندگی و ناچار بودن انسان برای زندگی احاله داد. به شکل شفافی واضح است که این مفاهیم آگاهیهایی به مراتب قویتر و کاملتر و تمامعیارتر از این است و بنیان زندگی انسان را تشکیل میدهد و بنیان زندگی انسان نمیتواند این اندازه سست و بدون پایه باشد.
12. بنابر همه اینها باید نتیجه گرفت که بنیان آگاهی انسان فراتر از آن چیزی است که از طریق ذهن و حرکت ذهنی به دست میآورد و اگر بشر بخواهد تنها بر این یافتهها تکیه کند نه تنها ممکن نیست بلکه زندگی او برای یک لحظه هم مقدور نخواهد بود.
اما آن مبدا و منبع اصلی دانش و آگاهی چیست؟
13. منبع دانش باید فراتر از آگاهی باشد. در واقع بازگشت انسان باید به وضعیت وجودی باشد که در آنجا مرزی بین انسان و آگاهی وجود ندارد و هر دو اینها جلوهها و بعدی از یک حقیقت و عینیت فراتر است و گرنه تا وقتی که این مرز برقرار باشد حل هر اشکال و بنبستی به خودی خود به یک سوال عمیقتر و بنبست شدیدتر منتهی میشود.
اما آن عینیت برتر چیست؟
چگونه به آن دسترسی داریم؟
و از کجا به پی میبریم و برهان ما بر آن چیست؟
فایل ها :
حکمت نامتناهی (۱)
جستوجو و نگرانی لایزال انسان در دیالوگ با آفاق بیکران اندیشه